نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چگونه برایت بگویم از غروب های این دل ...
و تو چه میدانی که اینجا همانند غروب های جمعه چقدر دلگیر است
گفت سعدی
"سنگ لعل شود در مقام صبر"
اما...
چه خوش گفت ابتهاج
خون می رود از دیده در این کنج صبوری...
دیشب که نمیدانستم برای کدامین
یک از درد هایم گریه کنم،
کلی خندیدم!...
صادق هدایت
لحظه ی دیدنت اینگار که یک حادثه بود
حیف چشمان تو این حادثه را دوست نداشت
سیب را چیدم و در دلهره ی دستانم
سیب را دید ولی دلهره را دوست نداشت
تا سه بس بود که بشمارم و در دام افتد
گفت یک گفت دو ، افسوس سه را دوست نداشت
من و تو خط موازی ،نرسیده هرگز
دلم این قاعده ی هندسه را دوست نداشت
درس منطق نده دیگر تو به این عاشق که
از همان کودکی اش را مدرسه را دوست نداشت
نیکراه
حرفی به من بزن
ایا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چخ میخواهد ؟
حرفی بع من بزن
من در پناه پنجره ام
با افتاب رابطه دارم
ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد
فروغ فرخزاد