خاطره، چیز عجیبیست؛ گاه مثل شعبدهباز، از کلاه، عکسهایی قدیمی را بیرون میکشد که خیال میکردی تا ابد فراموششان کردهای.
اتفاقا یه جاهایی باید اجازه بدی بهت بربخوره و با خودت بگی : گور بابای دلم، من ارزشم خیلی بالاتر و مهمتر از حسیه که دارم .
ولی اگه یروز از نزدیک ببینمت، مثل بچه ای که خیلی وقته مامانشو گم کرده بغلت میکنم، اونقدر محکم که هیچوقت از پیشم نری؛
واستون آرزو میکنم یکی از شبهای پاییز درحالی که رفتید بام و دوتایی به شهر و آدماش نگاه میکنید، تو چشمهاتون زُل بزنه و بگه:
من وقتی معنیِ دقیقِ معجزه رو فهمیدم که بین این همه آدم، تو مال من شدی .