eitaa logo
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
687 دنبال‌کننده
395 عکس
306 ویدیو
24 فایل
@anotherlovee چنل محافظ ✨ نفس هایت شاعرانه ترین احساس ها را درون رگ هایم جاری می‌کند. من در کنارِ تو تمام معشوقه های افتاده روی پرد‌ه‌ی سینما را درونِ قلبم احساس می‌کنم.✨
مشاهده در ایتا
دانلود
آبی من نگاهت طوفان درد و موج اشک هایت خروشنده ایی برای این اقیانوس غم بود !
در انعکاس آخرین لبخندت زمان گذری نکرد حال از حال من بعد از آن میپرسی ؟!
هدایت شده از .
شاید هم کلمات باهام قهرن؛چون نوشته هامم دیگه مثل قبل دلنشین نیستن!
هدایت شده از 𝐁𝐋𝐀𝐂𝐊 𝐖𝐎𝐑𝐋𝐃
«چه‌اندوه‌وار‌بزرگ‌می‌شویم‌که‌بمیریم.»
محمود درویش _
هدایت شده از رومینا !'
پارت هفدهم صبح خروس خوان ، رومینا به درختی تنومند تکیه زده بود کلبه اش تا روستای پریان فاصله کمی داشت ولی هیچوقت به سمت آنجا نرفته بود این بار تصمیم داشت برای طبیعی بودن سری به آنجا بزند در کلبه باز شد و ملودی بیرون امد و خواب آلود نشست کنارش _چی مینویسی؟ _دارم سعی میکنم از زبون اون نگهبان که پرتش کردم تو آب گزارش بنویسم مشکل اینجاست که نمیدونم درست مینویسم یا نه و چی باید بنویسم مثلا نوشتم که رومینا کل هفته ی پیش را مشغول گلدوزی بوده! _خوبه .یجوری بنویس شک نکنه و از جا بلند شد تا برود که رومینا پرسید _ملودی!تو که...تو که بلایی سر اون نگهبان نیاوردی؟؟ ملودی چند لحظه به چشم های نگران رومینا نگاه کرد و جواب داد _نه تو نگران اون نشو جاش امنه _میخوام درمورد ی چیز دیگه ای هم باهات صحبت کنم ملودی تعجب کرد.روبروی رومینا نشست _قرار بود تا زمانی که خودم راجع بهش تحقیق نکردم بهت نگم.ولی چون از قصر دورم نمیشه کاری کنم. مکثی کرد و ادامه داد _معلم شمشیر بازیمون ی ریگی به کفششه. و مطمئنا اون ریگ مربوط به جریانات ما میشه اون روز دیدمش که کتاب جادو رو برداشت و نصف شب مخفیانه از قصر خارج شد تازه.تنها کسی که تو کل قصر هیچ جادوی خاصی نداره و کار بلد نیست اونه. _عوممم بنظرم بجای اینکه بگردیم یجای دیگه رو،بیا با همین معلم شروع کنیم. ✨✨✨ اوژنی در قصر جنوبی بود در اتاق مطالعه نشسته بود و انبوهی از کتاب روبرویش بود از کتابهای تاریخ جنگ گرفته تا طلسم ها و کتاب غذا با سختگیری های دست راست پدرش ، بشدت خسته شده بود که صدایی عجیب از آیینه جیبی اش بلند شد قبل از آنکه کسی متوجهش شود از جا پرید و به سمت در رفت دست راست پادشاه فریاد زد _آقای جوان کجا میرین؟؟ _به توالت نیاز دارم..برمیگردم پس از مستقر شدن در جایی امن ، آیینه را بیرون آورد چهره ی ایزابلا نمایان شد _آنتونی چطوری؟برای نقشه ی بعدی به پدرت و قصرش نیاز داریم! میتونی ی مهمونی شام ترتیب بدی؟که خانواده ی من و معلمامون دعوت باشن توش اونم تو قصر شما.حرف زدن با پدرت ام کار خودته. _معلمامون چکارن این وسط؟ _بعدا همه چیز رو برات توضیح میدم آنتونی الان فقط کاری که بهت میگم و بکن! ✨✨✨ رومینا دیوانه وار به سمت کلبه ی ملودی و دریا میدوید نامه پدرش در دستش بود به محض رسیدن محکم در زد تا چهره ی جذاب دریا را در آستانه ی در دید _وقتشه.وقت اجرای نقشست چشم های دریا برق زد لحظه بعد هرسه ی آنها دور میز نشسته بودند دریا گفت _بالاخره احضارت کردن قصر؟؟ _آره آره.