من نمیدونم چرا انقدر یهویی روحم پیر شد. دیگه از هیجان خوشم نمیاد؛ از چَت کردن بدم میاد، مهمونیها بعد ۱۲ شب خستهکنندهس، هیچ ایدهای راجع به خوانندگان جدید ندارم، حوصله خرید کردن ندارم و خواب رو به هر چیزی ترجیح میدم.شایدم افسردگیه، نمیدونم.
بیشتر از هر چیزی به از دست دادن احساساتم احتیاج دارم ، این آپشن احساسات داره عملکرد زندگیمو پایین میاره.
خیلی اشکی میشم این روزا ،
غمگینم؟ گریه.
عصبانیم؟ گریه.
گرسنمه؟ گریه.
خوابم میاد؟ گریه.
دلم تنگ شده؟ گریه.
فلانی نیست؟ گریه.
موزیک؟ گریه.
نمیدونم چجوری میشه گفت ولی یه سری ادما دیگه از دوست و این چیزا گذر میکنن ، تبدیل به اعضای بدن میشن.