eitaa logo
اراک سلام
1 دنبال‌کننده
20 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
عملیات بیت المقدس بود، آزاد سازی خرمشهر. حسن تک تیرانداز بود من هم تیربارچی. اولین روز سقوط شهر بود که وارد خرمشهر شدیم. تک و توک درگیری توی شهر بود. هلیکوپترهای عراقی هم که دیگر محل نیروهای خودشان را نمی دانستن، مرتب در حال گشت بودند. حسن گفت: مجید من برم تو این سنگر ببینم چه خبره. ربع ساعتی گذشت که دیدم، یک عراقی از در سنگر آمد بیرون، تا آمدم ببندمش به رگبار، گفت:نزن بابا، حسنم! خودش بود، یک دست لباس نو عراقی پوشیده بود. قیافه سبزه اش هم کمک کرده بود تا بشود یک عراقی تمام عیار! به سنگر لجستیک عراقی ها تک زده بود. چند دقیقه بعد سر و کله یه هلیکوپتر عراقی پیدا شد, من پناه گرفتم, اما حسن ایستاد و چشم دوخت به هلیکوپتر. چند لحظه بعد یک بسته بزرگ از هلیکوپتر جلو حسن افتاد. تا هلیکوپتر چرخید هر دو بستیمش به رگبار. هلیکوپتر که فرار کرد، رفتیم سراغ بسته. بازش کردیم، پر آب میوه خنک بود. در آن گرمای خرداد چقدر چسبید. حسن دیگر آن لباس را بیرون نیاورد و بین بچه ها معروف شد به حسن عراقی!
يك اسير عراقي در خاطرات خود از اشغال خرمشهر در آغاز تجاوز ارتش بعث عراقي آورده است: ارتش بعث عراق پس از اشغال خرمشهر، هر يك از محلات شهر را به عنوان پاداش به يكي از فرماندهان خود بخشيده بود. به گزارش ايسنا به نقل از يك اسير عراقي،‌ طه شكرچي، يكي از فرماندهان جيش الشعبي كه پس از اشغال خرمشهر به رياست بانك ملي عربستان آزاد (نام انتخابي حزب بعث براي استان خوزستان) برگزيده شده بود، وظيفه تخليه كليه‌ي بانك‌هاي خرمشهر را بر عهده گرفته بود و به اين دليل كه بانك‌هاي خرمشهر كه در زمان آغاز جنگ يكي از بزرگترين بندرهاي تجارتي ايران محسوب مي‌شد، آکنده از پول و ارزهاي خارجي و طلا و جواهرات بود. به روايت عبد بطاط، عكاس ارتش عراق، شكرچي و نيروهاي تحت امرش بارها در حين تخليه‌ي بانك‌هاي خرمشهر و انتقال ارزهاي خارجي و طلا و جواهرات به عراق مشاهده شده‌اند. وي مي‌گويد: ارتش بعث عراق هر يك از محلات و خيابان‌هاي شهر را به عنوان پاداش به يكي از فرماندهان خود بخشيد؛ تا با غارت اموال به جا مانده در خانه‌ها، ادارات دولتي و مغازه‌ها در شيريني اشغال خرمشهر با صدام شريك شوند. به گفته اين اسير عراقي، جديت فرماندهان بعثي در اين كار چنان بود كه حتي از باز كردن شير آب منازل خرمشهر و انتقال آن به بازارهاي بصره و سايه شهرهاي عراق جهت فروش نيز غافل نشدند. وي مي‌گويد: رژيم بعث پس از اشغال خرمشهر به تشكيل كميته تخليه اموال اقدام نمود و پس از تشكيل اين كميته نزدیک پانزده هزار يخچال به عراق منتقل شد. همچنين اموال و اثاثيه‌ 25 هزار واحد مسكوني شهر خرمشهر به بندر بصره منتقل و پس از فروش در آنجا، مبلغ آن به حساب ارتش عراق واريز شد. هفتصد هزار تن كالا نيز به همراه پنج هزار اتومبيل خارجي كه در بندر عظيم خرمشهر تخليه شده بودند، به دست اشغالگران به غارت برده شد و سپس سرهنگ احمد زيدان، فرمانده نيروهاي عراقي مستقر در خرمشهر، دستور به تخريب كامل شهر را صادر كرد و بسياري از منازل با سیصد تن ان تي تخريب شد.
