اونجا که نیشابوری میگه:
به ذکر من خط نسیان کشیدهای اما
به فکر غیر ز دستت قلم نمیافتد
اندوهم روبهرویم نشست ،
اندکی در من نگریست
سپس آغاز به گریستن کرد
و من ساکت ماندم . .
از جون و دل تلاش میکنی، تلاش میکنی
تلاش میکنی، میری تو سیرِصعودی، موفق
میشی و فقط یه اشتباه تمومِ تلاشاتو حالِ
دود میکنه میبره هوا.
هنوز در آن قفسه کتاب خانه که
کتاب ها بهم آرامش میدادن مانده بودم
آدم هایی که با لذت به کتاب ها مینگریدند
در میان کتاب ها خاطرات ، افکارشون رو به یادگار می گذاشتند .
من متعلق بودم به کتاب هایی که دست هایم را میگرفتند و مرا به رقص پرواز دعوت میکردند
یا کتاب هایی که خاطرشون در ذهنم هک شده بود ، عاشقانه می طلبیدم چنین زیبایی را:)