eitaa logo
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
687 دنبال‌کننده
395 عکس
306 ویدیو
24 فایل
@anotherlovee چنل محافظ ✨ نفس هایت شاعرانه ترین احساس ها را درون رگ هایم جاری می‌کند. من در کنارِ تو تمام معشوقه های افتاده روی پرد‌ه‌ی سینما را درونِ قلبم احساس می‌کنم.✨
مشاهده در ایتا
دانلود
خنده هایش شکننده ترین مرحم این درد بود
Toygar Işıklı ANOTHERLOVE (3).mp3
زمان: حجم: 1.1M
درمیان هیاهوی آن زمان میگردم به دنبال یک نشان نگاهش سرگردان و بی هوا می افتد بر من این میان
امشب لا به لای اون اشکها و گریه ما رو یادتون نره :)
شبتون بخیر✨
هدایت شده از رومینا !'
پارت هشتم از جا بلند شد و گیج و منگ به فرد مقابلش خیره شد به جای اوژنی،روبرویش مرد جوانی با چهره ای زیبا و الباسی شاهانه ایستاده بود و انگار اوهم جا خورده بود به جای سالن مدرسه سالنی، باشکوه .مخصوص رقص با ستون هایی طلایی و مبلمانی ابریشمی،پرده های مزین شده با رگه های طلا آمده بود حاضران با استایل هایی کلاسیک و پفی و موهایی شنیون شده با همراهانشان میگفتند و میخندیدند اینجا کجا بود؟؟ مرد مقابلش را هل داد و با اخم گفت _تو دیگه کدوم احمقی هستی ؟؟؟ _فکر کنم این سوالو من باید از تو بپرسم رومینا جوش آورد _هی مردک!جای تو الان من داشتم با ی مرد خوش چهره و جذاب میرقصیدم _منم الان داشتم با دختر رویاهام میرقصیدم که جاش با تو ی افاده ای عوض شد... رومینا که این تعریف هارا نسبت به خود شنید مرد روبرو را هل داد و به سمت در خروجی دوید لباسش به طرز عجیبی سنگین تر شده بود و برای دویدن باید آن را کنترل میکرد بیرون آن فضای عجیب، جنگل بود رومینا با دیدن جنگل مطمئن شد کارش ساخته است به به ،دردسر جدید. اینجا کجا بود؟ کجا باید می‌رفت؟ بقیه کجا بودند؟ اینها سوالاتی بی جواب بودند که در مغزش میپیچید قدری پیاده روی بی هدف باعث شد دریاچه ای نقره گون را پیدا کند ماه کامل بر روی دریاچه به زیبایی تمام خود نشان میداد و امواج آب آن را میرقصاند. دریاچه میدرخشید و خیره کننده بود نزدیک دریاچه شد تا انعکاس خود را در آب ببیند ،تا با دیدن زنی لاغر اندام در آب،وحشت زده به سمت عقب افتاد _این دیگه کدوم خریه؟! چشمش به لباسش که رنگش از صورتی ،به طلایی تغییر کرده بود، افتاده به دستانش که ظریف تر شده بود و سنگینی ای که روی سرش و موهایش احساس میکرد‌ جرئت کرد و باز نزدیک دریاچه شد به جای انعکاس خود بانویی جوان و لاغر اندام و خوش چهره ،با لباسی طلایی و موهایی خرمایی و شنیون شده دید این خودش بود!؟ در گیج ترین حالت ممکن بود روی چمن ها نشست و لحظه ای سعی کرد تا افکارش را جمع کند باید از خواب می‌پرید آبی از دریاچه به صورت خود زد تا از خواب بیدار شود ولی خواب نبود این خود واقعیت بود افکارش را بلند بیان کرد _اینجا چخبره؟ من کجام؟ اینا کی ان؟ چرا این من،منه واقعی نیست؟ _تقصیر تو نیست... برگشت و شبحی مو فرفری با لبخندی دلنشین و سبد به دست پشت سرش دید _تقصیر تو نیست که الان اینجایی رومینا! نترس و تلاشتو بکن _میشه خودتو معرفی کنی و بگی اینجا کجاست؟؟ من چرا بدنم تغییر کرده؟این آدما کی ان؟ من چجوری اومدم اینجا؟ چجوری میتونم برگردم؟ اصلا تو از کجا اسم‌من و میدونی ؟؟ شبح مو فرفری لبخندی زد و کنار رومینا نشست از سبد حصیری اش ،یک کلوچه داغ به او داد و گفت _طبق طلسم نجوای مرگ،تناسخ رخ داده در شب ماه کامل، اگه شخصی نوت های طلسم نجوای مرگ رو بزنه دو گروه از دو دنیای موازی، جاشون باهم عوض میشه رومینا که کم‌کم داشت نگران میشد گفت _ام ... یعنی میگی الان یکی دیگه هم بامن اومده؟؟ و اینکه روح این خانمی که من جاشم تو جلد منه؟؟ _درسته آره.اونی که میبینی الان همکارته _من میخوام برگردم خونه .من تک و تنها اینجا دووم نمیارم.حتی الانم حس میکنم دارم خواب میبینم..مگه فیلم هندیه من بپرم تو ی دنیای دیگه آخه ‌.هرچی که هست لطفا کمکم کن برگردم خونه . خانمه... شبح خود را معرفی کرد _من خاله روحه.. شبح کمک کنندت هستم _خاله روحه.لطفامن و برگردون خونه _ برای برگشت خودت باید اقدام کنی..برای برگشت.باید کتاب طلسم اصلی رو پیدا کنی و در شبی که ماه کامل میشه یکی برات اون نوت های مرگ رو با ویالون بنوازه تو و همکارت با موسیقی میرقصین و برمیگردین خونه هاتون فقط قبلش ی ماموریتی دارین _ماموریت؟ من تو برگشتن به خونه اش موندم.چه برسه به ماموریت _ماموریت شما نجات این دنیاس،احتمال می‌ره الان کتاب دست ساحره باشه.‌اون طلسم و اجرا کرده و شما رو کشونده اینجا .با داشتن اون کتاب معلوم نیست چه کارایی ممکنه از دستش بربیاد.شما باید ساحره رو‌شناسایی کنید و خودش و نقششو نابود کنید خاله روحه از جا برخواست _دیگه وقت رفتنه،هروقت بهم نیاز داشتی کافیه تار موی ی فرفری رو بسوزونی . _نههه نرووو من کلی سوال دارممم خاله روحه با لبخند به سمت راست جنگل اشاره کرد و محو شد رومینا باید هرچه سریعتر آن کتاب را پیدا میکرد و خودش را از این مخمصه نجات میداد به سمتی که خاله روحه اشاره کرد خیره شد صدایی از بوته ها می آمد منتظر بود با همکار خود آشنا شود از میان بوته ها،همان مرد جوانی که در سالن رقص جای اوژنی دیده بود، رخ نشان داد. گویا قرار بود مدت زیادی را با یکچنین همکاری سپری کند.. 🏛@Rominachanell 🏛@anotherlove
و سوگند به آن لحظه ی دیدار که بغضی خفه شد !
در میان راه هنوز هم رد گرمای دستانت دور حصار قلبم جا مانده بود تقدیر تاوان کدام گناه من بود که حال اینگونه جای خالی گرمی دستهایت بر روی سینه ام سنگینی میکند ؟
هدایت شده از 𝖸𝖺𝗄𝖺𝗆𝗈𝗓