هدایت شده از رومینا !'
پارت یازدهم
_خدا لعنت کنه باعث و بانیشو که ما اینجا بخواطر چهارتا اعلامیه ی فرد تحت تعقیب از شام و ناهارمون بیوفتیم..الان من میتونستم تو کلبه ام در حال خوردن ی معجون جادویی باشم...
دو الف نگهبان اعلامیه های تخت تعقیب ملودی را روی درختان میزدند و سعی میکردند از سکوت خوف ناک جنگل کوتوله ها سکته نکنند
الف دوم گفت
_ولی این ملودی عجب استایلی داره . کم پیش میاد ی نفر هم خلاف کار باشه هم جذاب
_الفای شخصی حکومتی میگن تمام این جرمای ملودی پاپوشه .میگن کلا حکومت دنبالشه بگیردش تا دهنش باز نشه
الف دوم با لبخندی کنایه آمیز گفت
_اگه دهنش باز بشه مثلا چی میخواد دربیاد ازش؟؟ماجرای عشق دختر فیس و افاده ایشون ایزابلا و اون مرد جنگلی!؟؟
_هرچی که هست اون نیست.!مطمئن باش.میگن ملودی موفق شده ی گروه خرابکاری تشکیل بده که تو اون گروه اعلامیه و سخنرانیایی علیه سرزمین های اون طرف برکه پخش میکنن
_بیا درموردش حرف نزنیم.!ممکنه جیر جیرکای خبرچین اطلاع بدن به حکومت
آنها نگران جیرجیرک های خبرچین بودند
غافل از اینکه مجرم درون عکس ،پشت سرشان در میان بوته ها پنهان است و به اعلامیه تعقیب خودش مینگرد
✨✨✨
معلم تیر اندازی مشغول درس دادن به بچها در حیاط قصر شمالی بود
رومینا کنار آنتونی ایستاده بود و خیلی جدی تیر اندازی میکرد که البته هیچکدام حتی به صفحه اصلی نزدیک هم نبودند
پریان جادویی تیر هارا یکی یکی به دست بچها میدادند
آنتونی یا بهتر بگویم،همان اوژنی خودمان،تمام تیر هارا یکی یکی روی هدف میخواباند
مربی کف زنان نزدیک شد
_به به،تابحال یکچنین شاهزاده ی دلیر و با استعدادی ندیده بودم.
معلم تیر اندازی زنی با موهای قرمز و لاغر اندام و ککی مکی بود
_بهتون افتخار میکنم.بانو ایزابلا.من پروندتون رو دیدم و متوجه شدم قبلا خیلی بهتر تیر اندازی میکردید
چیزی شده که انقدر افت داشتین؟
رومینا تمام تلاشش را کرد تا مثل همیشه با لبخند جواب همه را ندهد و مثل ایزابلا سرد باشد
_نه مشکلی نیست فقط امروز..دستم درد میکنه،چشمم ام خوب نمیبینه،پاهامم درد دارن
استاد لبخندی زورکی به پهنای صورت زد و گفت
_من همیشه هستم تا کمکت کنم
و به سمت قصر رفت
اوژنی رو به ایزابلا ،همکارش کرد و گفت
_کی قراره شروع کنیم؟؟ فکر میکنم دیر شده باشه
رومینا با اخم تیری پرتاب کرد و بدون نگاه به او جواب داد
_الان توقع داری معجزه کنم برات؟؟
_نه ولی توقع دارم به خونم تشنه نباشی حداقل ،فکر نکن خیلی تحفه ای خانم محترم...التماست میکنم چون دلم برای دختر آرزوهام تنگ شده همین
رومینا چشم غره ای رفت و گفت
_من فکر میکنم نیازه اون دختره..اسمش یادم نی منلود رو پیدا کنیم
اوژنی خندید
_منظورت ملودی عه؟
_همونی که تو گفتی و حالا بهتره از فردا شروع کنیم.. کافیه به بهانه تیر اندازی بریم بیرون تا بتونیم بریم جنگل کوتوله ها و ملودی رو پیدا کنیم.این تا اینجای نقشمونه،سوالی هست؟؟
اوژنی اخم کرد
_نه
رومینا به سمت قصر راه افتاد و از آنجا دور شد
✨✨✨
صبح روز بعد ،بچها با کیف و وسایل تیر اندازی ،سوار بر اسب های تک شاخ آماده ی حرکت بودند
معلم تیر اندازی با مهربانی ،آخرین نکات را گوشتزد میکرد
_وای خدای بزرگ بهتون افتخار میکنم .این اولین سفر کوتاه شماست پس سخت تلاش کنین.وقتی به جنگل های هفت آواز رسیدین میتونین چند تا خرگوش بال دار شکار کنین!
