هدایت شده از رومینا !'
پارت سیزدهم
رومینا روی تخت دراز کشیده بود و دورش را احاطه کرده بودند
پریان پچ پچ کنان درمورد حواشی حرف میزدند و پادشاه و ملکه مدام سوال میپرسیدند
اوژنی کنار رومینا ایستاده بود تا به همکارش کمک کند باز گند جدید نزند
پادشاه با حالتی بیچاره دستی بر سر ایزابلا کشید
_دخترم واقعا متاسفم که نتونستم ازت مراقبت کنم
ملکه حرفش را تکمیل کرد
_قول میدیم همیشه مراقبت باشیم
رومینا با لبخند پاسخ داد
_نه اصلا تقصیر شما نبود ! خودم باید مراقبت میکردم که نکردم.
ملکه گویی که انگار فرد دیگری روبرویش است به رومینا نگاه میکرد و نزدیک بود شاخش درآید
چه کسی فکرش را میکرد که ایزابلای خشک و قانون مدار،آنقدر مهربان شود
پریان لحظات خوششان را خراب کردند
پری شفا، بال زد و نزدیک پایش شد
_گفتی کی درمانت کرد؟؟
رومینا سریع جواب داد
_ی دکتر جنگلی
پادشاه و ملکه نگران تر شدند
اوژنی که دید باز همکارش دارد همه چیز را خراب میکند،وسط حرفشان پرید
_منظورش ی پیرزنه دوره گرده! درمورد جادو و معجون ها استاده! نگران نباشین من میشناسمش
در باز شد و خدمتکار ،چرخ بدست وارد شد
_جسارت نباشه!پزشک قصر گفتن بانو ایزابلا باید دورشون خلوت باشه
اوژنی گفت
_شما برین.با اجازتون من پیشش میمونم!
ملکه و شاه پس از اینکه با تماس چشمی علاقه شان را به دخترشان نشان دادند از اتاق خارج شدند
اتاق خالی شد و خدمتکار نزدیک آمد و ماسکش را پایین آورد
ملودی!
لباسش را درآورد و با همان لباس رزم مشکی همیشگی روبرویشان نشست.
_میبینم که خوب شدی بچه
_به لطف تو و دریا!
ملودی لبخندی جذاب زد و شروع کرد به حرف زدن
_اوضاع خرابه بچها! باید خیلی سریع صحبت کنیم
اوژنی که خیلی میانه خوبی با ملودی نداشت و تابحال سکوت کرده بود سر حرف را باز کرد
_درسته. قرار بود بهمون یچیزایی بگی که هی پشت گوش میندازی.فکر میکنی میتونی خودت تنهایی از پسش بربیای؟اوهه خیلی دیگه به خودت مطمئنی خانوم ملودی
ملودی که انگار حرف اوژنی را نشنیده بود رو کرد به رومینا
_اینجور که مشخصه تورو ملکه برفی دزدیده بود!کسی که آوازش و همه شنیدن ولی هیچکس نمیدونه کیه یا کدوم گوریه. بنظر میاد تنها دلیل دزدیدن تو کتابی باشه که دنبالشین .اونم دنبال کتابه و قصد داشت تورو از راهش کنار بزنه! البته نمیدونم برای چی میخواد کتاب رو، که همین موضوع رو مهم میکنه
مطمئنا قصدش شیطانی عه. که ممکنه کل سرزمین های برکه ای رو به خطر بندازه
شما با طلسم نجوای مرگ میتونین برگردین خونه
نوت های نجوای مرگ و که بنوازیم ،شما میتونین ی آرزو کنین
و نکتش اینجاس که این طلسم یکبار مصرف عه
یعنی اگه اون زودتر برسه به کتاب شما دیگه رنگ خونه رو هم نمیبینین
من نه فقط بخواطر شما!بلکه بخواطر نجات کل سرزمین هم که شده کمکتون میکنم
و به کمک شماهم نیاز دارم
رومینا و اوژنی به یکدیگر نگاه کردند
راه سختی درپیش بود
جدال با ملکه برفی، بد ذات ترین موجود سرزمین های برکه ای
✨✨✨
رومینا خوابش نمیبرد
فکر به یکچنین راه سختی، بشدت نگرانش میکرد
صبح قرار بود آنتونی به قصر خودشان بازگردد و حالا ملاقات هایشان قرار بود سخت تر باشد
