eitaa logo
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
687 دنبال‌کننده
395 عکس
306 ویدیو
24 فایل
@anotherlovee چنل محافظ ✨ نفس هایت شاعرانه ترین احساس ها را درون رگ هایم جاری می‌کند. من در کنارِ تو تمام معشوقه های افتاده روی پرد‌ه‌ی سینما را درونِ قلبم احساس می‌کنم.✨
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از رومینا !'
_
هدایت شده از  Maybe MySelf
مثلا اوژنی بوی قهوه ی تازه دم شده توی یه کافه ی کوچیک و قشنگ رو میده
هدایت شده از زیرزمین فراموش شده من
دوستان عیب کُنندم که چرا دِل به تو دادم باید اول به تو گُفتن که چِنین خوب چِرایی _سعدی
درد عجیبی دور قلبم احساس میکنم و دردعجیب..حتی دردناک است !
هدایت شده از رومینا !'
پارت بیست و هشت دریا در کلبه ای متروک و غریبه کز کرده بود و به سان پرنده ای خسته و بی حوصله بود از زمانی که ملودی را ترک کرده بود ، هوای خفه کلبه همدمش شده بود چوب سفتش بالشتش شده بود البته دریا حاضر بود سختی و سردی چوب را تحمل کند ولی حتی شده یک‌ ثانیه بخوابد... مدام از خود سوال میکرد ﴿ملودی من قرار نیست برگرده؟ من بخواطر خودش این کار و کردم ولی امان از عشق..! ﴾ پایش بهتر شده بود و خودش گچ آن را باز کرده بود گچ پایش از پیله ی پروانه ها تشکیل شده بود و دریا با هربار دیدنش اشک در چشمانش جمع میشد ﴿ملودی من ،متاسفم ولی این نسخه از دریا مثل پروانه پیله میندازه . عوض میشه..حتی ممکنه خود دریاتم خودشو نشناسه..! ﴾ از جایش بلند شد و تجهیزات پزشکی اش را برداشت و به سمت جنگل حرکت کرد بعد از کمی پیاده روی چشمش به خرگوشی بالدار افتاد که لنگان لنگان جلو می آمد خرگوش را در دستانش گرفت و شروع کرد به معاینه کردن آن بال هایش آسیب دیده بودند و پای چپش در رفته بود _هی خرگوش کوچولو یکم تحمل کنی بهتر میشی! یک..دو.. سه و پای خرگوش را جا انداخت به بال هایش استفراغ دایناسور مالید و آن را با پانسمان پیله پروانه بست لبخندی به خرگوش زد _حالا بهتر شد..! دریا بلند شد تا از آنجا دور شود ولی درخشیدن خرگوش را دید خرگوش به آسمان رفت و پس از زدن چرخی کاملا درمان شد خرگوش زبان باز کرد _من حامل یک پیغام هستم..! توجه دریا جلب شد _از شما دعوت میشود در مراسم اعدام مزاحمان، ملودی و اوژنی، حضور به عمل آورید.. محل اجرای مراسم : سرزمین های شمالی، منطقه غول های برفی.. در یک آن تجهیزات از دست دریا به زمین پرت شدند این طور که پیدا بود فقط یک تار مو با از دست دادن معشوقش فاصله داشت... ✨✨✨ اوژنی در حالی که تا کمر خم شده بود و میله های زندان را چسبیده بود، نگاهی به راهرو انداخت _هی ملودی غوله اومد... ملودی غذای چندش آور زندان را که پای کانگورپی دریایی بود دست نخورده کنار گذاشت و به سرعت جلو آمد _هروقت نشست روی زمین علامت بده! ملودی برگشت تا ته مانده وسایلشان را جمع کند که برای فرار آماده شوند غول برفی از راهرو ها گذر کرد وقتی به سلول یکی مانده به آنها رسید،روی زمین متوجه چیزی عجیب شد خم شد تا شیئی سیاه را چک کند که با پشت روی زمین افتاد اوژنی محکم علامت داذ و هردوی آنها بی صدا به غول نزدیک شدند و به باسنش چسبیدند غول بلند شد و بچها با طناب های مختلف خود را به کمر غول رساندند غول از راهرو ها گذر کرد و در یک حرکت پیچید به سالنی پر جمعیت سالنی پر از غول های برفی اوژنی با دیدن حمعیت هول شد و دستش از کمر غول سر خورد و مستقیم داخل شلوارک غول افتاد ملودی به نشانه تاسف محکم روی پیشانی خود زد و سریع با طناب داخل شلوارک غول رفت اوژنی با تقلا کش شلوار را با یک دست گرفته بود و معلق بود _ملودی حالا باید چکار کنیم؟! ملودی سکوت کرد هربار که جدی میشد جواب هیچکس را نمی‌داد قلاب طناب را با زور بازو و محکم، به کش شلوار وصل کرد و دست اوژنی را گرفت _هروقت بهت گفتم بپر! بدون هیچ حرف اضافه ای از پاچه های گشاد شلوارک به زمین نگاه کرد غول پس از چند قدم پا روی فرش‌ سالن گذاشت ملودی گفت _حالا! لحظاتی بعد هردوی آنها درون پرز های فرش استتار شده بودند..! ✨✨✨ شب بود و هوا تاریک شب حرکت و سفر بود ، پس آنا زود پس از گفتن شب بخیر به رخت خواب رفت تا انرژی لازم را داشته باشد رومینا شمع هارا بوسید تا خاموش شوند پشت میز کتابخانه نشست و زیر کورسوی نور شمع شروع کرد به نوشتن گزارش گزارشی که هر هفته نکهبانش باید تحویل پادشاه میداد از آنجا که همیشه سر کلاس های ادبیات و انشا بیست میگرفت،همان هم سبب شده بود بتواند خط و لحن های نامه اصلی را کپی کند لحظه ای دلش برای دنیای اصلی اش.. مدرسه ،مادرش ،اوژنی، اتاقش و خیلی چیز ها تنگ شد وقتی به برگشت فکر میکرد ،ته دلش قنج میرفت صدای تق تق پنجره کتابخانه او را از افکارش بیرون کشید اول ترسید ولی پس از دیدن چهره جذاب و آشنایی ، ارامشی عجیب به او دست داد دریا..! مثل برگشت صمیمی ترین دوست.‌‌ بی اراده بلند شد و به سمت بیرون کلبه شتافت دریا را در آغوش کشید و گفت _هی پسر حالت خوبه؟ _دریا با همان چهره همیشگی و گیرایش پاسخ داد _حالا که دیدمت بهترم..خوبی؟ _خوبم..ملودی کجاست؟؟مگه آشتی نکردین باهم؟؟ چهره نگران دریا آشکار شد آب دهانش را قورت داد و گفت _جونش در خطره! یعنی جون هردوشون ، ملودی و آنتونی و آینده هممون در خطره.‌‌! 🏛@Rominachanell 🏛@anotherlove
گاهی هم؛ دستانم می‌گریند، پا‌هایم می‌گریند، قلبم می‌گرید، مغزم می‌گرید، اما چشمانم دیگر توانی ندارند... _قشاع
شبتون بخیر✨