من ابر شدم
گفته بودی که خورشیدی؛ یادت هست تا زیباتر بتابی چقدر گریستم؟
_رسولیونان
امشب هم به رسم این شبها خندان به سویش رفتم
لطافت دستهایش را لمس کردم و عطر لبخند روی لبهایش را بوسیدم، نگاهش خیره به سمت آن سوی باغ بود.
سرسبزی باغ نگاهش را همانند دلم اسیر کرده بود
انگار او هم عشق را در آن سوی باغ میدید. بیخبری نگاهم را به قدمهایش دادم، به تن سبک و بیرنگش؛
لطافت انگشتهایش من را به خود آورد، قدمهایم را به جلو برداشتم و روح آزادهاش را همانند نسیم شامگاهی بالای مزار هر دویمان به حرکت درآوردم؛ به سوی همان باغ سرسبزی که بهشت بودنش را فریاد میزد...