دلم نمیخواد ببینمت . یه چیزی تو گلوم گیر کرده که هربار بهم یادآوری میکنه چقدر همزمان ازت عصبانیم و دلم برات تنگ شده . تو میری و من میمونم و یه مشت احساس متناقض عجیب ، که نه میذاره آزادانه دوستت داشته باشم و نه میذاره فراموشت کنم .
گاهی با دویدن به سمت کسی،
نفسی برای ماندن در کنار او نخواهی داشت،
پس با کسی بمان که نصف راه را
او به سمتت دویده است..!
بعضی وقتا یهجوری میشی که نه حوصله خودتو داری، نه حتی حوصله کارایی که از ته دل بهشون علاقه داری نمیدونی دلتنگی، از چیزی ناراحتی، عصبی هستی، اصلا نمیدونی چته؛ دقیقا خود عالم برزخ
نه میتونی خوب باشی، نه میتونی ناراحت باشی، فقط ناچار لحظه هارو میگذرونی