آدم ضعیفی نبود ؛
اما دیگر حوصله سختیها را نداشت.
میل عجیبی به گریز پیدا کرد ، به ندیدن ، ندانستن ، رفتن برای همیشه.
ودراخر ؛
همه چیز ،
در اخرین ادمی خلاصه میشود که در تنگنای شب به یاد میاوردید ،
قلب شما آنجاست.
جوری که برای آرامشم میتونم خودمو از آدما جدا کنم ترسناک ترین چیز راجب منه.
به این صورت که من میتونم تا حد مرگ دوستت داشته باشم و دیگه دوباره منو نبینی.