eitaa logo
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
687 دنبال‌کننده
395 عکس
306 ویدیو
24 فایل
@anotherlovee چنل محافظ ✨ نفس هایت شاعرانه ترین احساس ها را درون رگ هایم جاری می‌کند. من در کنارِ تو تمام معشوقه های افتاده روی پرد‌ه‌ی سینما را درونِ قلبم احساس می‌کنم.✨
مشاهده در ایتا
دانلود
من از تو مینویسم؛ تو هرکه را دوست داری بخوان!... "اسکارلت‌دهه‌شصت،اثر‌سجاد‌افشاریان"
هدایت شده از رومینا !'
پارت سی ام چشم اندازشان دروازه ورودی قصر بود قصر آنقدر بزرگ و با ابهت بود که انها تصور میکردند ممکن است در آن گم شوند ارتفاع قصر تا آسمانها می‌رفت و انتهایش مشخص نبود اولیویا سیخی از جیبش بیرون آورد و شروع کرد روی برف ها کشیدن نقشه کلی قصر _دریا تو برو داخل و خودتو معرفی کن! من و ایزابلا هم به ظور نامحسوس وارد میشیم و کارمونو انجام میدیم رومینا اعتراض کرد _نمیشه من با دریا برم؟؟ اولیویا چهره اش در هم رفت _دریا مگه اینم به طور رسمی دعوته؟ دریا با تکان سر جواب منفی داد _پس ور دل خودم میمونی! دستش را روی شانه ی دریا گذاشت _هی پسر از پسش برمیایم! من تا پای جونم سعی میکنم اون دختر مورد علاقتو نجات بدم..احتمالا الان اون دختر مثل پرنسسا نشسته تو زندان و منتظره ما نجاتش بدیم... رومینا جلوی خنده اش را گرفت دریا پوزخند جذابی زد و گفت _اگه تا الان دست و پای اون غولا رو نبسته باشه اسممو عوض میکنم! ✨✨✨ دریا پشت دروازه ایستاده بود نفس عمیقی کشید و سعی کرد نگرانی اش را پنهان کند سعی کرد با اعتماد به نفس و قوی چند قدم بردارد _من دریا ام.! منو به طور رسمی دعوت کردن به این قصر! سرباز ها لیست را چک کردند و اجازه دادند دریا وارد شود _آقای دریا..با من بیاید تا راهنماییتون کنم..! و در راهرو های سرد و‌یخ زده قدم برمیداشتند دریا حس بدی نسبت به آن مکان داشت با تنفر به دیوار های بزرگ انجا که انتهایش مشخص نبود نگاه میکرد پس از دقایقی پیاده روی به دری بزرگ که دو غول از آن محافظت میکردند رسیدند و ایستادند سرباز طوری فریاد زد که غول بشنود _مهمان ملکه رسیدند..! غول به آرامی چرخید و در را باز کرد با باز شدن در ، صدای شیپور بلند شد روبرویش فرش قرمزی پهن بود که انتهایش به صندلی سلطنتی میرسید دریا ارام ارام طول فرش را طی می‌کرد و با چشم هایش دنبال دیدن معشوقش بود ولی سالن پر بود از غول غول هایی بزرگ و شبیه به هم کنار صندلی ملکه ، سکویی بود که گویی مکان اعدام بود از سقف طناب دار ای بلندی تا سکو می آمد دریا با دیدن آن صحنه زانو هایش سست شد زبانش قاصر بود برای سخن گفتن پس ملکه شروع کننده صحبت شد _ستیزا بلانکا چانتها. پسر بچه ی مترجم ترجمه کرد _به شما اقای دریا خوش آمد میگیم _هورانتا کافینا سارام _امروز شما شاهد مراسم اعدام دو مزاحم خواهید بود که قطعا افتخاریست برای شما _سامانا هیا سان _نیازی نیست تشکر کنید _بورارانا یامو _فقط نظاره گر باشید...! دریا تمام انرژی اش را جمع کرد تا لبخندی زورکی بزند ملکه دهانش را باز کرد و فریاد زد _آزاتا بلانکا هارا..! که دیگر فکر میکنم شما معنی این کلمه را بتوانید حدس بزنید مزاحم هارا بیاورید و قطعا مبتوانید حدس بزنید چه اتفاقی در انتظار بچها است روبرو شدن با فرار بچها ؟ بهتر است خودتان ادامه ی داستان را بخوانید در سالن با صدا باز شد و دو غول در حالی که دو جعبه ی بزرگ در ابعاد جثه ی انسان در دست داشتند وارد شدند و جعبه هارا کنار سکو گذاشتند دلشوره های دریا تمومی نداشت در جعبه ها باز شد و ملودی از جعبه ی اول بیرون امد دریا با دیدن رخ ملودی، دیوانه وار به سمتش دوید و او را در آغوش کشید آغوشی مطمئن و آرام‌بخش _ملودیه من !نگران هیچی نباش من همینجام..! _از اولشم نگران هیچی نبودم هیونگ من!از اولشم مطمئن بودم تنهام نمیذاری. اوه عذر میخوام..! مطمئنا الان با خودتون میگید چیشد ؟پس بذارید داستان رو از کمی عقب تر بخوانیم از جایی که ملودی و اوژنی در برف ها قدم میزدند و به سمت ازادی میرفتند آفتاب تیغ میکشید،ولی سرمای برف زیر پایشان باز کشنده بود اوژنی لبخند بزرگی روی لب داشت _هی ملودی ما موفق شدیمممم..! _آره پسر جون . _باورم نمیشه زنده ایم من وااقعا خوش.. ملودی دستش را محکم روی دهان آنتونی گذاشت و دقت کرد تا بشنود پچ‌پچ کنان گفت _ی صدایی میاد..! و کمی جلوتر رفت پایین پایشان، دریا و ایزابلا را دید که با یک فرد ناشناس دیگر به شکل های روی برف نگاه میکنند ایزابلا گفت _نمیشه من با دریا برم؟؟ فرد ناشناس گفت _دریا مگه اینم به طور رسمی دعوته؟ ملودی سریع آنتونی را عقب کشید و کمی از آنها فاصله گرفتند اوژنی لبخند زد _دوستامون میخوان مارو نجات بدن!وای بیا بریم پیششون و قدم برداشت به سمت صدا که ملودی محکم او را عقب کشید _وای نه الان هیچ کاری نکن _چرا؟ _وای ببین دریا الان نگران منه..! و وقتی منو نجات بده دیگه کدورتی نمیمونه بینمون! پس ما برمیگردیم اوژنی تقریبا فریاد زد _چییی؟؟ ملودی دهان آنتونی را گرفت _انقدر حال منو بهم نزن و فقط به حرفم گوش کن.. نگران نباش هیچی نمیشه..! ✨✨ با فریاد ملکه دریا و ملودی از یکدیگر جدا شدند در جعبه دوم باز شد و هردو برگشتند تا آنتونی را ببینند ولی کسی از آن جعبه بیرون نیامد ان جعبه خالی بود غول جعبه را برداشت و تکان داد وبا یک چشم درون ان را نگریست ولی جعبه خالی بود
هدایت شده از رومینا !'
چشم های ملودی چهارتا شده بود و توقع یکچنین چیزی را نداشت _این مرتیکه نامرد منو قال گذاشت و فرار کرد نه؟میدونستم زحماتم و بی جواب می‌ذاره...خوب شد گفتم بسپارش به من! دریا لپ های ملودی را بوسید _انقدر حرص نخور خب دختر زیبام؟تا چند دقیقه دیگه ازاد می‌شیم و با راهنمایی غول سر جایش برگشت دریا نمیدانست بچها کجا اند یا کی قرار است شروع کنند ولی الان وقتش بود پس بچها کجا بودند؟ دور و برش را نگاه کرد ولی تا چشم کار میکرد غول بود و غول با خود گفت ﴿همین الان وقتشه..!خواهش میکنم وقتو تلف نکنید﴾ مکثی کرد ممکن است فرار اوژنی کار بچها باشد تا مراسم را کنسل کنند ولی در همان لحظه ملکه فریاد زد _شیارا مانکا تارزانا _درسته یکی از مزاحما فرار کرده..!ولی ما مراسم رو‌ اجرا می‌کنیم! دریا پایش شل شد و به زمین افتاد ﴿اگه فرار آنتونی هم کار بچها نباشه.. پس الان اونا کجان؟ نکنه دستگیرشون کردن؟!