هدایت شده از رومینا !'
پارت شانزدهم
الف های نگهبان به زور دست رومینا را گرفتند
_ولم کنین عروس کجا بود اشتباه گرفتین
از چادر که خارج شدند چشمش به دریا افتاد که اورا هم گرفته بودند
✨✨✨
دور اش چند بانوی الف ایستاده بودند و آرایشش میکردند
شرایط وخیم بود
دریا را دستگیر کرده و برده بودند
ولی رومینا را مانند غذای مخصوص از صبح آماده کرده بودند
در گیج ترین حالت ممکن به سر میبرد
سعی کرد با سوال پرسیدن از خدمتکار ها جریان را بفهمد
_چرا اون مرد رو بیرون گرفتن؟؟
_بانوی من ! اون رو تو قلمرو دستگیر کردن.اون بی اجازه وارد قلمروی ما شده پس سزاوار اینه که زندانی و شکنجه بشه
دل رومینا فرو ریخت
_میشه بدونم واسه چه مراسمی آماده میشیم؟
_بانو شوخی میکنین؟مراسم ازدواج آیینی دیگه. عصر امروز ،وقتی ماه قرمز بالا بیاد شما به عقد روح بزرگ آتاهارا در میاین و روحتون بهش ملحق میشه
با همین چند کلمه ،رومینا دستش آمد که قرار است قربانی این روح عزیز باشد
گویا زندگی پر بارش رو به اتمام بود
✨✨✨
چند بار تلاش شکست خورده ی فرار ،باعث شد رومینا را در حالی که لباس عروس به تن داشت به چادر زندانیان منتقل کنند
او را با احترام کامل در چادر گذاشتند و رفتند
چشمش که به تاریکی عادت کرد مردی را دید که با قل و زنجیر دستانش را به میله بسته بودند
دریا!
آنقدر کتک خورده بود که بیهوش شده بود. خونی و خیس آب بود
رومینا او را چند بار زمزمه وار صدا زد تا به هوش آمد
_دریا !تروخدا پاشو !لطفا چیزیت نشه. لطفا
دریا با چهره ای خسته نگاهش کرد
_خوبم دختر حالم خوبه! این چیه پوشیدی؟ اینجا چکار میکنی؟
_تو نیاز به درمان داری دریا.ولی اول باید از اینجا فرار کنیم که فکر میکنم غیر ممکنه!
اونطور که متوجه شدم قراره من و تا چند ساعت دیگه قربانی کنن
کلا اشتباه گرفتن من رو با ی یاروی دیگه
دریا کمی فکر کرد و گفت
_ی جایی خوندم که ی الف های سرخ پوست قربانیاشونو میندازن تو کوه آتش فشان...
هردو بهت زده به یکدیگر خیره شدند
راه فراری نبود
مگر یک نقشه ی فوری و دقیق
در چادر باز شد . یک الف نگهبان داخل آمد و شروع کرد به باز کردن دست های دریا
_آزاد شدم؟
_فکرشم نکن..تبعیدت میکنیم جزیره ی شمالی!
انگار روی سر رومینا آب یخ ریختند
_انقدر خشونت هم نیاز نیستش هااا
ولی کسی به حرف یک قربانی که تا چند ساعت دیگر بیشتر زنده نبود گوش نمیکرد
پس از خارج شدن دریا رومینا بسرعت دست به کار شد
این تنها فرصتش بود
نباید اجازه میداد دریا را از محدوده ی قلمرو خارج کنند
تلاشش برای باز کردن دست هایش نتیجه داد
ولی تا دست هایش باز شد الف ها یکی یکی وارد شدند و دور رومینا ایستادند
او مجبور شد وانمود کند دست هایش بسته است
_بانوی اعظم.زمان موعود فرا رسیده.بهتون تبریک میگیم و امیدواریم روحتون در آرامش بر ما حکومت کنه!
_چرت و پرت چرا میگی کدوم اوسکولی ی روح رو میکنه ملکه ی خودش؟؟شانسم که نداریم!فقط تو اینجور موارد میشیم ملکه!
الف ها قربانی خود را بیرون بردند و سوار کالسکه مخصوص کردند که بوی جنازه میداد
هرچه به کوه نزدیک تر میشدند امیدش کمتر میشد
صدای طبل و موسیقی مخصوص بلند شد
عده ای شروع به رقص هایی عجیب کردند و بعضی الف ها نیز ،سینی به دست حرکات عجیب دور کالسکه میکردند
صدای طبل قطع شد و رومینا را نزدیک آتشفشان بردند
زمزمه ای استرس وار دورش میچرخید
همه ی الف ها در حال دعا خواندن بودند
رومینا چاقویی که ملودی بهش قرض داده بود را از جیب بیرون آورد و در آستینش پنهان کرد
موبد نزدیک شد و شروع کرد به سخنرانی
_ به نام روح بزرگ آتاهارا! ملکه ی جدید خود را برایت میفرستیم
دو الف نزدیک رومینا شدند و پارچه ای بلند روی سرش انداختند
موبد ادامه داد
_باشد که لایق حکومت بر ما را داشته باشند
موبد عصایش را به سمت رومینا گرفت و رومینا درون آتشفشان افتاد
الف ها با خیال آسوده به سمت چادر هایشان رفتند
به خیال اینکه قربانی شان را عطا کرده اند
ولی به فکر هیچکس نمیرسید که ممکن است جای قربانیان در لحظه ی آخر عوض شده باشد!
✨✨✨
دریا و رومینا روی اسب نشسته بودند و چهار نعل از آن قلمرو ی ترسناک دور میشدند
پشت سرشان ملودی و اوژنی بودند
دریا گفت
_فکر کنم کم مونده بود متاهل بشی!
رومینا پشت سرش را برای آخرین بار نگاه کرد
_آره.من اولین عروسی ام که از مراسمش فرار میکنه.
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove
هدایت شده از .
اما تو را دیگر هیچ گاه آرزو نخواهم کرد.
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت
که خودت بیایی ؛نه با آرزوی من..
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاید دردآور بود
آن لحظاتی که در جای خالی ات تنها اشک هایم جای بوسه های تُ را بر گونه هایم پر میکرد ...!