چهار نکته درباره سقوط خرمشهر خرمشهر ۳۴ روز از مقاومت بی‌امان مدافعان خرمشهر گذشته است و اکنون نیروهای بعثی عراق به ۳۰ متری مسجد جامعه خرمشهر رسیده‌اند. در این شرایط است که فرمان تخلیه خرمشهر صادر شد و عملا این شهر سقوط کرد. به گزارش ایسنا، سی‌وچهارمین روز حمله سراسری عراق در حالی آغاز شد که نیروهای دشمن بر خرمشهر تسلط یافتند. نیروهای دشمن فلکه فرمانداری و ساختمان فرمانداری را اشغال کردند و بر تنها راه ارتباطی خونین‌شهر با خارج، یعنی پل خرمشهر، تسلط یافتند و امکان هرگونه تردد به شهر خرمشهر را قطع کردند. با ملاحظه این وضعیت از سوی فرمانده عملیات خرمشهر به رزمندگان، دستور تخلیه شهر داده شد. با بررسی اسناد و مدارک موجود، می‌توان کمبود امکانات و تجهیزات نظامی و نبود پشتیبانی مؤثر از نیروهای ارتش، سپاه و داوطلب (مدافعان خرمشهر) مستقر در شهر را از دلایل اصلی سقوط شهر خرمشهر بعد از ۳۴ روز مقاومت دلیرانه دانست. کمبود امکانات و تجهیزات نظامی در نامه فرمانده وقت سپاه پاسداران خوزستان که در تاریخ ۱۳۵۹/۸/۳ خطاب به مسؤلین کشور نوشته شده، به وضوح مورد اشاره قرار گرفته است.
نکته اول؛ نامه‌ای که علی شمخانی به مسئولین نوشت برای درک بهتر شرایطی که بر خرمشهر حاکم بود و وضعیت نیروهای مدافع خرمشهر در زمان سقوط، نامه دریابان علی شمخانی که آن زمان فرمانده سپاه پاسداران خوزستان بوده است را عیناً باز نشر می‌دهیم: در متن این نامه آمده است: «و انزلنا الحدید فیه باس شدید مسؤلین، مسلمین به داد ما برسید، این چه سازمان رسمی شناخته‌شده‌ای است که اسلحه انفرادی ندارد؟ نیروهای شهادت‌طلب پاسدار را آموزش ندادید، مسامحه کردید، چوبش را از خدای عز و جل خوردید و خواهید خورد. چه باید بگویم که شاید شما را به تحرک وا بدارم؟ این را بگویم که از ۱۵۰ پاسدار خرمشهر تنها ۳۰ نفر باقی مانده، بگویم که ما می‌توانیم با ۳۰ خمپاره خونین‌شهر را برای ۳۰ ماه نگهداریم و امروز ۳۰ تفنگ نداریم و حال آن که سازمان‌های غیررسمی با امکانات فراوان بر ما آن می‌رانند که باید برانند. واقعیت این است که ارتش امروز ما نمی‌تواند بدون وجود سپاه‌پاسداران و بالعکس کوچک‌ترین تحرکی داشته باشد. من را وقت آن نیست که بگویم تا به حال چه کارهای متهورانه‌ای انجام داده‌ایم . خدا می‌داند که ما تانک‌های دشمن را لمس کردیم . فغان‌های زنانه آنها را در شبیخون‌های خود شنیدیم. سایه ما به حول خدا و مکتب اسلام همواره مورد حملات سلاح‌های سنگین دشمن بوده و هست و دشمن هرگز نتوانسته است اسیر ما را تحمل کند . اسرای پاسدار یا از پشت تیرباران شده یا زیر تانک‌ها له و لورده گردیده‌اند . پناهندگان عراقی همواره ترس نیروهای دشمن را از پاسداران انقلاب به عنوان یک معجزه الهی مطرح می‌کنند . سلاح را به دست صالحین بدهید. تا به حال، دشمن حسرت گرفتن یک اسلحه کمری را از پاسداران به دل داشته و خواهد داشت. ما شهدای زنده فراوان داریم. ما اصحاب حسین به تعداد زیادی داریم. ما برپا دارندگان کربلای ۳۰ روزه خونین شهریم. ما بهشت را زیر سایه شمشیرها می‌بینیم. شهدای ۲۵ روزه ما هنوز دفن نشده‌اند. به داد ما برسید. ما نیاز به اسلحه و امکانات داریم. ما در راه خدا جان داریم که بدهیم، امکانات دادن جان را نداریم. به خود بیایید. فریادهای پاسداران از فقدان امکانات، بر ما زمین و زمان را تنگ کرده. خستگی زیاد مانع از ادامه نوشتن من می‌شود. ولی باز هم باید بدانید که ما شهیدان زنده‌ای هستیم که به نبرد خویش علیه مردگان زنده ادامه خواهیم داد. اگر وساطت کنید و ما را به حدید خداوند مسلح سازید. فضرب الرقاب خویش را تا سقوط دولت بعث عراق و دیگر زورمندان و قلدران ادامه خواهیم داد. وگرنه تا آن زمان مبارزه خواهیم کرد که شهید شویم و تکلیف شرعی خویش را به جای آوریم . والسلام علی شمخانی فرمانده سپاه‌پاسداران انقلاب اسلامی خوزستان» (روزشمار جنگ ایران و عراق، کتاب دهم: هجوم سراسری تهاجم و پیشروی‌های عمده عراق، صص ۵۵۰-۵۵۱، تهران: مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس.)