البته ملودی قول داده بود یک نقشه ی خوب میکشد
ولی حتی ملودی هم مثل رومینا باهوش نبود
رومینا ترجیح میداد خودش زودتر راهی پیدا کند
در حال نوشتن نامه ای بود که در آستانه ی رفتن به آنتونی بدهد
حس کرد نیاز دارد درمورد این دنیایی که درونش هستند و دشمنی نامریی که مقابلشان بود ،اطلاعات بیشتری جمع کند
قانون جنگ میگوید
برای پیروزی باید رقیب خود را خوب بشناسید
بلند شد و با همان لباس خواب به سمت کتابخانه راهی شد
کتابخانه پدرش مملو از کتاب بود
آنقدر سقف بلندی داشت که انتهایش دیده نمیشد
جستجو را شروع کرد
از کتاب های طلسم شروع کرد و در کتاب های تاریخ سرزمین غرق شده بود
که چشمش به کلمات و جملاتی آشنا خورد
اینگونه نوشته بود
{اجداد خاندان برفی ، از آغاز اندامی بلند داشتند
نسل اندر نسل آنها سفید رویانی میهمان نواز و مهربان بودند}
گیج شده بود که توجهش به صفحه بعدی جلب شد
{الهه ها و الف های طالع بین، پیش گویی کرده اند که از خاندان برفی ،فرزندی متولد میشود که تمام این ویژگی هارا نقض میکند}
کلمات در سر رومینا میپیچید
گویی مغذش پازل حل میکرد
کلمات را کنار یکدیگر قرار میداد
_نقض تمام این قوانین؟؟
صدایی از پشت سر رشته افکارش را پاره کرد
_بالاخره متوجه اهمیت موضوع شدی خداروشکر
آنتونی در حالی که کتاب ها را نگاه میکرد این جمله را گفته بود
رومینا چشم غره ای رفت
_بیا اینجا رو ی نگاه بنداز! ی چیزایی درمورد خاندان برفی عه
اوژنی نزدیک شد و کتاب را در دست گرفت
_خوب این چه کمکی به ما میکنه ؟
رومینا وقت نکرد اوژنی را با خاک یکسان کند
چون در اتاق باز شد و مجبور شد وحشیانه اوژنی را به پشت یکی از قفسه ها بکشاند
دهان اوژنی را گرفته بود و سعی داشت کامل پنهان شود
کفشی آشنا از زیر قفسه دید که به سمت میز رفت
کتابی که
هدایت شده از رومینا !'
بچها حال خواندنش بودند را برداشت و با سرعت خارج شد
رومینا بلافاصله به سمت در دوید و به راهروی تاریک و خالی چشم دوخت
ناپدید شده بود
اوژنی با غر غر از مخفیگاهشان خارج شد
رومینا به سمت پنجره دوید و شخصی سیاه پوش را در حال فرار مخفیانه از قصر دید
با خودش زمزمه کرد
_اوکی فرار کن .ولی از این به بعد موقع پوشیدن لباس مبدل،موهای تابلوی قرمزتم پنهان کن معلم شمشیر بازی عزیز!
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove
اگر نوشته ها مورد استقبال قرار بگیرند
چنل جداگانه ایی برای دسترسی بهتر شما به نوشته ها تاسیس خواهد شد!
هدایت شده از رومینا !'
پارت چهاردهم
اوژنی در حیاط قصر ایستاده بود و پریان چمدان و وسایلش را در کالسکه میچیدند
بالاخره وقت برگشت به قصر خودش فرا رسیده بود
پادشاه و ملکه میمهانشان را بدرقه میکردند
ملکه گفت
_خیلی باعث افتخار بود که پدرتون اجازه دادن میهمانموم باشین. دوران کوتاهی بود . بیشتر اینجا به دیدن ایزابلا بیاین
اوژنی موهای اسب تک شاخ را نوازش میکرد
_زمانی که اینجا گذروندم خیلی چیز ها یاد گرفتم و کنار ایزابلا اوقات خوشی رو داشتم.قصرما همیشه درش برای پذیرایی از خانواده ی شما بازه پس برای جبران این زحمت حتما پدرم دعوتتون میکنن به یک شام.