اوژنی کارشو کرد، پدرم نامه داده و گفته برای فردا شب خودمو برسونم قصر مهم تر از اون تو نامه ذکر کرده که تمام معلمامونم هستن! دریا کمی فکر کرد و گفت _پس نقشه اینه.وارد قصر میشیم‌ کارمون و انجام میدیم و برمیگردیم خونه.فقط دقت کنید به من و ملودی شک نکنن ملودی مثل همیشه پس از چیدن نقشه از جا بلند شد _پس بریم تو کارش ✨✨✨ شب شده بود و اوژنی در آشپزخانه ی قصر با استرس به پریان خدمتکار که در هیاهوی میهمانی بودند چشم دوخته بود موسیقی دلیل وجود ارکست زنده را نمیفهمید در نظرش این میهمانی باید کوچک می‌بود تا کار بچها راحت تر باشد حال با اینهمه بگیر و ببند و تدارکات ،مطمئنا سطح امنیت قصر را بالا تر میبردند و این یعنی سخت تر شدن کار سعی کرد به خودش مسلط باشد سر و صدا بیشتر شد و آشپز خانه شلوغ تر شد چند پری وارد شدند و غذا هارا بردند گویی میهمانان رسیدن بودند در سرسرای اصلی میهمانان جمع شده بودند که اوژنی را یاد فیلم ها و داستان ها می انداخت پدرش با پادشاه سرزمین شمالی صحبت میکرد و با نزدیک شدن اوژنی ،برای بار هزارم او را معرفی کرد _پسرم و که میشناسین.این میهمانی بر مناسبت لطف بیکرانتون به پسرمه _اوه کاری نکردیم که .پسرتون هروقت بخوان میتونن تشریف بیارن ایزابلا نزدیک شد و دستش را در دست پدرش گذاشت لباسی آبی رنگ و زیبا به تن داشت _دختر منم که بر محضرتون آشناست _دختر زیباتون آوازش تو کل سرزمین های برکه ای هست! اوژنی گفت _با اجازتون ما ی گپی باهم بزنیم دست ایزابلا را گرفت و از زیر نگاه های نافذ پادشاهان گذشتند اوژنی زمزمه کرد _نیاز نیست ما کاری کنیم؟ _فقط تو چرت نگو گند نزن تو همه چی بقیش با من آقای آنتونی دست و پا چلفتی.این خنگ بودنت من و یاد ی نفر میندازه که خیلی دلم براش تنگه _این بانمک بودن توهم من و یاد ی دختر کیوت میندازه که به امید آغوش اون دارم تلاش میکنم برگردم پری اعلام کننده فریاد زد میهمانان عزیز لطفا برای صرف شام به سرسرای بالا تشریف فرما شوید همه دور میز بزرگی که ابتدا و انتهایش به زور مشخص بود نشستند چیدمان میز طوری بود که نشستن آنتونی و ایزابلا کنار هم کاملا عمدی بود موسیقی کلاسیک به فضا جان میبخشید با اشاره ی پدر آنتونی همه شروع به سرو غذا کردند مادر ایزابلا با لبخند گفت _ببینین بچهامون کنار هم چقد. قشنگن مادر آنتونی که از سر مریضی مدام سرفه میکرد گفت
هدایت شده از رومینا !'
_واقعا اینهمه زیبایی رو کنار هم نمیشه هضم کرد اوژنی گفت _نه بابا انقدرا.. رومینا محکم پایش را از زیر میز له کرد و زمزمه کرد _ببند دهنتو گند نزن تو رابطه خانوادگی این بندگان خدا!یادت که نرفته؟ما اینجا مهمونیم و این چیزا به ما مربوط نیست مادر آنتونی توجهشان را به صندلی خالی معلم شمشیر بازی جلب کرد _معلم شمشیر بازی کجاست؟میخواستم ازش بپرسم طلسم قرمزی موهاش چیه! این بدان معنا بود که نقشه درست پیش رفته رومینا در دلش بچها را تحسین کرد و سریع جواب داد _فکر کنم رفتن توالت ! اوژنی بی درنگ سرش را چرخاند رومینا اضافه کرد _همچی ارومه بهتره ادامه بدیم به خوردن غذامون! ولی هردوی انها میدانستند پشت پرده این غیبت ،هرچیزی هست جز ارام! 🏛@Rominachanell 🏛@anotherlove
تو مگر که بودی؟ بت ؟ ماه ؟ یا ستاره ایی بوده ایی که اینگونه پرستیده میشدی معشوق من ؟ تو مگر که بودی که نامت همانند خدا برایم پرستیدنیست