حواسم هست که اونشب وقتی خیلی پریشون و ناراحت بودم تو اومدی و تمامِ تلاشتو کردی که حالمو عوض کنی. بین اینهمه موضوع و آدمِ بیارزش، تو آدمِ درست و ارزشمندی هستی؛ اینو یادم میمونه.
هرچی بزرگتر میشیم بیشتر میفهمیم حرف مامان باباهامون همیشه درست و راست بوده
فقط طرز بیانشون بد بوده؛
شما که غریبه نیستین
من هرشب دارم مچ خودمو درحال غصه خوردن
برای چیزی که هزار بار گفتم مهم نیست میگیرم.
سخته ادایِ محکم بودن رو در بیاری وقتی تو خودت فرویختی ، سخته به اجبار لبخند بزنی وقتی تو قلبت گریه میکنی ،سخته تظاهر کنی به خوب بودن وقتی دلتنگی داره خفت میکنه:)!..
نوشته بود :
خدایا خاطرش رو خواستم،خاطره هاش قسمتِ من شد؛بد گفتم یا بد شنیدی؟!
خیلی غم داشت :)))
من آدمیم که ظاهرم شاده ولی واقعا افسرده ام،
واقعا ناراحتم،واقعا فشار رومه و واقعا بریدم ..
آندیا!
کاش همینی بشه که صائب تبریزی میگه : ‹ آرامش است ، عاقبت ِ اضطرابها › بالاخره خوب شه ، قشنگ بشه ، ب
دقیقا اونجایی که محمد یغمایی میگه:
نشسته ام وسط زندگی،
صبور، غمگین، امیدوار، خسته و
ادامه دهنده و ادامه دهنده ..
اونی که بلندت میکنه وقتی افتادی ، دنبالت میگرده وقتی گم شدی ، نزدیکته وقتی بهش احتیاج داری باهات میخنده ، گریه میکنه ، میجنگه و در عوضشم هیچی نمیخواد همونیه ؛ که موقعه خوندن یادش افتادی.