بچها پس از لبخندی برای اطمینان خاطر معلمشان سر تکان دادند
درصورتی که هیچکدام از این کارها قرار نبود انجام شود
آنها سر اسب هایشان را به سمت جنگل های زیبا ی هفت آوازه کج کردند و بعد از اینکه مطمئن شدند از دید معلم پنهان شده اند،مسیر را عوض کردند
همان بدو ورود با صدایی غافلگیر شدند
صدای نزدیک شدن چیزی مثل غول
زمین میلرزید
اسب ها شروع کردند به آشوب و ترس
اوژنی شمشیر خود را از غلاف در آورد و با اسب خود نزدیک صدا شد
ولی صدا از سویی مشخص نبود
رومینا فریاد زد
_هوی دیوونه شدی ؟هوس مردن کردی؟ میخوای خود کشی کنی خوب برو خودتو با گیوتین دار بزن چرا منم میخوای به چخ بدی!
اوژنی هیچ توجهی به ایزابلا نداشت
فکر میکرد ایزابلا دختری از خودراضی و ترسو است
در تصورش همه را با رومینا ی آرزو هایش مقایسه میکرد
در تصورش او زیبا تر و خوش صدا تر و تقریبا منطقی تر از ایزابلا بود
با نمایان شدن غولی به عظمت یک کوه ، چهره اش وحشت زده شد
رومینا با ندای لعنتی گفتنش از اسب پیاده شد و به سمت مکانی برای مخفی شدن دوید
ولی اسب اوژنی سر جایش میخکوب شده بود
هرچقدر او را میزد و صدا میکرد اسب تکان نمیخورد
از اسب پیاده شد و شمشیر خود را محکم تر گرفت
غول که نزدیک شد فریاد زد و به سمتش حمله کرد که در همان حال شخصی اورا در آغوش گرفته و از غول دور کرد
بانویی با موهای کوتاه ، لباسی رزمی به سیاهی شب و
هدایت شده از رومینا !'
چهره ای با جدیت و جذابیت بود
او را کنار رومینا گذاشت و ایستاد
_شما دوتا از پشت کدوم کوه اومدین که اینقدر عقب افتادن طور عمل میکنین؟؟
و شمشیرش را از غلاف درآورد
شمشیرش نورانی بود و روی دسته اش یک جواهر نشان آبی بود
به سمت غول حمله کرد و با یک حرکت پایش را قطع کرد
آری
این نشانه ها فقط میتوانست برای یک نفر باشد
ملودی
✨✨✨
هر دوی آنها به درختی تکیه داده بودند و ملودی روبرویشان نشسته بود و چوبی را با شمشیرش تیز میکرد
_یعنی میگین شما دوتا اون دوتایی که من میشناسم نیستین؟
رومینا تکرار کرد
_نه ما اون دوتا نیستیم،فقط روحمون اومده تو جسمشون و به کمکت احتیاج داریم تا بتونیم بریم خونمون
_نه
اوژنی از کوره در رفت
_یعنی چی نه ؟ الان فکر کردی کس خاصی هستی؟ چون به ما گفتن تو میتونی فقط کمک کنی الان اینجاییم وگرنه صد سال سیاه دنبال ی آدم خلاف کار نمیومدیم
رومینا همکارش را آرام کرد تا بیشتر از این چرت و پرت نگوید
_نه منظور آنتونی اینه که چرا نمیتونی؟؟
ملودی همان نگاه سرد و جذابش را از روی چوب ،روی بچها منتقل کرد
_نگفتم نمیتونم کمک کنم!گفتم کمک نمیکنم.و فکر نمیکنم نیاز باشه برای شما دوتا دلیل بیارم
اوژنی از جا برخواست و به سمت ملودی رفت ولی رومینا جلویش را گرفت
اوژنی تقلا کرد
_صد سال سیاه بهت نیاز نداریم زنیکه ی از خود متشکر!
