قدیما کوچیکترا خجالت میکشیدن پاشونو جلو بزرگترشون دراز کنن
حالا این "بغض" روز به روز بزرگتر از خود "گلو" میشه
زندگی من هیچ مشکلی نداره، من باید خوشحال باشم، ولی یه غمی وجود داره که نمیدونم از کجا میاد!
یه روز مغزم از تکراراشتباهای قلبم خسته میشه
یقه قلبمو میگیره میزارتش کنار
و خودش اراده بدنمو میگیره
اونوقته که از یه آدم مهربون دلسوز تبدیل میشم به یه آدم بیاحساس بداخلاق بیحوصله :)
تموم شد ؛ به آخرِ خط رسیدم . نه ذوقی واسه ادامه دادن دارم ، نه شوقی ، نه دلیلی ، نه بهونهای . فقط دارم تحمل میکنم که زودتر بگذره و تموم شم .
هر چی میریم جلوتر ، آدمایی که میشناسیمشون کمتر وُ آدمایی که یه روزی میشناختیمشون بیشتر میشن .
اینکه فردا از ساعت 6 کلاس دارم تا ساعت پنج و دهنم سرویسه و تا الان بیدارم و کجا ی دلم بزارم؟
آدما حرفا و قولاشون واقعی نیست. حتی بهش فکر هم نمیکنن فقط یه چیزی میگن که گفته باشن، بعد من و تو میشینیم به این حرفا فکر میکنیم، خودمونو دلخوش میکنیم طبق اینا برنامهریزی میکنیم و درنهایت میفهمیم که اون آدم حتی یادش نمیاد چه قول و قراری با ما گذاشته، چون نه ذهنش درگیر شده و نه حتی دلش به یه سری حرفا خوش شده. لابد بعدشم میشینه یه دل سیر به خوش خیالی ما میخنده. این دلخوشیهای یه طرفه پر از سمه، مثل یه غذای پرملات که چشماتو حسابی برق میندازه و وقتی میخوریش لذتشو با تمام وجود میبری ولی وقتی میشینه تو تنت، میوفته به جونت و ذره ذرهی تنتو آب میکنه. این حسهای سمی هرچقدرم که ظاهر خوش رنگی داشته باشن باید دور ریخته بشن وگرنه چیزی ازت باقی نمیذارن•
صدای سنگ زدن ب شیشه باعث شد بلند شم و پرده رو بزنم کنار
دیدم یکی اون پایین ایستاده و داره گوشیشو بم نشون میده
با خودم گفتم خو انتر نصف شبی منو بد خواب کردی اومدی گوشیتو نشون من بدی
همون لحظه گوشیم زنگ خورد
خودش بود
با لحن خواب آلودی جواب دادم ها
گفت:پاشو بیا پشت پنجره ک دلم واس یار تنگه
با چشمای گرد پنجره رو زدم کنار ک صداش پخش شد
خب من ک نمیبینمت چراغو روشن کن
چراغو هم روشن کردم ک دیدم ی آدمی عین دیوونه ها پخش شده رو زمین و صدای خندش پخش شده بود
+هیس دیوونه میخوای بیدار شن بریزن سرت
خندش کمتر شد و گفت
-کسی نمیریزه سرم تو برو خودتو تو آینه ببین
داشتم با خودم فکر میکردم چیشد ک یهو اون رابطه تموم شد
چیشد ک وقتی پرده رو زدم کنار نبودی
چیشد اون حرفا و اون خاطرات
یسری از آدما گذر زمانن
برات تکرار میشن و تکرار میشن و تکرار میشن ک تبدیل میشن ب ی عادت
اما وقتی ک ازشون میگذره وقتی ک میرن
اون خاطراتشونه ک تکرار میشن و تکرار میشن و تکرار میشن
آدم گاهی اوقات با اینکه خودش میدونه اما باز دلش میخاد راه رو اشتباه بره، زمین بخوره، زخم برداره، میدونی گاهی اوقات درد هم اگه از طرف بعضی ها باشه برات یه شیرینی و حلاوت خاصی داره.
به هر نحوی که خودتون صلاح میدونید به آدمای دورتون این موضوع رو بفهمونید که جایگاهشون دائمی نیست، قرار نیست هرکاری بکنن و هرچی بگن کنارشون بمونین و ترکشون نکنید .