گفته بودم « بعد از این باید فراموشش کنم »
دیدمش ، وز یاد بردم گفتههای خویش را . . .
دیدم و آمد به یادم دردمندیهای دل
گرچه غافل بود آن مه ، مبتلای خویش را
این چه ذوق و اضطراب است ؟ این چه مشکل حالتیست ؟
با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را
تا به من نزدیک شد ، گفتم : « سلام ای آشنا »
گفتم ، اما هیچ نشنیدم صدای خویش را .
-مهدی اخوان ثالث
این قرارداد ، تا ابد میان ما
برقرار باد :
چشمهای من بهجای دستهای تو !
من به دست تو آب میدهم ،
تو به چشم من
آبرو بده !
من به چشمهای بیقرار تو قول میدهم :
ریشههای ما به آب ،
شاخههای ما به آفتاب میرسد ؛
ما دوباره سبز میشویم !
-قیصر امین پور
با من رجوع کن ، من ناتوانم از گفتن ؛
زیرا که دوستت میدارم ، زیرا که « دوستت میدارم » حرفیست که از جهان بیهودگیها و کهنهها و مکررها میآید .
با من رجوع کن ، من ناتوانم از گفتن .
بگذار در پناه شب ، از ماه بار بردارم ؛
بگذار پر شوم از قطرههای کوچک باران ،
از قلبهای رشدنکرده ، از حجم کودکان بهدنیا نیامده . بگذار پر شوم ؛ شاید که عشق من ، گهوارهٔ تولد عیسای دیگری باشد .
-فروغ فرخزاد