دروغ چرا خیلی وقته با هیچکسی احساس صمیمیت نکردم. حتی وقتی فکر میکنم بالاخره یکی رو پیدا کردم که باهاش راحتم، آخرش میفهمم اون هیچوقت منو اونجوری ندیده. انگار فقط یه آدم موقتیام؛ یه سرگرمی، یه همصحبت برای وقتایی که حوصلهشون سر رفته، یه گزینه تا زمانی که گزینه بهتری براشون پیدا بشه. واقعیت اینه من هیچوقت انتخابِ اولِ کسی نبودم. هیچوقت خونهی امنِ کسی نبودم. همیشه اون آدمی بودم که میشد راحت جاشو با یکی دیگه پر کرد؛ اونقدر قابلِ جایگزین که نبودنم هم حتی چیزی رو تو زندگی اطرافیانم عوض نکنه.
who am I without my empathy?
who am I without this sensitive heart?
who am I without nostalgia, fear, guilt, love, anxiety, daydreaming, choice, passion?
"you're not a problem to be solved you're a soul to be understood."
it is about the darkness I suppose, every time I see the sunset or u feel its time, this peculiar feeling wakes in me, and stays by...I cannot tell what is it.