✨✨✨
اوژنی با صدای همهمه و آشوب از خواب بیدار شد
پس از آنهمه ماجرا که امروز پیش آمده بود ،وقتی به قصر رسیدند هردو روی تخت هایشان ولو شده بودند
اما حالا بوی دردسر جدید به مشام میرسید
پشت در اتاق مهمان صدا های عحیبی وجود داشت
اوژنی پاپوش هایش را که با پر طاووس درست شده بود پوشید و به سمت در حرکت کرد
پایین پله های راهرو مادر ایزابلا یا لباس خواب،با حالتی غمگین نشسته بود و پادشاه بالای سرش بود
پریان انجمن وزارت بالای سرشان پر میزدند و تند تند راهکار میدادند
_من ارتش و آماده باش نگه میدارم ،این کارشون اعلام جنگه!
پری دیگری گفت
_نه بهتره ارتش سری و پخش کنیم تا پیداش کنن ،بهتره کسی ندونه.بذارین سری بمونه
پادشاه اخم کرد
_پس جادوی شما به چه درد میخوره ؟!دختر من و نمیتونید پیدا کنید بعد میخواین سرزمین اداره کنین؟هه
مادر ایزابلا که متوجه حضور اوژنی شده بود با نگاه هایش بقیه را متوجه کرد
پادشاه نگاهش مهربان شد
_چیزی شده شاهزاده.؟
_اوه عذر میخوام من قصد فضولی نداشتم.فقط میشه به منم بگین چی سر ایزابلا اومده؟؟
ملکه و پادشاه پس از رد و بدل کردن نگاه هایی به یکدیگر ، رو به اوژنی کردند
ملکه گفت
_پرنسس ایزابلا رو دزدیدن!
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
ولی دیدن لبخند کسی که دوستش داری>>>>
از دخترک من حمایت میکنید؟ منتظرشماست !
هدایت شده از رومینا !'
پارت دوازدهم
چشم که باز کرد خود را معلق ،روی برکه دید
با طناب دست هایش را بسته بودند
گرگ و میش بود و هنوز تاریک.
انتهای طناب بسته شده بود به درخت
دهانش را بسته بودند و راه نفسش تنگ شده بود
تقلا کرد و سعی کرد طناب را شل کند و در آب بیوفتد
ولی با هر جم خوردنش . یک سلاح تیز رگ هایش را میفشرد
تقلای بیشترش باعث شد خون از پایش سرازیر شود و در برکه بریزد
اینطور اگه پیش میرفت نمیتوانست حرکتی کند
خون که در برکه ریخت باعث شد موجوداتی عجیب سر از آب بیرون آوردند
سرشان به مانند کروکدیل بود و به جای پا ، دم مار داشتند
انگار بوی غذا به مشامشان رسیده بود
با هر تکانی که میخورد پایش بیشتر خون از دست میداد و با هر قطره خونی که در برکه میریخت موجودات تشنه تر و گرسته تر میشدند
طناب هر لحظه پایین تر میرفت
وقت زیادی نداشت
اکر تکان میخورد تا طناب را باز کند،خون بیشتر موجودات را جذب میکرد
اگر حرکتی نمیکرد،طناب هر لحظه پایین تر میرفت
در دام افتاده بود و هیچ راه نجاتی نبود
موجودات لحظه به لحظه دورش جمع میشدند و آهسته پایین آمدنش را تماشا میکردند
استرس تمام بدنش را خنس کرده بود و قلبش را حس نمیکرد
یکی از موجودت بالا پرید تا غذایش را زودتر شکار کند
رومینا با تقلا پارچه را از دهانش انداخت و جیغی از ته دل کشید
طناب به مو بند بود و پایش بشدت میسوخت
شخصی با طناب تاب خورد و او را در آغوش گرفت
روی زمین فرود آمدند
البته فرودشان بیشتر به سقوط شبیه بود
ملودی او را به درختی تکیه داد و طناب هایش را با شمشیر باز کرد
بعد از چک کردن جراحت پایش با چهره ای نگران به چشم های رومینا زل زد
_خوبی؟!
