يكي از نشونه هاي بزرگسالي اينه كه حدتو با هركسي نگه ميداري تا جايي كه ميدوني داستان ساز نميشه.
اندازه یه بوق ماشین ، یه صدای آلارم گوشی ، یه جیغ نوزاد ، یه صدای سنگ تموم شدهی فندک ، یه سوت اضافه توی گوشم تا فروپاشی فاصله دارم .
حال اونی رو دارم که یه کلبه داره وسط یه دشتی که پُره از خار و بوتس ؛ یه تك کلبه که تا شعاع 10 کیلومتریش هیچ موجود زندهای نیست ، تمومه پنجرههای کلبشو تختِ میخ کرده و حتی نمیزاره از لابهلای تختهها نوری وارد بشه ، یه مبل تك نفره گذاشته وسط کلبش و روش نشسته و فقط فکر میکنه !
- همه چیو نمیشه به همه گفت ،
بعضیاشم نمیشه حتی به خودت بگی ،
میذاریش توی صندوقچه میندازیش ته چـٰاه
صدمتری ك مبادا یادت بیاد ولی بازم یادته :)!