یادته؟؟
همیشه بهم میگفتی بچه ای منم دلم میشکست و میگفتم نه نیستم .
حالا که دارم فکر میکنم حق با تو بود ..
من خیلی بچه بودم؛
مثل بچه ها واسه کوچیکترین چیزا ذوق میکردم ،
مثل بچه ها دروغ بلد نبودم ،
مثل بچه ها دلم پاک بود و وقتی میگفتم دوستت دارم ، واقعا دوستت داشتم !
مثل بچه ها دلم میشکست و مثل بچه ها دو دقیقه بعد میبخشیدمت و بعدش همه چیو یادم میرفت .
راست میگی من خیلی بچه بودم ..
اما تو خیلی بزرگ بودی ..
دوست داشتنت ..
حرفایی که میزدی ..
رفتارات ..
و خیلی چیزای دیگت مثل آدم بزرگا دروغ بود..
حواسم هست که اونشب وقتی خیلی پریشون و ناراحت بودم تو اومدی و تمامِ تلاشتو کردی که حالمو عوض کنی. بین اینهمه موضوع و آدمِ بیارزش، تو آدمِ درست و ارزشمندی هستی؛ اینو یادم میمونه.
هرچی بزرگتر میشیم بیشتر میفهمیم حرف مامان باباهامون همیشه درست و راست بوده
فقط طرز بیانشون بد بوده؛
شما که غریبه نیستین
من هرشب دارم مچ خودمو درحال غصه خوردن
برای چیزی که هزار بار گفتم مهم نیست میگیرم.
سخته ادایِ محکم بودن رو در بیاری وقتی تو خودت فرویختی ، سخته به اجبار لبخند بزنی وقتی تو قلبت گریه میکنی ،سخته تظاهر کنی به خوب بودن وقتی دلتنگی داره خفت میکنه:)!..
نوشته بود :
خدایا خاطرش رو خواستم،خاطره هاش قسمتِ من شد؛بد گفتم یا بد شنیدی؟!
خیلی غم داشت :)))
من آدمیم که ظاهرم شاده ولی واقعا افسرده ام،
واقعا ناراحتم،واقعا فشار رومه و واقعا بریدم ..