اَز آن غروبی
کە چشمانِ سیاهِ تو
بە روزنەی شعرِ سپیدِ من سرایت کرد ؛
قَلَمَم همنشین شب
همپیالەی شراب
همدم اَفیون شد .
دوریات ،
مرا مست و مخمور و خراباتنشین
و بلبلِ خوشخوانِ شعرم را
بوفِ کور ِصادقِ هدایت کرد .
آندیا!
یکی داشت گریه میکرد یه پیرزن رد شد گفت :
- دنیا کثیفه ، با اشکای توم تمیز نمیشه .