رومینا نامه اش را در کیف اوژنی گذاشت و به آنتونی اشاره کرد تا متوجه نامه شود
پس از تشکرات بلند بالای آنها کالسکه به راه افتاد و از قصر دور شد
ملکه خطاب به دخترش گفت
_فکر میکنم وقتشه این علاقه ی چند ساله ی شما رو به هم آشکار کنیم.نه دخترم ؟؟
ولی ایزابلایی وجود نداشت تا آن را بشنود
او در قصر مشغول کشیدن نقشه ی بعدی بود
✨✨✨
در کتابخانه به صدا در آمد و پری خدمتکار وارد شد
_بانوی من پادشاه شما رو احضار کردند
_مرسی میام
پس از کنار گذاشتن کتاب هایش به سمت اتاق پدرش دوید
در زد و با دیدن فضای اتاق جا خورد
پریان انجمن برکه ای بهمراه چند الف پیشگو و وزرای حکومتی ، پادشاه را دوره کرده بودند . با ورود ایزابلا سکوت کردند و احترام گذاشتند
_با من کاری داشتید پدر؟
_نگران نشو دختر عزیزم ! فقط درمورد امنیتت باید تصمیماتی بگیریم
الف های طالع بین ،دور تو هاله ی تیره با انرژی منفی دیدن که نشون میده جونت در خطره.حس میکنم باید ی مدت کوتاه جگر گوشمو از خودم دور کنم
و اشک هایش را پاک کرد
پری وزیر نزدیک شد
_بانو!پادشاه تصمیم دارن شمارو به کلبه ای در جنگل هفت آوازه ،کنار پریان بفرستن تا امنیتتون حفظ بشه
رومینا لب به اعتراض باز کرد ،ولی موقعیت را به نفع خود دید
_مرسی که انقدر مراقب منین پدر!درسته تلخه ولی دستوراتتون رو اجرا میکنم
و دست برد تا اشک هایی خیالی را پاک کند
✨✨✨
شب حرکت ، با طلسم جدیدی که از کتاب خوانده بود چشم هایش را اشکی کرد
همراه خود چند کتاب مهم از کتابخانه و لباس هایی مبدل برداشته بود
به سمت دروازه رفت
باید مخفیانه از قصر خارج میشد
پادشاه و ملکه همراه یک کالسکه ران بیرون قصر انتظارش را میکشیدند
با چشم هایی اشک بار با آنها خداخافظی کرد و در کالسکه نشست
پچ پچ پادشاه و کالسکه ران را لبخوانی کرد
قرار بود هر هفته کالسکه ران از حال ایزابلا باخبر شود و گزارش مهر و موم شده را مخفیانه به قصر پست کند
کالسکه به راه افتاد
پشت سرش پدر ومادرش را دید که به داخل قصر رفتن
حال او مانده بود و کالسکه ران
نور ماه جاده ی خاکی را روشن میساخت
در پیچ و واپیچ راه بودند که رومینا پرید و روی صندلی راننده کنار کالسکه ران نشست
لبخندی به چهره ی متعجب کالسکه ران انداخت و با پایش در یک حرکت راننده را به درون برکه پرت کرد
حال کنترل کالسکه و زندگی اش در دستان خودش بود
پشت سرش را نگاه نکرد ولی مطمئن بود تا حالا ملودی کار راننده را ساخته
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove
هدایت شده از رومینا !'
پارت پانزدهم
_اونوقت از کجا مطمئنی این راه ها جواب میده؟؟
این را ملودی از حسادتش پرسیده بود
_کتابهای ممنوعه رو خوندم ،همشون تو کتابخونه ی قصر بودن .
