کافی است بمانی ؛ بعد از آن ، برایت یک فنجان چای میریزم . سپس تو را دعوت میکنم به تمام حرفهایی که میخواستم همیشه به تو بگویم ، اما نشده ؛ تمام سکوتهایم که سطر به سطرشان پر از حرفهایی بود که نشنیدی ؛ به تمام لحظاتی که در خواب و خیالهایم ، فقط رویای داشتنت را پرورانده بودم . و بعد از اینکه بهاندازه یک عمر ، در چشمانت خودم را غسل تعمید دادم ، به تو میگویم :
«ایراندخت ، تپشهای قلبم ، تو را بیشتر از هر چیز دیگری دوست دارم . »
و سپس ، برای همیشه ترکت میکنم .
-تبسم
هدایت شده از 𝑳𝒂𝒅𝒚 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆 𝑮𝒂𝒓𝒅𝒆𝒏 نفور