هدایت شده از آندیا!2
هیچ وقت تو محل با ما بازی نمی کرد... فقط یه گوشه به دیوار تکیه می داد و تماشا می کرد... فرقی نداشت وسطی و هفت سنگ و فوتبال، اون فقط تماشاگر بود... یه بار وقتی ازش پرسیدم چرا هیچوقت خودت بازی نمی کنی بهم گفت" یه بار با چند تا از دوستام بازی کردم و بازی رو باختم ... خیلی واسم کری خوندن و اون باخت خیلی ناراحتم کرد... واسه همین از باختن می ترسم و ترجیح میدم بازی نکنم... فقط یه تماشاگر باشم ، نه چیزی بیشتر... "
تو تمام این سال ها یه تماشاگر بود... چون از تکرار گذشته می ترسید... بعد از چند سال بی خبری دوباره دیدمش... تا بهش گفتم تماشاگر منو شناخت... وسط حرفامون فهمیدم تو دلش کسی هست که تو زندگیش نیست... دلیلش رو که پرسیدم از یه تجربه ی تلخ گفت... از یه خواستن که به داشتن ختم نشده... فهمیدم هنوز ترس از تکرار گذشته تو وجودش هست... درست مثل قدیما که بازی نمی کرد و فقط تماشاگر بود... حالا تماشاگر تنهاییش بود... می دونستم حرف زدن با یه تماشاگر بی فایدست ولی تو چشماش نگاه کردم و گفتم ببین رفیق ما قدیما بازی می کردیم تا تلاش کنیم اونی بشه که می خوایم... نمیگم همش می بردیم ولی باختن هم آخر دنیا نبود... تمام لذت بازی به این هستش که همش برد یا همش باخت نیست... بازنده باش ولی تماشاگر نباش... نذار ترس از باخت... ترس از نرسیدن... ترس از تکرار اتفاقات تلخ گذشته لذت زندگی رو ازت بگیره..
همونی که شبا قبل از خواب و صبحا بعد از بیدارشدن بهش فکر میکنی ؛
یا همونیه ک دلتو شکسته ، یا همونیه که قراره در آینده دلتو بشکنه .
دیگه عضله های صورتم به کارم نمیاد
چون به خنثایی کامل رسیدم
نه چیزی باعث میشه بخندم
نه چیزی باعث میشه عصبی شم یا اشکم دراد
هیچی مطلق
بهم میگه چرا حرف نمیزنی ، حرف بزنم که چی بشه ؟ مگه میفهمی حرفای منو ؟ اصلا درکم میکنی ؟ اصلا میشنوی حرفامو ؟ یا فقط میخوای بگی که اره مثلا حواست به من هست .
از هر دید نگاه میکنم واقعا یه جسم و یه روح
و یه مغز کششِ هضمِ این حجم بدبختیو ندارن.