دریا با چهره ای متفکر به نقشه ی روبرویشان که روی میز کلبه پهن شده بود نگاه میکرد
طبق حرف های ایزابلا، برای پیدا کردن کتاب چند راه مختلف پیش رو داشتند
زیر و رو کردن تمام سرزمین ها ی برکه ای
دریا گفت
_حس نمیکنی یکم زیادی طول میکشه ؟؟تعداد سرزمینا بالاست و محافظای حکومتی همه جا هستن!حتما به گوش قصر های شمالی و جنوبی میرسه که پرنسس قصر شمالی و شاهزاده ی قصر جنوبی همراه ی فراری و ی دکتر جنگلی در به در دنبال ی کتاب ان
اوژنی گفت
_کتاب که وسط خیابون نیست !حتما ی جای مهم مخفی عه که ما باید اون جاهای مخفی رو بگردیم اونم با لباس های مبدل
ملودی ،کلافه روی کنده ی درخت نشست
_درسته!البته راه دیگه ای هم جز این نداریم.بیاین بریم تو کارش
دریا شاکی شد
_ملودی چی میگی بریم تو کارش؟ تو نمیتونی با ما بیای چون توی خطر میوفتی. من نمیخوام دختر قشنگم اتفاقی براش بیوفته.
ملودی مانند بچه ای که عروسکش را گرفته اند لب هایش را غنچه کرد و چشم غره رفت
اوژنی که فضا را برای کوبیدن ملودی مناسب میدید با حرص گفت
_اونایی که فکر میکنن خیلی ابهتت بالاس باید این قیافتو ببینن.
ملودی اخم کرد و بلند شد
_بیخیال اینا
اولین سرزمینی که باید بهش سر بزنیم کجاس؟
رومینا لبخند زد
_قلمروی الف های سرخ پوست،جزو خطرناک ترین مکان های مخفی!
✨✨✨
در دل جنگل کوتوله ها گام برمیداشتند و انگار نه انگار داشتند در دهان شیر میرفتند
رومینا نقشه به دست گفت
_قلمروشون بشدت محافظت میشه ! ملودی، دست انداختن محافظا با تو و اوژنی!من و دریا هم میریم تو .داخل قلمرو شون ی چادر هست که کتابهای مخفی و خیلی مهمی توشه!ممکنه کتاب ما اونجا باشه
اوژنی اعتراض کرد
_همه ی این عملیات ی طرف!سر و کله زدن با این ملودی از خود راضی ی طرف
ملودی از کوره در رفت
_تو دهنتو ببند مرتیکه!من مگه قصر باباتو بالا کشیدم که پدر کشتگی باهام داری
انگار نه انگار آلاخون والا خون شدن من تقصیر امثال بابای توعه
_احمق هنوز نمیدونی اون بابای من نیست؟؟انقدر خنگی؟ ادعا داری فقط
رومینا بی توجه به بحث پشت سرش رو کرد به دریا
_وقتی رفتیم داخل من میرم توی چادر و تو مراقب در باش ،نمیخوام تو خطر بیوفتی
_دختر خیلی محتاطی! من و ملودی سخت تر از ایناشو گذروندیم.ولی خیلی شجاعی من بهت ایمان دارم
رومینا و دریا پشت درخت پنهان شدند و اوژنی، ملودی را کشان کشان به سمت دروازه میبرد
ملودی لباسی زنانه پوشیده بود و رو اندازی عربی داشت و رومینا چشم هایش را با رنگ سبز چمن ها سایه زده بود
دور تا دور قلمرو با نیزه دیوار کشیده شده بود و چند الف سرخ پوست با لباس های عجیب و کلاهی پر دار از در محافظت میکردند که توجهشان به آنها جلب شد
اوژنی دست ملودی را گرفت و نزدیک شد
_آقایون میتونم چند لحظه خصوصی باهاتون صحبت کنم؟؟
_همینجا بگو کارتو
_چرا انقدررر سختگیری برادر ،همکارت مراقب در هست ،میخوام ی سنگ خیلی قیمتی روباهات معامله کنم .
