انقد ساده نگو می گذره فراموش می کنی ؛
فراموش کردن همینجوری خودش پروسه ی سختی هست.
بعد فکر کن ؛ تو بخوای کسیو که باهاش همه چیز و همه کس و فراموش می کردی فراموش کنی.
یه درونگرا تو دلش باهاتون حرف می زنه، فحش می ده، متنفر می شه، دوستتون داره، گريه می كنه، می خنده، قضاوت می كنه، خودشو برای قضاوت سرزنش می كنه، قهر می كنه، آشتى می كنه ، جوابتونو میده و با خودش ساعت ها کلنجار می ره. فقط تو دلش.
و شما فقط میبينيد كه اون داره بهتون لبخند میزنه؛
اما بیایید یک چیزی در گوشتان بگویم:
رفتن،
نبودن،
نباید زیاد طول بکشد !
نباید عادت شود.
نباید گذاشت دلتنگی به حد نهایت برسد.
نباید گذاشت دل به دلتنگی خو کند، یادش بگیرد و با آن کنار بیاید.
آدم نباید آنقدر برود و دور شود که از مدار جاذبهی کسانی که دوستش دارند خارج شود.
بگذارید در گوشتان بگویم:
آدمی که یک بار تا پای مرگ رفته باشد و برگشته باشد، دیگر از مرگ نمیترسد.
آدمی که یک بار تا سر حد مرگ دلتنگ شده باشد
و زنده مانده باشد، دیگر از فقدان نمیترسد.
ولی دقیقا از همون کسی ک میگید "نه بابا این ازوناش نیست" انتظار ازوناش بودن و داشته باشید
مثل کبریت کشیدن در باد
زندگی دشوار است
من خلاف جهت آب شنا کردن را
مثل یک معجزه باور دارم
آخرین دانه کبریتم را
میکشم در این باد
هرچه باداباد
مثل درختی که
به سوی آفتاب قد می کشد
همه وجودم دستی شده است
و همه دستم خواهشی:
خواهشِ تو...