رومینا که رنگش به زردی میزد و آدرنالین خونش به بالا ترین حد ممکن رسیده بود به زور کلماتی را کنار هم چید
_نه..تو مگه نگفتی کمک ..نمیکنی؟؟ الان بودنت اینجا یعنی چی!؟
_اون مال زمانی بود که شما، دوتا بچه بودین که درباره صحت حرفاتون هیچی نمیدونستم و مشکلتون به من مربوط نمیشد..ولی الان مشکل شما مستقیما به کل سرزمین های برکه ای مربوط میشه
رومینا که با این وضعیت واقعا کشش اینهمه حقایق را نداشت ناله کرد
_اینی که گفتی یعنی چی؟؟
_یعنی بهتره ساکت شی و سعی کنی اصلا چمشاتو نبندی،بعدا همه چیز رو برات روشن میکنم
✨✨✨
اوژنی متوجه نبود کجاست یا مقصدش قرار بود کدام طرفی باشد ،فقط دیوانه وار میدوید
گرگ و میش بود و هنوز آفتاب کامل طلوع نکرده بود
تا قبل از طلوع باید همکارش ،ایزابلا را میافت
وگرنه خانه رفتن تبدیل به آرزو میشد
✨✨✨
به هوش آمد و سقفی چوبی را دید
دو نفر کنارش ایستاده بودند و حرف میزدند
حس میکرد چیزی مثل پنبه را روی زخمش میزنند
دردی غیر قابل تحمل شروع شد . ولی توان حرکت نداشت
صدایی آشنا گفت
_زیاد وقت نداریم دریا! این دوتا کودن تر از این حرفان که کاری بتونن بکنن،باید خودمون وارد عمل بشیم
_ولی این چهره ای که من میبینم.و این زخمی که جلومه،گویای اینه که اینا دارن راه رو درست میرن
_توهم حس میکنی کار ملکه برفیه؟؟
_نمیدونم واقعا ملودی!گیج شدم واقعا.کسی نمیدونه ملکه برفی اصلا کیه!چجوری میشه زودتر از اون، کتاب رو پیدا کنیم؟بنظر میاد اون مصممه
ملودی متوجه به هوش آمدنش شد
_این بچه بیدار شد دریا!
رومینا تمام نیرویش را جمع کرد و سرش را به سمت صدا برگرداند
مردی جوان و خوش قیافه، با موهایی کوتاه که روی صورتش ریخته بود به او نگاه میکرد
چشم هایش مشکی و گیرا بود و پیراهنی سفید به تن داشت
_میبینم که این بانوی شجاع به هوش اومده!
_میتونم بپرسم؟ شما؟؟
مرد جوان لبخندی دلنشین زد و گفت
_من دریام !و شما؟؟
_منم رومین..نه چیزه..ایزابلا ام
و سعی کرد از جایش بلند شود که دریا جلویش را گرفت
_دختر انقدر سریع پا نشو از جات!زخمت عمیقه. مرهم گذاشتم روش که تا ی بیست دقیقه دیگه کامل خوب میشه
_بیست دقیقه؟؟ مگه فیلم هندیه ؟
دو شخص روبرویش با تعجب به او نگاه میکردند
رومینا اضافه کرد
_هیچی بیخیال مربوطه به دنیای ما
صدای عجیبی در فضا پیچید
مثل صدای جادو شدن
ملودی از جیبش آیینه ای بیرون آورد و جلوی صورتش گرفت
شخصی در آیینه ظاهر شد
شخص درون آیینه پری ای بود با بال هایی بنفش و صورتی به سفیدی یخچال
_هی ملودی چطوری؟ پریسام
_بله شناختم !چیزی شده؟
_آره! اینجا تو برکه ی مشکلی پیش اومده
ملودی صاف شد و اخم کرد
_خطری تهدیدت میکنه؟؟
_نه نه، فقط شاهزاده مثل دیوونه ها میدوعه و همه جارو میگرده
رومینا با چهره ای آسوده گفت
_اون همکار احمقمه! آنتونی.
