دیدی وقتی یه بحث و دعوایی پیش میاد سعی دارین بچه کوچیکه خانواده رو از اون فضا دور کنید و ببرین جای دیگه، الان دقیقا دوس دارم خدا بیاد بغلم کنه ببره یه جایی که دیگه ریخت دنیارو نبینم . .
این «دلتنگی» هم از اون دردای بیدرمونه.
فکر کن هی دنبال یهچیزی میگردی که نیست
و دیگه هم قرار نیست باشه.
اصن تلخی دلتنگی اینه که یه چیزی درونت
همیشه باهاش میجنگه و همیشه هم میبازه.
«اندوهی ناآشنا در من است…
فهمیدهام که در این شهر، یا من اضافیام،
یا واقعا یکی جایش خالیست».
آنچنان دلتنگ توام که دلم میخواهد دست بکشم به تمام کوچههای این حوالی آنجا که ردپای تو در میان است؛ بر دیوارهای مغازههای اطراف که هر روز از آن خرید میکردی، بر روی کلیدی که بر در میچرخاندی، بر روی صندلیِ میزِ از چوب درختِ چنار کافه تئاتر که مدتهاست جای تو آنجا خالی است، سلمانی سر کوچه
کاپشن سبز ارتشی و جای خالیات سر سفره؛ ولی میدانم که هیچ کدام از آنها آرامم نمیکند؛ آتشی دارم در سینه پنهان، پنهان میسوزاند...
یه وقتایی باید بری درست همون لحظه که کسی منتظرت نیست؛ قبل از این بپیچوننت خودت برو؛ وقتی دستش شل شد دستشو ول کن؛ وقتی دیگه یواشکی نگاهت نکرد وقتی نقص و ایراداتو به روت اورد وقتی خبری ازت نگرفت وقتی شدی یه گزینه نه الویت ؛ فقط برو
ارزشت رو نمیدونه، برو...