دلم میخواد بشینم باهاش حرف بزنم . ببینم چشه ؟ ببینم چرا انقدر بی قراره و در عین حال خون سرد ، اصلا ببینم چرا فقط از زنده بودن فقط زندهست ؟! چرا زندگی نمیکنه ؟! چرا دیگه هیچ چیز به چشمش نمیاد ؟! میخوام ببینم کی انقدر عادی شد براش همهچیز ؟ کلی سوال دارم ازش ، ولی نمی پرسم . چون اون هیچ وقت جواب نمیده ، اون همیشه سکوت می کنه و فقط تو آینه به من زل میزنه "
ولی فقط آدم یبار احساساتش به بازی گرفته میشه
یبار بی منت احساسش درگیر چشمای یکی میشه
یبار بی منت احساسش درگیر رفتار یکی میشه
و بعد از اون . . . .
همینجاست که میگن :
آدم یروزی راهی رو که با قلبش رفته و با عقلش برمیگرده