بعضی وقتا یهجوری میشی که نه حوصله خودتو داری، نه حتی حوصله کارایی که از ته دل بهشون علاقه داری نمیدونی دلتنگی، از چیزی ناراحتی، عصبی هستی، اصلا نمیدونی چته؛ دقیقا خود عالم برزخ
نه میتونی خوب باشی، نه میتونی ناراحت باشی، فقط ناچار لحظه هارو میگذرونی
یک نوع سکوت هم داریم که بهش میگن "سکوت کردن در مقابل اذیت کردن های طرف مقابل صرفا بخاطر اینکه از دستش ندی" که غمگین ترین نوع سکوت کردن هستش.
کسی را مجبور نکن که روحت را در آغوش بگیرد!
زیرا عشق مانند دین است هیچ اجباری در آن نیست...
همیشه دلم خواسته بدانم لحظههای تو بی من چطور میگذرد؟ وقتی نگاهت می افتد به برگ، به شاخه. به پوست درخت، وقتی بوی پرتقال می پیچد، وقتی باران تنها تو را خیس میکند! وقتی با صدایی بر میگردی پشت سرت من نیستم...!
میدونی
بعضی وقتا
میشینم باهات حرف میزنم
باهات غذا میخورم
باهات موزیک گوش میدم
اما وقتی به خودم میام
میبینم تو خیلی وقته رفتی
خیلی وقته من موندم و "خیالت"
از "خوبی" اول مکالمه های مزخرف باهاتون متنفرم چون هرگز اهمیتی به راست بودن یا نبودن پاسخی که عموماً یه "آره" ی سادهست، نمیدین.