امشب هم به رسم این شبها خندان به سویش رفتم
لطافت دستهایش را لمس کردم و عطر لبخند روی لبهایش را بوسیدم، نگاهش خیره به سمت آن سوی باغ بود.
سرسبزی باغ نگاهش را همانند دلم اسیر کرده بود
انگار او هم عشق را در آن سوی باغ میدید. بیخبری نگاهم را به قدمهایش دادم، به تن سبک و بیرنگش؛
لطافت انگشتهایش من را به خود آورد، قدمهایم را به جلو برداشتم و روح آزادهاش را همانند نسیم شامگاهی بالای مزار هر دویمان به حرکت درآوردم؛ به سوی همان باغ سرسبزی که بهشت بودنش را فریاد میزد...
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
. . !
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ، ولیکن به خون جگر شود
حافِظِ جانٰ!
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
به یاد می آوری ؛گل یاسم بودن های مرا )؟
در سرزمین نگاهش ؛ یاس عمر کوتاهی داشت ..
sevideo_1754663383.mp3
زمان:
حجم:
1.2M
عزيزي القادم من الغيب
أكتب لك هذه الرسالة في يوم من الانتظار ولا أعلم حقا ما الذي أنتظره
ربما شعور واحد قادر علی أن يغير حياتي بأكملها
و ربما لقاء تتصافح فيه يداك مع الليل أراك في خيالي
و أنا
و أنت
و السماء
و القمر و النجوم من حولنا تتلألأ
القمر ينير المكان كأنه شاهد علينا ،
نجلس في إحدی زوايا الأرض
نتبادل النظرات بصمت يفهم أكثر مما تقول الكلمات و ننسی الماضيا لم نكن فيه
كأن الزمن اختصر نفسه لأجلنا
أحدثك عن أشياء لم أجرؤ علی قولها لأحد
و أصغي لنبضك كأنه قصيدتي الأولی
لا أسألك من أين جئت ولا إلى أين سنمضي
يكفيني أن اللحظة صادقة و أن الانتظار لم يكن عبثا فإن كنت حلما
دعني لا أستقيظ
و إن كنت قدرا فليكن هادئا
يشبه هذا الليل
الذي جمعنا قبل أن نلتقي .