ملودی پس از انداختن نیم نگاهی به رومینا گفت
_اوکی پری! اوضاع و آروم کن تا من خودمو برسونم
بالای سر رومینا ایستاد و موهای کوتاهش روی صورتش ریخت
_پاشو بچه راه بیوفت بریم
دریا با نگاهی رمانتیک، خطاب به ملودی گفت
_فکر میکنم قراره جنگل های هفت آوازه میزبان دختر نتونستی و قشنگ من بشن!
ملودی لپ هایش گل انداخت
_مهمون تحفشون تو راهه با ی بغل دردسر تازه!
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove
هدایت شده از 𝖸𝖺𝗄𝖺𝗆𝗈𝗓
نوشته بود :
روز هایی مانند ستاره های نقاشی ونگوگ هستم
و روز هایی هم مانند نامه خودکشی او!
هدایت شده از رومینا !'
پارت سیزدهم
رومینا روی تخت دراز کشیده بود و دورش را احاطه کرده بودند
پریان پچ پچ کنان درمورد حواشی حرف میزدند و پادشاه و ملکه مدام سوال میپرسیدند
اوژنی کنار رومینا ایستاده بود تا به همکارش کمک کند باز گند جدید نزند
پادشاه با حالتی بیچاره دستی بر سر ایزابلا کشید
_دخترم واقعا متاسفم که نتونستم ازت مراقبت کنم
ملکه حرفش را تکمیل کرد
_قول میدیم همیشه مراقبت باشیم
رومینا با لبخند پاسخ داد
_نه اصلا تقصیر شما نبود ! خودم باید مراقبت میکردم که نکردم.
ملکه گویی که انگار فرد دیگری روبرویش است به رومینا نگاه میکرد و نزدیک بود شاخش درآید
چه کسی فکرش را میکرد که ایزابلای خشک و قانون مدار،آنقدر مهربان شود
پریان لحظات خوششان را خراب کردند
پری شفا، بال زد و نزدیک پایش شد
_گفتی کی درمانت کرد؟؟
رومینا سریع جواب داد
_ی دکتر جنگلی
پادشاه و ملکه نگران تر شدند
اوژنی که دید باز همکارش دارد همه چیز را خراب میکند،وسط حرفشان پرید
_منظورش ی پیرزنه دوره گرده! درمورد جادو و معجون ها استاده! نگران نباشین من میشناسمش
در باز شد و خدمتکار ،چرخ بدست وارد شد
_جسارت نباشه!پزشک قصر گفتن بانو ایزابلا باید دورشون خلوت باشه
اوژنی گفت
_شما برین.با اجازتون من پیشش میمونم!
ملکه و شاه پس از اینکه با تماس چشمی علاقه شان را به دخترشان نشان دادند از اتاق خارج شدند
اتاق خالی شد و خدمتکار نزدیک آمد و ماسکش را پایین آورد
ملودی!
لباسش را درآورد و با همان لباس رزم مشکی همیشگی روبرویشان نشست.
_میبینم که خوب شدی بچه
_به لطف تو و دریا!