محمد درودیان از پژوهشگران حوزه دفاع مقدس هم درباره استعداد نیروهای بعثی از نخستین روز جنگ تا سی‌و چهارمین روز و سقطوط خرمشهر می‌گوید: دشمن بعثی که در ابتدا تصرف خرمشهر را بسیار ساده و در دسترس پنداشته و بر همین اساس تنها دوگردان از نیروهای مخصوص را جهت اجرای مأموریت و تصرف خرمشهر اختصاص داده بود، عملا مجبور شد که به منظور مقابله با مدافعین سلحشور و مظلوم خرمشهر، بیش از دو لشکر را به کار بگیرد. بخشی از نیروهای دشمن در طی ۳۴ روز جنگ، برای اجرای مأموریت به خرمشهر اعزام شدند، طبق اسناد و مدارک موجود به شرح زیر است: ۱- لشکر۳زرهی ۲-گردان‌های هشتم و نهم از تیپ ۳۳ نیروی مخصوص ۳- گردان تانک‌الحسن وابسته به تیپ ۲۶ زرهی از لشکر ۵ مکانیزه ۴- گردان ۳مکانیزه از تیپ ۱۵ مکانیزه ۵- گردان یکم از تیپ ۴۹ ۶- چهار گردان کماندو از فرماندهی نیروهای کماندویی خالد از لشکر ۲ ۷- گردان یکم از تیپ۴۲۹ ۸- گردان‌های دوم وسوم از تیپ۳۱ نیروی مخصوص ۹- گردان‌های دوم و سوم تیپ ۲ پیاده از لشکر ۲ ۱۰- دو واحد از نیروهای جیش‌الشعبی ۱۱-گردان سوم نیروی مخصوص گارد ریاست جمهوری ۱۲-گردان یکم از تیپ ۲۳
نکته سوم؛ کار ستون پنجم در خرمشهر روز بیست و هشتم مهرماه ۱۳۵۹، در ساعت ۱۰ صبح بار دیگر نیروهای عراقی با تهاجم گسترده، ‌خود را به پل خرمشهر رساندند. دشمن با کمک ستون پنجم مسجد جامع، آخرین مرکز مهم نظامی پشیبانی و نقطه تجمع رزمندگان و تکاوران دریایی را در روز عید قربان به شدت زیر آتش گرفت و تعدادی از تکاوران و مدافعان شهید شدند و اوضاع پشتیبانی مدافعان نیز بحرانی‌تر شد. در این روز یک گروهان از منطقه دوم دریایی بوشهر و یک گروهان از تهران به بندر امام (ره) اعزام شدند و تحت فرماندهی گردان تکاوران مستقر در خرمشهر قرار گرفتند. نیروهای عراقی طی سه روز، یعنی روزهای بیست و نهم و سی‌ام مهرماه و یکم آبان ماه سال ۱۳۵۹، آتش سنگین و مداومی روی خرمشهر فرو ریختند تا دیگر هیچ موجود زنده‌ای در آن باقی نماند. در این اوضاع عراقی‌ها با پیشروی در خیابان چهل متری به اطراف مسجد امام صادق (ع) رسیدند. در حالی که جنگ خانه به خانه ادامه داشت، رزمندگان در مسیرهای اصلی که از جاده کمربندی به میدان فرمانداری (خیابان آرش و عشایر) منتهی می‌شد، مستقر شده بودند تا از نفوذ بیشتر دشمن و تسلط او بر پل جلوگیری کنند. در مقابل، دشمن که از جاده کمربندی و ۴۰ متری پیشروی کرده بود، در حوالی فرمانداری مستقر شده بود. منطقه سوم دریایی خرمشهر در تاریخ اول آبان ۱۳۵۹، وضعیت را چنین گزارش کرد: «در خرمشهر هنوز جنگ خانه به خانه به شدت در جریان است. دشمن مواضع تانک خود را در جاده کمربندی ایجاد کرده و به پل خرمشهر نزدیک‌تر شده است. پایگاه نیروی دریایی نیز به طور دائم زیر آتش سنگین توپخانه و خمپاره قرار دارد». روز دوم آبان ماه ۱۳۵۰، دشمن موفق شد، ساختمان فرمانداری را اشغال کند و با استقرار در ضلع شمالی پل، نیروهای مدافع را که در سمت غربی پل تا مسجد جامع حضور داشتند، به محاصره درآورد. اما تلاش رزمندگان برای ضربه زدن به دشمن به منظور آزادسازی پل همچنان ادامه داشت تا اینکه در اوایل شب موفق شدند عراقی‌ها را عقب برانند و ساختمان فرمانداری را آزاد کنند.
