یه جمله خوندم از یک دکتری که خیلی دقیق و خوب افسردگی و اضطراب رو توصیف کرد و راجبش صحبت کرد .
“ هرکسی که تاحالا افسرده بوده میدونه که افسردگی فقط توی ذهن نیست ٫ بلکه چیزیه که توی بدنت حسش میکنی ٫ همونقدر که توی سرته توی معدهت هم هست.
افسرده و مضطرب بودن مثل اینه که همزمان ترسیده و خسته باشی ترس از شکست داری ولی هیچ انگیزهای برای تلاش نداری.
دلت میخواد دوست پیدا کنی ولی از رفتوآمد با آدمها بیزاری.
همهچیز رو حس میکنی ولی همزمان بیحسی. “
من میدونم که همه چی درست میشه ، ولی میخوام همین الان که حالمبده خوب بشه ، نه ۵ سال دیگه ؛
به نظرم آدمایی که یهویی میرن هیچوقت دوستمون نداشتن ، هیچوقت عزیزشون نبودیم وگرنه مگه میشه یکی یهو تصمیم بگیره نباشه؟
یهو تصمیم بگیره ترکت کنه؟
من نمیدونم چرا انقدر یهویی روحم پیر شد. دیگه از هیجان خوشم نمیاد؛ از چَت کردن بدم میاد، مهمونیها بعد ۱۲ شب خستهکنندهس، هیچ ایدهای راجع به خوانندگان جدید ندارم، حوصله خرید کردن ندارم و خواب رو به هر چیزی ترجیح میدم.شایدم افسردگیه، نمیدونم.