گفتی بگوی عاشق و بیمار کیستی !
من عاشق توام ، تو بگو یار کیستی ؟
بستی میان به فتنه ، کشیدی ز غمزه تیغ ؛
جانم فدات ، در پی آزار کیستی ؟
-جامی
و چشمانت راز آتش است ،
و عشقت پیروزی آدمیست ،
هنگامی که به جنگ تقدیر میشتابد .
و آغوشت ،
اندک جایی برای زیستن ،
اندک جایی برای مردن ،
و گریز از شهر که به هزار انگشت ،
به وقاحت ، پاکی آسمان را متهم میکند .
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود ،
و انسان با نخستین درد .
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمیکرد ؛
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم .
-احمد شاملو
و در آخر ، او ماند و فنجان چایی که سرد شده بود ؛ حرفهایی که نگفته بود و در گلویش به بغضی سنگین و سربی تبدیل شده بودند ؛
انبوه نامههایی که با شور و اشتیاق نوشته بود ، اما هیچوقت جرئت فرستادنشان را نداشته بود ؛
و از همهچیز جانکاهتر . . .
خاطراتی که هرگز قصد ترک کردن قلب و روحش را نداشتند .
-تبسم