نکته چهارم؛وقتی دستور عقب نشینی صادر شد در روز سوم آبان ماه ۱۳۵۹، عراقی‌ها با استقرار در ساختمان فرمانداری و دیگر ساختمان‌های مجاور، نه فقط هر جنبنده‌ای روی پل را زیر آتش خمپاره‌اندازها و تیربارهای خود گرفتند از تردد قایق در رودخانه کارون نیز جلوگیری کردند. همچنین تعدادی از واحدهای عراقی به ۳۰ متری مسجد جامعه رسیدند. پس از مدتی درگیری، با فرا رسیدن شب، مدافعان دستور عقب‌نشینی و ترک شهر را دریافت کردند. (فصلنامه مطالعات تخصصی و تاریخ شفاهی دفاع مقدس،شماره اول: نیروی دریایی در خرمشهر، صص۸۴-۸۶:سازمان حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس ارتش) در همین زمینه ناخدا یکم «هوشنگ صمدی» از فرماندهان شجاع نیروی دریای ارتش جمهوری اسلامی ایران و فرمانده تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر در کتاب خاطراتش روایت می‌کند: «... بعد از ظهر روز سوم آبان سرهنگ حسنی سعدی با بیسیم به من دستور داد خرمشهر را تخلیه کنم و به آبادان عقب بنشینم. عین سخنان ایشان این بود:«جناب ناخدا صمدی! آماده باشید که عقب‌نشینی!»فرمان شفاهی و از طریق بیسیم به من ابلاغ شد. هیچ فرمان کتبی در کار نبود. دو سه روزی بود ارتباط ما با آبادان قطع شده و دیگر هیچ رفت و آمدی از طریق پل خرمشهر به آبادان صورت نمی‌گرفت. از سرهنگ حسنی سعدی پرسیدم: «برای چه عقب‌نشینی کنیم؟» فرمودند:«دستور این است!»، ادامه دادم: «با چه وسیله‌ای و چطور عقب‌نشینی کنیم؟» گفتند:«برایتان قایق می‌فرستم!» ...جناب سرهنگ حسنی سعدی هم به قولشان وفا کردند و حدود ساعت حدود 9 یا ۱۰ شب، ۱۰ فروند قایق هشت نفره برای تخلیه نیروهای مقاومت و مردم عادی به ساحل خرمشهر فرستادند. تخلیه از حدود ۱۱ شب شروع شد. کار تخلیه مردم عادی خیلی وقت‌گیر بود. اول مردم عادی و سربازهای سرگردان را ۱۰ نفر ۱۰ نفر سوار قایق کردیم و از رودخانه کارون عبور دادیم. نیروهای بومی گریه می‌کردند. از «گردان ۲۷۰» نفره ناخدا «داریوش ضرغامی» فقط ۱۷ نفر باقی مانده بودند که با خود ایشان که به شدت گریه می‌کرد، تخلیه شدند. نمی‌توانم آمار دقیق و حتی تخمینی درباره تعداد کسانی که شهر را تخلیه کردند، بدهم، اما فکر می‌کنم در مجموع حدود ۵۰۰ نفری را تخلیه کردیم. برخی از تکاوران با شنا و گریان، از کارون عبور کردند و به آن طرف رودخانه رفتند. من و فرماندهان گروهان و دسته‌ها و پرسنل، کنار اسکله ایستاده بودیم و به مردمی که شهر را ترک می‌کردند، کمک می‌کردیم. تخلیه نیروها تا حدود صبح ادامه پیدا کرد.»