ملودی لبخندی جذاب زد و شروع کرد به حرف زدن
_اوضاع خرابه بچها! باید خیلی سریع صحبت کنیم
اوژنی که خیلی میانه خوبی با ملودی نداشت و تابحال سکوت کرده بود سر حرف را باز کرد
_درسته. قرار بود بهمون یچیزایی بگی که هی پشت گوش میندازی.فکر میکنی میتونی خودت تنهایی از پسش بربیای؟اوهه خیلی دیگه به خودت مطمئنی خانوم ملودی
ملودی که انگار حرف اوژنی را نشنیده بود رو کرد به رومینا
_اینجور که مشخصه تورو ملکه برفی دزدیده بود!کسی که آوازش و همه شنیدن ولی هیچکس نمیدونه کیه یا کدوم گوریه. بنظر میاد تنها دلیل دزدیدن تو کتابی باشه که دنبالشین .اونم دنبال کتابه و قصد داشت تورو از راهش کنار بزنه! البته نمیدونم برای چی میخواد کتاب رو، که همین موضوع رو مهم میکنه
مطمئنا قصدش شیطانی عه. که ممکنه کل سرزمین های برکه ای رو به خطر بندازه
شما با طلسم نجوای مرگ میتونین برگردین خونه
نوت های نجوای مرگ و که بنوازیم ،شما میتونین ی آرزو کنین
و نکتش اینجاس که این طلسم یکبار مصرف عه
یعنی اگه اون زودتر برسه به کتاب شما دیگه رنگ خونه رو هم نمیبینین
من نه فقط بخواطر شما!بلکه بخواطر نجات کل سرزمین هم که شده کمکتون میکنم
و به کمک شماهم نیاز دارم
رومینا و اوژنی به یکدیگر نگاه کردند
راه سختی درپیش بود
جدال با ملکه برفی، بد ذات ترین موجود سرزمین های برکه ای
✨✨✨
رومینا خوابش نمیبرد
فکر به یکچنین راه سختی، بشدت نگرانش میکرد
صبح قرار بود آنتونی به قصر خودشان بازگردد و حالا ملاقات هایشان قرار بود سخت تر باشد
البته ملودی قول داده بود یک نقشه ی خوب میکشد
ولی حتی ملودی هم مثل رومینا باهوش نبود
رومینا ترجیح میداد خودش زودتر راهی پیدا کند
در حال نوشتن نامه ای بود که در آستانه ی رفتن به آنتونی بدهد
حس کرد نیاز دارد درمورد این دنیایی که درونش هستند و دشمنی نامریی که مقابلشان بود ،اطلاعات بیشتری جمع کند
قانون جنگ میگوید
برای پیروزی باید رقیب خود را خوب بشناسید
بلند شد و با همان لباس خواب به سمت کتابخانه راهی شد
کتابخانه پدرش مملو از کتاب بود
آنقدر سقف بلندی داشت که انتهایش دیده نمیشد
جستجو را شروع کرد
از کتاب های طلسم شروع کرد و در کتاب های تاریخ سرزمین غرق شده بود
که چشمش به کلمات و جملاتی آشنا خورد
اینگونه نوشته بود
{اجداد خاندان برفی ، از آغاز اندامی بلند داشتند
نسل اندر نسل آنها سفید رویانی میهمان نواز و مهربان بودند}
گیج شده بود که توجهش به صفحه بعدی جلب شد
{الهه ها و الف های طالع بین، پیش گویی کرده اند که از خاندان برفی ،فرزندی متولد میشود که تمام این ویژگی هارا نقض میکند}
کلمات در سر رومینا میپیچید
گویی مغذش پازل حل میکرد
کلمات را کنار یکدیگر قرار میداد
_نقض تمام این قوانین؟؟
صدایی از پشت سر رشته افکارش را پاره کرد
_بالاخره متوجه اهمیت موضوع شدی خداروشکر
آنتونی در حالی که کتاب ها را نگاه میکرد این جمله را گفته بود
رومینا چشم غره ای رفت
_بیا اینجا رو ی نگاه بنداز! ی چیزایی درمورد خاندان برفی عه
اوژنی نزدیک شد و کتاب را در دست گرفت
_خوب این چه کمکی به ما میکنه ؟
رومینا وقت نکرد اوژنی را با خاک یکسان کند
چون در اتاق باز شد و مجبور شد وحشیانه اوژنی را به پشت یکی از قفسه ها بکشاند
دهان اوژنی را گرفته بود و سعی داشت کامل پنهان شود
کفشی آشنا از زیر قفسه دید که به سمت میز رفت
کتابی که
هدایت شده از رومینا !'
بچها حال خواندنش بودند را برداشت و با سرعت خارج شد
رومینا بلافاصله به سمت در دوید و به راهروی تاریک و خالی چشم دوخت
ناپدید شده بود
اوژنی با غر غر از مخفیگاهشان خارج شد
رومینا به سمت پنجره دوید و شخصی سیاه پوش را در حال فرار مخفیانه از قصر دید
با خودش زمزمه کرد
_اوکی فرار کن .ولی از این به بعد موقع پوشیدن لباس مبدل،موهای تابلوی قرمزتم پنهان کن معلم شمشیر بازی عزیز!
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove