به تو قول دادم
که تو را دوست نداشته باشم...
سپس مقابلِ این تصمیمِ بزرگ، دلم لرزید...
به تو قول دادم
که برنگردم و برگشتم...
و از دلتنگی نمیرم و مُردم...
به تو قول دادم
که ضعیف نباشم و بودم...
به تو قول داده بودم
که دربارهی چشمانَت شعر نگویم و گفتم...
قول داده بودم که نه...
و نه...
و نه...
انگار از فرطِ راستی، دروغ میگفتم
و خدا را شکر، خدا را شکر
که دروغ گفتم؛ خدا را شکر.
نزار قبانی-
نیک میدانم
چشمهایی هستند
– غمینترین چشمانِ جهان –
که در ژرفایشان... هیچ سرّی مستور نمیماند.