اوژنی صدایش را پایین آورد و ادامه داد
_اینجا وایسیم این دوستت مطمئنا میزنه از حسادتش همه چیو خراب میکنه
نگهبان که وسوسه شده بود با اوژنی به سمت جنگل رفتند و شروع به صحبت کردند
ملودی و نگهبان آخر تنها بودند
ملودی با ناز و عشوه گفت
_میدونستی اونا رفتن گرون ترین سنگ سرزمین های برکه ای رومعامله کنن؟ من میتونم نصف قیمت و ازت بگیرم و کمکت کنم معاملشون روخراب کنی
✨✨✨
رومینا و دریا دیدند نگهبان ها سرگرم کتک کاری اند و ملودی و اوژنی هم پیاز داغ دعوا را بیشتر میکنند
ملودی از دور با دست علامت داد
بچها از پشت بوته ها خارج شدند و خیلی سریع وارد قلمرو شدند
تا چشم کار میکرد چادر های چرمی بود و خانواده ها و نگهبان الف های سرخ پوست مشغول کار های خودشان بودند
به نظر می آمد مراسم آیینی خاصی در پیش داشتند که در تکاپو بودند
از پشت چادر ها میرفتند و یکی یکی نگاه میکردند
چادر کتابخانه خلوت بود
دریا با چهره ای مصمم رومینا را راهی کرد به سمت داخل چادر
رومینا بلافاصله شروع به جستجو کرد
تک تک قفسه هارا با بالا ترین سرعت ممکن میگشت ولی اثری از کتاب نبود
در چادر کنار زده شد و شخصی وارد شد
هیچ جای فرار یا مخفی شدنی وجود نداشت
به طرز عجیبی سرخ پوست نگهبان از دیدن او تعجب نکرد
در عوض فریاد زد
_عروس رو پیدا کردم !
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove
هدایت شده از 𝐁𝐋𝐀𝐂𝐊 𝐖𝐎𝐑𝐋𝐃
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این احمق از اون شب تصمیم گرفت
بی رحم ترین کسی بشه که تاحالا دیده!
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
این احمق از اون شب تصمیم گرفت بی رحم ترین کسی بشه که تاحالا دیده!
رسم قصه آن بود که مثل همیشه
باشد ....یکی بود و یکی نبود !
هدایت شده از رومینا !'
پارت شانزدهم
الف های نگهبان به زور دست رومینا را گرفتند
_ولم کنین عروس کجا بود اشتباه گرفتین
از چادر که خارج شدند چشمش به دریا افتاد که اورا هم گرفته بودند
✨✨✨
دور اش چند بانوی الف ایستاده بودند و آرایشش میکردند
شرایط وخیم بود
دریا را دستگیر کرده و برده بودند
ولی رومینا را مانند غذای مخصوص از صبح آماده کرده بودند
در گیج ترین حالت ممکن به سر میبرد
سعی کرد با سوال پرسیدن از خدمتکار ها جریان را بفهمد
_چرا اون مرد رو بیرون گرفتن؟؟
_بانوی من ! اون رو تو قلمرو دستگیر کردن.اون بی اجازه وارد قلمروی ما شده پس سزاوار اینه که زندانی و شکنجه بشه
دل رومینا فرو ریخت
_میشه بدونم واسه چه مراسمی آماده میشیم؟
_بانو شوخی میکنین؟مراسم ازدواج آیینی دیگه. عصر امروز ،وقتی ماه قرمز بالا بیاد شما به عقد روح بزرگ آتاهارا در میاین و روحتون بهش ملحق میشه
با همین چند کلمه ،رومینا دستش آمد که قرار است قربانی این روح عزیز باشد
گویا زندگی پر بارش رو به اتمام بود
✨✨✨
چند بار تلاش شکست خورده ی فرار ،باعث شد رومینا را در حالی که لباس عروس به تن داشت به چادر زندانیان منتقل کنند
او را با احترام کامل در چادر گذاشتند و رفتند
چشمش که به تاریکی عادت کرد مردی را دید که با قل و زنجیر دستانش را به میله بسته بودند
دریا!