﴾ ملودی را به جایگاه اعدام بردند و طناب را دور گردنش انداختند ملودی بشدت نگران بود دریا هیچوقت ملودی را آنقدر نگران ندیده بود همبن باعث شد تا خودش هم نگران شود ملکه فریاد زد _سومانا..! _مراسم رو شروع کنید..! ضربه ای به طبل وارد شد غول به سمت ملودی رفت تا طنابش را بکشد دریا به سمت ملودی دوید _نه..! غول ها دست هایش را گرفتند و به جایگاه قبلش بردند چشم های دریا پر از اشک شد توان ایستادن نداشت از اشک همه جا را تار میدید غول به سمت صندلی زیر پای ملودی رفت دریا به طرز معجزه آوری توانست برف دست غولهارا ذوب کند و دستانش را نجات دهد بلافاصله به سمت جایگاه دوید و میان راه به زمین افتاد زانو هایش آسیب دیده بودند قطرات اشک هایش زمین یخی را پوشاند فریاد زد _خواهش میکنم ازتون.منو جاش بکشید..! اشک هایش امان نمیدادند فریادی بلند تر زد _التماستون میکنم منو جاش بکشید..! دو الف خدمتکار دست هایش را گرفتند و به سمت عقب کشیدند ولی او مقاومت میکرد در میان اشک هایش توجهش به دست ملودی جلب شد اشک هایش را پاک کرد و ملودی را دید که محکم طناب را با دستانش گرفته نامحسوس بالای سرش را نگاه کرد و چهره ی ایزابلا و اولیویا را دید که دایره ای بزرگ از سقف را سوراخ کرده ، و طناب دار را به دست دارند نفس عمیقی کشید و با بدنی خسته و سست به جایگاهش برگشت ملکه برای بار هزارم با صدایی که مورچه با شنیدنش استفراغ می‌کند فریاد زد _ساسانا کورانا _انقدر در مراسم اختلال ایجاد نکنید..! _سایناتا _اعدامش کنید! غول به سمت صندلی زیر پای ملودی رفت ملودی همزمان همانطور که طناب دور گردنش بود،آن را با دست هم گرفته بود تعجب میکرد چطور آن غول ها متوجه نقشه شان نشده بودند شیپور نواخته شد و غول تا ضربه ای به صندلی وارد کرد، در سالن با صدا باز شد. تمام حضار برگشتند تا ببینند کدام مزاحمی مراسمشان را به تعویق انداخته جثه ی کوچک اوژنی در حالی که کاسه ای دوبرابر وزن خودش حمل میکرد از پشت در نمایان شد اوژنی چند قدمی جلو آمد و تا آن صحنه و چهره ی سوگوار دریا را دید ، متوجه اوضاع شد پس لبخندی اوسکولانه زد و فریاد زد _من برای ملکه پیشکش اوردم..! سکوت سالن دیوانه کننده بود طوری که صدای قطره ی آب شنیده میشد _این معجون سلطنتی رو برای ملکه آوردم..! مترجم گفت _اگه قصد مسوم کردنش رو داشته باشی چی ؟ اوژنی نزدیک تر شد و یک مشت از محتویات کاسه را برداشت و در دهان خود کرد با دهان پر ادامه داد _این معجون..اسمش یخ در بهشته.!‌ که ...فقط شاهان و ملکه ها ...لایق خوردنشن.... خودمم ازش خوردم پس مسموم نیست! کاسه را به سمت ملکه برد و ادامه داد _اگه خوشتون اومد باید دوستامو آزاد کنید ملکه مردد کاسه را قبول کرد و به سمت لبش برد که اوژنی فریاد زد _عه وایسین یچزیش کمه..! دستش را در جیب خود کرد و یک نی بیرون آورد از جا پرید و آن را درون کاسه گذاشت ملکه قلپی از یخ در بهشت خورد کل سالن در سکوت فرو رفته بود چشم های ملکه برق زد _یامممم....!!!!! و کل کاسه را در یک حرکت خورد لم داد و دستش را روی شکمش گذاشت _هارانتا کارا! مترجم در حالی که بهت زده بود ترجمه کرد _بعد از گرفتن دستور ساخت این معجون ولشون کنید برن..! 🏛@Rominachanell 🏛@anotherlove
گُنه کار بودم و آن خال لبت ، باز هم مرا کافر کرد
شبتون بخیر✨
هدایت شده از .
تو مرا آزردی.. که خودم کوچ کنم از شهرت.. تو خیالت راحت! میروم از قلبت.. میشوم دورترین خاطره در شبهایت تو به من میخندی! و به خود میگویی:باز می آید و میسوزد از این عشق ولی.. بر نمیگردم،نه! میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد عشق زیباست و حرمت دارد.  -سهراب سپهری