میگفت : تو به بخشیدن کسی تا زمانی ادامه میدی که دیگه اون آدم رو دوست نداشته باشی و من این حرفو به عینه احساس کردم
اونجایی که عزیز ترین و نزدیک ترین آدم زندگیت تو اوج عصبانیت حرف دلشو بهت میزنه و قلبت هزار تیکه میشه با حرفش، همونجا یه بار میمیری..!
ميگفت اگه یه نفرو داري که عادي ترین اتفاقاي روزتو و روزمرگیاتو بيحوصلگي هاتو براش تعریف ميکني، سرش غر ميزني، نظرشو راجب همه چي ميخواي، موقع دردسر براي کمک اسمش اولین نفر میاد توي ذهنت، آخرین پیام هرشب و اولین پیام هر روزته، هیچوقت از شنیدن چرت و پرتات خسته نشده و اسمشو تو گوشیت یه چیز متفاوت سیو کردي؛ سفت بچسب بهش و ولش نکن.
من گمان میکردم که
برای دلباخته کردنش باید لبخند بر لبانش بنشانم، ولی هربار که میخندید این من بودم که عاشقش میشدم
برایم نامه بنویس ؛ یک نامهی تو میتواند مرا امیدوار و دلگرم کند و سختی این روزها را قابل تحمل کند : )
تو بوی رنگی، تو بوی چوبی، تو بوی کتابی، تو ترکیب قشنگ خاک و بارونی، تو مثل ته دیگ ماکارونی، ترکیب خفن نون و پنیر خامه ای و سبزی، تو مثل یه آسمون آبی با ابرای تیکه تیکه شده ای، تو به اندازه نوازش انگشت رو کلیدای پیانو قشنگی، تو مثل یه مسافرت با رفیقایی، به اندازه اهنگ مورد علاقم بهم ارامش میدی، تو مثل هر چی حس خوبه تو زندگی منی، تو همه قشنگی های زندگی واسه منی.