آرام بودنم گواه داشتن آرامش نیست ، اگر تکان بخورم و فریاد بزنم دندان های تیز رنج هایی که در گلویم فرو رفته است آن را بیشتر میدرد ، مجبورم آرام بمانم و تقلا نکنم
یکی هم هست که زیاد با تو حرف نمیزند، اما بسیار بیشتر از آنکه تصور کنی، به تو فکر میکند.
ترانهای غمگینم
و دریا غروب بچههایش را
جمع میکند که صدایم را نشنوند ،
نتهایم را تمام نکرده چرا رهایم کردی ؟
ولی ادیب نیشابوری چقد قشنگ میگه:
جُز تو یاری نگرفتیم
و نخواهیم گرفت...
بر همان عهد که بودیم
بر آنیم هنوز...!
بخش عظیمی از وجودم درگیره. درگیرِ
احساساتِمجهول، افکار و حتی شنیدنِ
صدایی که دائما توی ذهنم کوچکترین
رفتارها رو تحلیل میکنه. شایدم درگیرِ
دلمشغولیهایی که انگار تاریخ انقضایِ
اونا خیلیوقته تموم شده. این در حالیه
که من، ساکت و ظاهراََ بیخیال گوشۀ
اتاقم نشستم و دارم قهومو مینوشم.