میدونی، فکر نمیکردم بزرگسالی این باشه.
یهو به خودت میای میبینی پنج سال، شیش سال یا ده سال از فلان اتفاق گذشته و تو واقعا نفهمیدی کی شد رسیدی اینجا.
دیگه یه روز صبح بلند میشی میبینی کمرت درد میکنه بیدلیل و بدخوابیدی لابد ولی درده دیگه نمیره.
کم کم برات مهم میشه کی رو نگه داری، کیا بشن آشنا، کیا بشن خاطره.
برات مهم میشه ضعف شخصیتت کجاست، مهم میشه برات چرا نمیتونی ببخشی و چرا کابوس میبینی.
برات مهم میشه بعد از اشتباه، بعد از تندی عذرخواهی کنی، حال آدمها رو بپرسی.
یهو به خودت میای میبینی وسط یه عصر پاییزی بارونی که شاید هشت سال پیش زیر آسمون داشتی قدم میزدی و فکر میکردی چطور میتونم نرم خونه و تنها نمونم، نشستی پشت پنجره و لبخند میزنی و دلت نمیخواد خونه رو ترک کنی.
گاهی اوقات وقت سر خاروندن نداری. وقت و حوصلهی مهمونی و حتی دورهمی هم نداری.
وقتی شب یکی از دوستات رو بعد از کافه به صرف شام دعوت میکنی خونه، دیگه خبری از حرفایی که بوی درجا زدن میدن نیست. همه چیز رو به جلوئه و تو همهی زورت رو میزنی که جا نمونی از خودت.
نمیدونم!
زندگی واقعا چیز سختیه، پاداشی هم توش نیست. جز پیدا کردن روزنهی نور واسه ادامه که زیر گوشت میخونه: یکم دیگه پا بزن. اگه بهتر نشه، تو بهتر میشی.
بیحوصلهام! مثل کافکا، وسطِ نامه به فلیسه؛
«نامه را همینجا رها میکنم و به رختخواب میروم. البته نه از سرِ خستگی، که از رویِ ناامیدی.»