هر چی میریم جلوتر ، آدمایی که میشناسیمشون کمتر وُ آدمایی که یه روزی میشناختیمشون بیشتر میشن .
روحم زخمیه ، قلبم زخمیه ، تنم زخمیه ، انگار امشب یه چاقو برداشتن باهاش تموم وجودمو تیکه تیکه و زخمی کردن و در نهایت تا ته چاقوعه رو فرو کردن ته قلبم . نمیدونم چیه ، فقط میدونم جایِ این زخما هیچ وقت خوب نمیشه .
اینطوریه که یروز واسه ی نفر از دل و جون مایه میزاشتی اونوقت یروز همون نفر از دل و جون میزاره تا تورو از خودش دور کنه.
وقتی داری به یکی اهمیت میدی، بهش توجه میکنی یه ثانیه صبر کن ببین تو هم اونقدر برای اون مهمی یا نه
جاهای خالی آدما اولش ترسناکه؛ بعد غمگین میشی، بعد عادت میکنی، بعد لذت میبری از تنهاییت، آخرشم کلا دیگه برات مهم نیست، فقط هست و نمیشه کاریش کرد.
حِس میکنم یه غَم خیلی بزرگ رو قورت دادم که نه میتونم هَضمش کنم و نه میتونم بالاش بیارم،
همینجوری مونده روی دِلم و فقط سنگینیشو با خودم اینور و اونور میکشم؛
نصف وقتایی که دیر سین می کنم یا اصلاً سین نمی کنم قصدم نادیده گرفتن طرف نیست، فقط میخوام منتظر بمونم مودم خوب شه و تو یه شرایطی جواب بدم که بتونم درست باهاش حرف بزنم .