حِس میکنم یه غَم خیلی بزرگ رو قورت دادم که نه میتونم هَضمش کنم و نه میتونم بالاش بیارم،
همینجوری مونده روی دِلم و فقط سنگینیشو با خودم اینور و اونور میکشم؛
صدای سنگ زدن ب شیشه باعث شد بلند شم و پرده رو بزنم کنار
دیدم یکی اون پایین ایستاده و داره گوشیشو بم نشون میده
با خودم گفتم خو انتر نصف شبی منو بد خواب کردی اومدی گوشیتو نشون من بدی
همون لحظه گوشیم زنگ خورد
خودش بود
با لحن خواب آلودی جواب دادم ها
گفت:پاشو بیا پشت پنجره ک دلم واس یار تنگه
با چشمای گرد پنجره رو زدم کنار ک صداش پخش شد
خب من ک نمیبینمت چراغو روشن کن
چراغو هم روشن کردم ک دیدم ی آدمی عین دیوونه ها پخش شده رو زمین و صدای خندش پخش شده بود
+هیس دیوونه میخوای بیدار شن بریزن سرت
خندش کمتر شد و گفت
-کسی نمیریزه سرم تو برو خودتو تو آینه ببین
داشتم با خودم فکر میکردم چیشد ک یهو اون رابطه تموم شد
چیشد ک وقتی پرده رو زدم کنار نبودی
چیشد اون حرفا و اون خاطرات
یسری از آدما گذر زمانن
برات تکرار میشن و تکرار میشن و تکرار میشن ک تبدیل میشن ب ی عادت
اما وقتی ک ازشون میگذره وقتی ک میرن
اون خاطراتشونه ک تکرار میشن و تکرار میشن و تکرار میشن
#خودنویس
اینجا کلی تلاش میشه
از درد گفته میشه
از رفتن ها
از موندن ها
کلی تلاش میکنیم واسه نوشتن
کلی فکر میکنیم واسه ی بیت شعر
درست نیست ک اسکی برید و ب راحتی همه چیزو کپی کنید؛
"آدمایی که تنهاییو دوست دارن؛
یه زمان یه نفرو اینقدر دوست داشتن
که الان نمیتونن یا نمیخوان هیچکی رو جایگزینش کنن..!