آنقدر کتک خورده بود که بیهوش شده بود. خونی و خیس آب بود
رومینا او را چند بار زمزمه وار صدا زد تا به هوش آمد
_دریا !تروخدا پاشو !لطفا چیزیت نشه. لطفا
دریا با چهره ای خسته نگاهش کرد
_خوبم دختر حالم خوبه! این چیه پوشیدی؟ اینجا چکار میکنی؟
_تو نیاز به درمان داری دریا.ولی اول باید از اینجا فرار کنیم که فکر میکنم غیر ممکنه!
اونطور که متوجه شدم قراره من و تا چند ساعت دیگه قربانی کنن
کلا اشتباه گرفتن من رو با ی یاروی دیگه
دریا کمی فکر کرد و گفت
_ی جایی خوندم که ی الف های سرخ پوست قربانیاشونو میندازن تو کوه آتش فشان...
هردو بهت زده به یکدیگر خیره شدند
راه فراری نبود
مگر یک نقشه ی فوری و دقیق
در چادر باز شد . یک الف نگهبان داخل آمد و شروع کرد به باز کردن دست های دریا
_آزاد شدم؟
_فکرشم نکن..تبعیدت میکنیم جزیره ی شمالی!
انگار روی سر رومینا آب یخ ریختند
_انقدر خشونت هم نیاز نیستش هااا
ولی کسی به حرف یک قربانی که تا چند ساعت دیگر بیشتر زنده نبود گوش نمیکرد
پس از خارج شدن دریا رومینا بسرعت دست به کار شد
این تنها فرصتش بود
نباید اجازه میداد دریا را از محدوده ی قلمرو خارج کنند
تلاشش برای باز کردن دست هایش نتیجه داد
ولی تا دست هایش باز شد الف ها یکی یکی وارد شدند و دور رومینا ایستادند
او مجبور شد وانمود کند دست هایش بسته است
_بانوی اعظم.زمان موعود فرا رسیده.بهتون تبریک میگیم و امیدواریم روحتون در آرامش بر ما حکومت کنه!
_چرت و پرت چرا میگی کدوم اوسکولی ی روح رو میکنه ملکه ی خودش؟؟شانسم که نداریم!فقط تو اینجور موارد میشیم ملکه!
الف ها قربانی خود را بیرون بردند و سوار کالسکه مخصوص کردند که بوی جنازه میداد
هرچه به کوه نزدیک تر میشدند امیدش کمتر میشد
صدای طبل و موسیقی مخصوص بلند شد
عده ای شروع به رقص هایی عجیب کردند و بعضی الف ها نیز ،سینی به دست حرکات عجیب دور کالسکه میکردند
صدای طبل قطع شد و رومینا را نزدیک آتشفشان بردند
زمزمه ای استرس وار دورش میچرخید
همه ی الف ها در حال دعا خواندن بودند
رومینا چاقویی که ملودی بهش قرض داده بود را از جیب بیرون آورد و در آستینش پنهان کرد
موبد نزدیک شد و شروع کرد به سخنرانی
_ به نام روح بزرگ آتاهارا! ملکه ی جدید خود را برایت میفرستیم
دو الف نزدیک رومینا شدند و پارچه ای بلند روی سرش انداختند
موبد ادامه داد
_باشد که لایق حکومت بر ما را داشته باشند
موبد عصایش را به سمت رومینا گرفت و رومینا درون آتشفشان افتاد
الف ها با خیال آسوده به سمت چادر هایشان رفتند
به خیال اینکه قربانی شان را عطا کرده اند
ولی به فکر هیچکس نمیرسید که ممکن است جای قربانیان در لحظه ی آخر عوض شده باشد!
✨✨✨
دریا و رومینا روی اسب نشسته بودند و چهار نعل از آن قلمرو ی ترسناک دور میشدند
پشت سرشان ملودی و اوژنی بودند
دریا گفت
_فکر کنم کم مونده بود متاهل بشی!
رومینا پشت سرش را برای آخرین بار نگاه کرد
_آره.من اولین عروسی ام که از مراسمش فرار میکنه.
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove