eitaa logo
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
687 دنبال‌کننده
395 عکس
306 ویدیو
24 فایل
@anotherlovee چنل محافظ ✨ نفس هایت شاعرانه ترین احساس ها را درون رگ هایم جاری می‌کند. من در کنارِ تو تمام معشوقه های افتاده روی پرد‌ه‌ی سینما را درونِ قلبم احساس می‌کنم.✨
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از رومینا !'
پارت بیست و هفتم رومینا در حالی که کنسرو ماهی بالدار را درون قارچی بزرگ که کیف سفرش بود میگذاشت گفت _هی آنا بهتر نیست ی چیز بهتر بعنوان کوله با خودمون ببریم؟ آنا آخرین لقمه غذایش را خورد _ام ...ببین این قارچا برای استتار بکار میان! همزمان هم کوله پشتیمونن هم پوششمونن و آب را درون لیوان ریخت رومینا قارچ را برداشت و امتحانی روی سرش گذاشت کل بدنش درون قارچ گم شد گویی رومینا یک قارچ متحرک بود _خب اینو ببینن که بیشتر توجهشون جلب میشه! ی قارچ متحرک؟ _قارچ متحرک واسه شما عجیبه!ولی واسه ما عادیه...حواست هست که تو ی کدوم دنیایی دیگه ؟ رومینا قارچ‌را از سرش برداشت و روی صندلی ولو شد _من واقعا دیگه نمیکشم! آنا روبروی رومینا روی زمین نشست جثه اش مانند حبه قندی بامزه بود در کنار رومینا گویی نصف او بود رومینا ادامه داد _آنا...من شناخت زیادی ازت ندارم! و نمیدونم چرا واقعا بهت اعتماد دارم..واقعا واسم عجیبه ولی به خودم اجازه میدم ی سوال بپرسم ازت آنا چرا بهم کمک میکنی؟؟ آنا سکوت کرد گویی جوابی نداشت _نمیدونم واقعا نمیدونم !شاید حس میکنم دارم یکی از عزیزانمو نجات میدم _یعنی منو شبیه ی ادم عزیز میبینی؟ آنا لبخند زد _نمیدونم!شاید...بنظرم باید ی ادمو نجات بدم.دوست ندارم یکی دیگه آسیب ببینه. سکوتی چند ثانیه ای برقرار شد که آنا آن را شکست _بیخیال بیا به سفرمون و ماجراجویی های توی راه فکر کنیم!؟ رومینا ایستاد و بلند خندید . در حالی که به سمت قارچش میرفت گفت _ما از پسش برمیایم!میریم سرزمین جنوبی، کتابو پیدا میکنیم و ی ملت رو نجات میدیم..! ✨✨✨ سرما تا پوست و استخوانشان را میمکید ملودی و اوژنی را روی گوشه ای از مبل غول پیکری نشانده بودند مبل آنقدر بزرگ بود که انتهایش به زور دیده میشد و ارتفاع دسته هایش گویی تا آسمان میرفت کل مبل از برف ساخته شده بود و سرد بود لحظه ای حس کردند آدم کوچلولو یی در میان غول ها هستند البته همین هم بودند از روبروی مبل میشد تخت سلطنت را دید تختی از جنس برف! انها در سالنی بزرگ بودند که در و دیوار هایش از جنس یخ صیغل خورده بود و به سان آیینه برق میزد سالن خالی بود پای بچها را درون مبل فرو کرده بودند و به دست هایشان، دستبند یخی بسته بودند ملودی پس از تلاش چهار هزارم خود برای فرار, رو کرد به اوژنی _ ولی هیچکس جیگرشو نداره ملودی رو زندانی کنه!ملودی نیستم اگه سر همشونو برای دریا پیشکش نبرم..! اوژنی با قیافه ای در هم رفته گفت _داره قضیه خطرناک میشه ها...بشین سر جات صبر کن بیان تا توافق کنیم باهاشون. ملودی داشت از حرص و عصبانیت آب میشد _توافق؟اینا غول ان یادت که نرفته؟ حتی ما زبونشونم نمیفهمیم احمق! اوژنی سعی کرد خونسرد باشد _یکاریش میکنیم ملودی فقط انقدر آشفته نباش!. اوژنی پس از گفتن این حرف،با دیدن برق چشم های ملودی ترسید _هی ملودی چته؟! ملودی همچنان با همان برق چشم ترسناک و شیطنت آمیز به جیب اوژنی نگاه میکرد توجه اوژنی به لیزر نوری درون جیب خودش جلب شد ملودی با لحنی عجیب گفت _لیزر نوری ؟فکر کنم یخو آب میکنه..! _هی ملودی فکر فرار نزنه به سرت.... ملودی بی توجه به حرف اوژنی خم شد و لیزر را برداشت و شروع کرد به ذوب کردن یخ های دستبندش در حالی که به کارش ادامه میداد رو کرد به اوژنی _هی اوژنی چرا لیزر نوری همراهته؟ _ملودی خواهش میکنم لیزرو بده ،بسه وای الان میان..! _ببند دهنتو احمق ! میخوای تا ابد همینجا بمونی برده اینا شی نکنه ؟! اوژنی کلافه شده بود با دستبند را به زانویش کوبید _لعنت به هرچی تناسخه! ملودی در چشم هایش زل زده بود _چته ملودی ؟! باز میخوای تیکه بندازی؟تو برو یختو ذوب کن بابا ملودی همچنان مبهوت به او می‌نگریست _هی ملودی چته؟!غول بالا سرمه و خبر ندارم؟ضایعات دماغم مشخصه؟ ملودی بالاخره لب به سخن باز کرد _هی پسر دستاتو نگاه کن! وای چرا به ذهن خودم نرسید! چرا هیچ تلاشی نکردم اصلا!؟وای خدا اوژنی دست هایش را بالا آورد و دید دستبندش از وسط شکسته و باز شده بود اثرات ضربه اش بود _باورم نمیشه! و صدایش را بلند تر کرد طوری که در کل سالن پیچید! _آزاد شدیممم ملودی با همان دست های بسته اش دهان اوژنی را گرفت _ابله پاهامون هنوز تو مبله! ولی مهم نیست فعلا دست هامون رو باز میکنیم و در یک حرکت قفل را شکست اوژنی با هیجان و بلند بلند گفت _ی راهی پیدا میکنیم واسه پاهامون! همون لیزر چطوره ؟ و لیزر را از کنار ملودی قاپید و شروع کرد به ذوب کردن برف های سفت شده ی دور پایش. اوژنی از ذوق فریاد زد _ما برمیگردیم خونههه! ملودی مشتی محکم در شکم اوژنی زد طوری که اوژنی از درد ،ساکت ودر خودش جمع شد _صداتو بیار پایین احمق! جلو خودمو گرفتم درمورد اون طلسم نزنم بکشمت! هم پولمو خرج کردی ، هم بردیم وسط سگ سرما هم تو راه بخواطر تو گیر ی مرد هیز بدبخت افتادم و همینطور بخواطر احمقیت جناب عالی اینجا گیر افتادیم که زندگیمونم حدسی شده! اوژنی اعتراض آمیز گفت
هدایت شده از رومینا !'
_تمام اینایی که گفتیو باهم انجام دادیم! یعنی تو عقل سلیم ندازی خودت انتخاب کنی؟ حق انتخاب داشتی! ملودی دهان باز کرد تا با کلمات اوژنی را له کند که در سالن باز شد دو غول برفی بزرگ از در وارد شدند ملودی به اشاره به اوژنی گفت تا دست هایشان را پشتشان پنهان کنند و وانمود کنند هنوز بسته است! دو غول برفی نزدیک شدند و دو طرف مبل ایستادند لحظاتی بعد غولی وارد شد و در دستش بچه غولی تپل داشت اینجا تمام غول ها شبیه یکدیگر بودند و تشخیص سخت بود ولی غول تاج داشت و دوبرابر بقیه ی غول ها بود که او را از دیگر غول ها متمایز میکرد غول نزدیک شد و روی تخت سلطنت ، و روبروی بچها نشست بچه غول هم پایین پایش ایستاده بود صدای شیپور بلند شد و ملکه غول ها دهان باز کرد _آنتاکا شارا سیرانزا! سکوت کرد و بچه غول به طرز باور نکردنی ای شروع کرد به زبان خودشان حرف زدن _سلام مزاحما ! من مترجم این قصر هستم .و ایشونم ملکه ی بزرگ ما هستند ملودی گفت _بله بزرگ بودنشون مشهوده! اوژنی گفت _ماشالله معلومه برف زیاد خوردن! _برفشونم رژیمی نبوده... وهر دو شروع کردند به خندیدن غول ملکه با عصبانیت رو به بچه غول کرد _آسارابانا؟! بچه غول هول شد _اینایی که گفتین و الان ترجمه کنم؟فکر کنم براتون بد تموم میشه! ملودی در حالی که اشک هایش را از خنده پاک میکرد گفت _نه نه بگید سخنان پر گوهرشونو ادامه بدن! غول ملکه ادامه داد _ساتانا هارا سیزانکا ! هرمان کاوین سیزا!؟ بچه غول ترجمه کرد _شما به حریم شخصی سرزمین ما تجاوز کردین، خواب زمستونی مردم سرزمین رو بهم زدین !ما از صدای ویالون متنفریم و شما با نواختن اون کل سرزمینو بیدار کردید باید بخواطرشون تقاص پس بدین.خودتون پیشنهاد میدید چکارتون کنیم؟ ملودی گفت _ اون ی کلمه حرفش اینهمه ترجمه داشت؟ اوژنی گفت _ماشالله به اینهمه عمیق سخن گفتنش! ملودی خندید _چقدرم جذابه! _ببین هرچی هست اون باربیه بهتر بود بنظرم... _حالا من اون خواستگارمو از کجا پیدا کنم ؟اینجا تا تنور داغه میچسبونم! و هردو زدند زیر خنده. غول های دور و برشان با قیافه های درهم رفته آنها را نگاه میکردند غول ملکه عصبی شد و راست نشست چند کلمه با عصباتیت گفت که بچه غول ترجمه کرد _مزاحما شما حق ندارین بخندید اینجا! ولی خنده ی بچها قطع نمیشد غول ملکه عصایش را از کنار تخت برداشت و به زمین کوبید _آزاتا بلانکا سارا ! و از جایش بلند شد تا خارج شود بچها منتظر بودند بچه غول ترجمه کند ولی او هم با غول ملکه خارج شد اوژنی رو کرد به ملودی _آخرین باری که آزاتا بلانکا رو شنیدم تو دردسر بزرگی افتادیم!فکر کنم معنی خوبی نداشت! دو غول نگهبان آنها را از لباسشان گرفته و به سمت در خروجی بردند دقایقی بعد هردوی آنها در پشت میله های زندانی یخی بودند زندان برای غول ها ساخته شده بود،و میله ها فاصله شان زیاد بود و خیلی راحت راه عبور داشت کنارشان برگه ای بود که به زبان خودشان حکمشان را نوشته بودند اوژنی گفت _هی ملودی این به زبان دنیای شماست! بخونش ملودی شروع کرد به خواندن محتویات برگه هرچه پایین تر میرفت صورتش عصبی تر میشد وقتی خواندنش تمام شد با عصبانیت برگه را مچاله کرد _نوشته ، برهم زدن خواب مقدس زمستانی خنده و تمسخر در محضر ملکه حکممونم مرگه! پایینش نوشته به یکی از عزیزانتون اطلاع میدیم تا در مراسم اعدامتون حضور داشته باشن... اوژنی نشست _ما هیچکدوم عزیزان نداریم!پس بهتره تا اینا نفهمیدن فلنگو ببندیم! 🏛@Rominachanell 🏛@anotherlove
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرسیده‌بود : ‹ ازکجا‌بفهمم‌عاشق‌شده ام› جواب‌داد : ‹ ‌عشق‌زمانی‌اتفاق‌می‌افتد‌که معشوق‌به‌شما‌قطعه‌ای‌از‌روحتان‌را‌می‌بخشد ک هرگز‌نمی‌دانستید‌آن‌را‌گم‌کرده‌بودید
فرزند ماه گریه نکن ؛ آفتاب تا ابد نمیدرخشه _کیم نامجون
گاهی وقت ها خستگی تکراری ترین کلمه ی کل وجودم خواهد بود امیدوارم کارم به مرگ نرسد !
هدایت شده از رومینا !'
_