گفته بودم « بعد از این باید فراموشش کنم »
دیدمش ، وز یاد بردم گفتههای خویش را . . .
دیدم و آمد به یادم دردمندیهای دل
گرچه غافل بود آن مه ، مبتلای خویش را
این چه ذوق و اضطراب است ؟ این چه مشکل حالتیست ؟
با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را
تا به من نزدیک شد ، گفتم : « سلام ای آشنا »
گفتم ، اما هیچ نشنیدم صدای خویش را .
-مهدی اخوان ثالث
این قرارداد ، تا ابد میان ما
برقرار باد :
چشمهای من بهجای دستهای تو !
من به دست تو آب میدهم ،
تو به چشم من
آبرو بده !
من به چشمهای بیقرار تو قول میدهم :
ریشههای ما به آب ،
شاخههای ما به آفتاب میرسد ؛
ما دوباره سبز میشویم !
-قیصر امین پور
با من رجوع کن ، من ناتوانم از گفتن ؛
زیرا که دوستت میدارم ، زیرا که « دوستت میدارم » حرفیست که از جهان بیهودگیها و کهنهها و مکررها میآید .
با من رجوع کن ، من ناتوانم از گفتن .
بگذار در پناه شب ، از ماه بار بردارم ؛
بگذار پر شوم از قطرههای کوچک باران ،
از قلبهای رشدنکرده ، از حجم کودکان بهدنیا نیامده . بگذار پر شوم ؛ شاید که عشق من ، گهوارهٔ تولد عیسای دیگری باشد .
-فروغ فرخزاد
هدایت شده از پریکوچکغمگین
آقای دکتر گلویم چندوقتیست میسوزد و دلیلش را نمیدانم. شاید هم از آنهمه حرف نگفته، فریادهای نزده، هوار های نکشیده، بغضهای خالی نشده، چاییهای سوزناک هنگام نوشتن باشد؟
نمیدانم آقای دکتر! میشود قرصی زهرماری چیزی در آن ورقه با ان دستخط خرچنگ غورباقهتان بنویسید که این مرض بی درمان از من فلکزده دل بکند؟
هدایت شده از پریکوچکغمگین
درودی پر مهر
شما پریزادها این پیام و یک پست موردعلاقه رو فوروارد میکنید چنلتون تا من بهتون بگم که اگه یک شخصیت کتابی بودید، اسم و قدرت و لقبتون چی بود و چه داستانی رو رقم میزدید .
تگهاتون | پریکوچکغمگین