به یکدیگر نگاه کردند ، غرور اجازه نمیداد نزدیک شوند پس از هم دور شدند و این شروع تمام شدن صمیمیتشان بود
- راستشو بخای من دیگه نمیتونم کلمه کنار هم بچینم ؛
ولی تو بدون ، مثل یه گریهی یواشکیام ، یه غمِ ادامهدار ، یه خستگیِ ملموس ك میپوشیش مثل یه لباس .
همهی آدمها یه لحظههایی، هرچند کوتاه، معصومن و بغلکردنی.
دقیقاً همون لحظههایی که دارن دروغ میشنون و باورش میکنن.
دیدم که از دستت عصبانی نیستم ، دلشکسته نیستم ، قهر نیستم و خلاصه اینکه من با تو دیگر هیچچیز نیستم.
بعد از مرحله ی < دیگه خوشحال نشدن > یه مرحله ی دیگه هم هست به اسم < دیگه ناراحت نشدن > که خسته ها میرسن بهش
من الان همونجام