«خرمشهر، دریایی از خون»‌ نیز از ثامر احمد الفلوجی است. او در عملیات اشغال خرمشهر، فرمانده گروهان سوم تانک لشکر سوم ـ‌ یکی از لشکرهای طلایی ارتش عراق ـ‌ بود؛ اولین روز حمله را این‌گونه بازگو می‌کند: «... تانک‌های ما کم‌کم از مرزهای بین‌المللی گذشتند. روستاهای بی‌پناه اهداف راهبردی تانک‌ها و توپخانه‌های ما شده بود. همه مردم در حالی‌که ترس و وحشت تمام وجودشان را گرفته بود، فرار می‌کردند و فریاد می‌زدند، عراقی‌ها ... عراقی‌ها... فرمانده لشکر دستور داد افراد غیرنظامی را با تانک هدف قرار دهند. ...» (صفحه‌ی 20). الفلوجی در ادامه‌ی خاطره‌اش در صفحه‌ی 22 می‌گوید: «...به خاطر دارم که ستوانیار «ترکی احمد» همراه با پنج سرباز در مقابل خانه‌ای ایستاد و با لگد به در خانه زد و با زور وارد خانه شد و فریاد زد:‌ دست‌ها بالا! زن جوانی گفت:‌ برای چه، چه می‌خواهید؟ ستوانیار گفت:‌ طلا می‌خواهیم. آن زن از دادن طلاهایش خودداری کرد. اما یکی از سربازان با قنداق تفنگ ضربه‌ای به سر آن زد و او را نقش بر زمین کرد. آنگاه همه افراد خانواده به بهانه این‌که با ارتش به مقابله برخاسته‌اند. دستگیر شدند. بالاخره پس از مدتی شروع به تحکیم مواضع‌مان در خرمشهر کردیم. ما برای ورود به خرمشهر با موارد زیادی از حالت‌های تمرد و مقاومت مواجه شدیم تا جایی که فقط با گذشتن از دریای خون توانستیم وارد این شهر شویم. این شهر از شدت جراحت‌های وارده بر آن شدیداً ناله می‌کرد.»
سومین خاطره از سروان سعدی فرحان الکرخی و با عنوان «جنایت‌های ما در خرمشهر»‌ است. او در ابتدای خاطره‌اش از چگونگی ورود به خرمشهر و جنایت‌های ارتش صدام سخن به میان می‌آورد و در صفحه‌ی 31 می‌گوید: «... سرهنگ خلیل شوقی از من پرسید: ابا سرمد! آیا چیزی هم برای منزل برداشته‌ای؟ گفتم:‌ در واقع چیزی به دست نیاوردم، اما خیلی دوست دارم. گفت: بازی در نیاور. گفتم: ‌شوخی نمی‌کنم، حقیقت را می‌گویم. گفت: ‌من همین دیروز یک کامیون پر از تلویزیون و یخچال دستگاه‌های تهویه‌ برای منزل فرستادم. ...». فرحان الکرخی در ادامه بازگو می‌کند: «... سه ماه از خرید خانه‌ای که من آن را با فروش اموال مسروقه از خرمشهر صاحب شده بودم گذشته بود که یک حادثه بزرگ مرا به خود آورد. خانه‌ام دچار یک آتش‌سوزی بزرگ شد و تمام زندگی‌ همسر و فرزندانم در آن سوختند. وقتی به منزل آمدم تنها مشتی خاکستر دیدم. تمام وسایل شخصی‌ام سوخته و باد آن‌ها را با خود برده بود. یکی از خانم‌ها گفت:‌ پسرم! بقای عمر خودت باشد. همسر و فرزندانت به محض این‌که به بیمارستان انتقال یافتند از دنیا رفتند. ما خیلی تلاش کردیم اما از سرنوشت نمی‌توان فرار کرد.» (صفحه‌ی 35).
