هدایت شده از 𝖢𝗁𝖺𝗅𝗅𝗇𝗀𝖾 ʾʾ
- مقصدِ نامه : - @andeya -
- پستشده از طرفِ : - ریــوآن ؟ -
[ پرسیدند میتواني او را دوست داشته باشي؟
با آنهمه زخمِ عمیقي که جایگزین بوسههایت بر تنت شد؟
با آنهمه اشكهایي که ریخته شد و تواني که زِ جانت رفت؟
با آنهمه حقارتي که از چشمهایش به جانت منعکس میشد و آنهمه تندخویي که در کلماتش بود؟
با آنهمه عجلهاي که در رفتنش بود؟
گفتم آري، براي رفتنش عجله کرد و عطرِ تنش را در آغوشم جاي گذاشت.
من هنوز هم، با او زندهام.
من هنوز هم او را، بهسانِ کودکيهایم میپرستم.
او، هنوز هم جانِ تنِ خستۀ من است. ]
فکر میکنی سکوت من نشانه خوب بودن حالم است؟ نه عزیزم نه !
من وقتی سکوت میکنم یعنی دارم تکه تکه میشوم
همهی ما یهروزی ، یهجایی ، یهمکانی ، یهزمانی ، آدم بدهی داستان بودیم ؛ بدون اینکه بدونیم .
من فکر می کنم شجاعت، تو خونِ آدما یا فقط یه ژنِ منتقل شده نیست، وقتی تو نهایت تاریکی ایستادی و یه دفعه شروع می کنی به دنبال دریچه ای برای روشنایی گشتن، همونجا شجاعت خودشو نشون می ده.
آندیا!
همش یه حالیم . . . . هرجا میرم تو سرم یجا دیگم . . . . تموم دوستام ازم فرارین . . . .
-همهحرفامدروغبود ؛
منهنوزعاشقتم : )
بهتحستزیاده ، چهحستزیادباشه چه کم !