دو خاطره «خرمشهر و آن دوران سیاه» و «چرا و چگونه خرمشهر اشغال شد؟» از سرهنگ دوم ستاد سلام دوری الدلیمی است. وی که در حمله به خرمشهر از افراد تیپ دهم زرهی بود؛ اولین ساعات حمله به ایران را این‌گونه تعریف می‌کند: «... به خاطر دارم هنگامی که دو پاسگاه هیلیه و مای خضر به تصرف درآمد، ماهر عبدالرشید که در آن زمان سرهنگ دوم بود و فرماندهی یک ستون زرهی را به عهده داشت از روی یک دستگاه تانک فریاد می‌زد: بر آن‌ها بتازید! به آن‌ها حمله کنید! امروز روز پیروزی‌های بزرگ است، از حرف و حدیث دیگران درباره آن‌ها نگران نباشید،‌ بکشید آن‌ها را!‌ سرشان را از بدن جدا کنید!... ». (صفحه‌ی 45). وی در صفحه‌ی 53 از جنایت‌های ارتش عراق در خرمشهر می‌گوید: «... کودکی در پی خانواده گم‌شده‌اش می‌گشت، گلوله‌ای از سلاح‌ سروان عبدالباقی السعدون به سویش شلیک شد. فرمانده‌ی سروان عبدالباقی، سرهنگ احمد الربیعی، به او گفته بود: دنیا برای او تیره و تار خواهد شد، با شلیک گلوله‌ای او را خلاص کن. در جای دیگری صحنه رقت‌بارتری رخ می‌داد: کودک خردسالی را دیدم که از شدت درد و رنج به خود می‌پیچید. آن‌چنان لگدی به او زده شد که برای همیشه نفسش بند آمد. آنگاه لودری مشتی خاک بر پیکرش مطهر و مقاوم او ریخت ...».
ششمین خاطره از سرگرد هانی السامرائی و «قبل از آن‌که توفان بوزد، مرا تهدید به اعدام کردند» نام دارد. خاطره‌‌های بعدی با عناوین «خرمشهر چگونه آزاد شد؟»، «فصلی خاص درباره سرهنگ احمد زیدان» و «علل موفقیت نیروی اسلامی در آزادسازی خرمشهر و چگونگی آن» از سرهنگ ستاد فکری حسین است. او در خاطره‌هایش از چگونگی فتح خرمشهر توسط نیروهای ایران، تسلیم گروهی فرماندهان عراق به رزمندگان ایران، دست‌یابی نیروهای ایرانی به غنیمت‌های بسیار از جمله خودروهای‌ زرهی، انواع توپ، خمپاره، دستگاه‌های بی‌سیم و مهمات مختلف، سرهنگ احمد زیدان، فرمانده تیپ 113 پیاده، و فرار او از خرمشهر؛ وی همچنین در ادامه‌ی خاطراتش به نتایج آزاد‌سازی خرمشهر و اسامی فرماندهان عالی‌رتبه ارتش صدام که در عملیات آزادسازی خرمشهر به دست نیروهای ایران اسیر شده‌اند، اشاره می‌کند.
خاطره‌های بعدی با عناوین «قتل عام خانواده مؤمن»، «تغییر هویت و محور ارزش‌ها» از سرهنگ دوم سلمان صفر درویش است. در صفحه‌ی 116، جنایت‌های ارتش عراق را این‌گونه تعریف می‌کند:‌ «... از جمله موضوعاتی که مکرراً به اطلاع فرماندهی رسانده می‌شد تجاوز به ناموس مردم بود. یکی از این موارد مربوط به سروان وضاح احمد العسکری فرمانده گروهان اول تیپ 33 نیروهای مخصوص می‌شد. او به زنی به نام صیاده‌ی الزبیدی نظر داشت. این زن معلم یکی از مدارس بود. افرادی که شاهد بودند می‌گویند: این سروان او را تا دم در خانه‌اش تعقیب کرد. آن زن متأهل بود اما همسرش فرار کرده بود و با انقلابیون همکاری می‌کرد. هنگام شب سروان از فرصت استفاده کرد و همراه سه سرباز با ماشین به طرف خانه آن زن به راه افتادند. خانه را از هر طرف محاصره کردند. سروان از خودرو پیاده شد و به طرف خانه رفت. آن زن به او گفت:‌ شما شخص غریبه‌ای هستید و من یک زن تنها هستم،‌ چه کسی به تو این اجازه را داده است؟ سروان که کاملاً‌ مست بود، گفت:‌ چشمان تو، محبوب من! این خانم زیبا بود، او چشمان آبی داشت. این زن به دفاع از خود برخاست و با آهنی که در دست داشت دست سروان را به شدت مضروب کرد. سروان فریاد زد:‌ می‌خواهد مرا بکشد، قصد ترور مرا دارد. سروان کلت خود را کشید و سه گلوله به سر آن زن شلیک کرد. زن بیچاره جان سپرد. ...».