eitaa logo
اراک سلام
1 دنبال‌کننده
20 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
نکته سوم؛ کار ستون پنجم در خرمشهر روز بیست و هشتم مهرماه ۱۳۵۹، در ساعت ۱۰ صبح بار دیگر نیروهای عراقی با تهاجم گسترده، ‌خود را به پل خرمشهر رساندند. دشمن با کمک ستون پنجم مسجد جامع، آخرین مرکز مهم نظامی پشیبانی و نقطه تجمع رزمندگان و تکاوران دریایی را در روز عید قربان به شدت زیر آتش گرفت و تعدادی از تکاوران و مدافعان شهید شدند و اوضاع پشتیبانی مدافعان نیز بحرانی‌تر شد. در این روز یک گروهان از منطقه دوم دریایی بوشهر و یک گروهان از تهران به بندر امام (ره) اعزام شدند و تحت فرماندهی گردان تکاوران مستقر در خرمشهر قرار گرفتند. نیروهای عراقی طی سه روز، یعنی روزهای بیست و نهم و سی‌ام مهرماه و یکم آبان ماه سال ۱۳۵۹، آتش سنگین و مداومی روی خرمشهر فرو ریختند تا دیگر هیچ موجود زنده‌ای در آن باقی نماند. در این اوضاع عراقی‌ها با پیشروی در خیابان چهل متری به اطراف مسجد امام صادق (ع) رسیدند. در حالی که جنگ خانه به خانه ادامه داشت، رزمندگان در مسیرهای اصلی که از جاده کمربندی به میدان فرمانداری (خیابان آرش و عشایر) منتهی می‌شد، مستقر شده بودند تا از نفوذ بیشتر دشمن و تسلط او بر پل جلوگیری کنند. در مقابل، دشمن که از جاده کمربندی و ۴۰ متری پیشروی کرده بود، در حوالی فرمانداری مستقر شده بود. منطقه سوم دریایی خرمشهر در تاریخ اول آبان ۱۳۵۹، وضعیت را چنین گزارش کرد: «در خرمشهر هنوز جنگ خانه به خانه به شدت در جریان است. دشمن مواضع تانک خود را در جاده کمربندی ایجاد کرده و به پل خرمشهر نزدیک‌تر شده است. پایگاه نیروی دریایی نیز به طور دائم زیر آتش سنگین توپخانه و خمپاره قرار دارد». روز دوم آبان ماه ۱۳۵۰، دشمن موفق شد، ساختمان فرمانداری را اشغال کند و با استقرار در ضلع شمالی پل، نیروهای مدافع را که در سمت غربی پل تا مسجد جامع حضور داشتند، به محاصره درآورد. اما تلاش رزمندگان برای ضربه زدن به دشمن به منظور آزادسازی پل همچنان ادامه داشت تا اینکه در اوایل شب موفق شدند عراقی‌ها را عقب برانند و ساختمان فرمانداری را آزاد کنند.
نکته چهارم؛وقتی دستور عقب نشینی صادر شد در روز سوم آبان ماه ۱۳۵۹، عراقی‌ها با استقرار در ساختمان فرمانداری و دیگر ساختمان‌های مجاور، نه فقط هر جنبنده‌ای روی پل را زیر آتش خمپاره‌اندازها و تیربارهای خود گرفتند از تردد قایق در رودخانه کارون نیز جلوگیری کردند. همچنین تعدادی از واحدهای عراقی به ۳۰ متری مسجد جامعه رسیدند. پس از مدتی درگیری، با فرا رسیدن شب، مدافعان دستور عقب‌نشینی و ترک شهر را دریافت کردند. (فصلنامه مطالعات تخصصی و تاریخ شفاهی دفاع مقدس،شماره اول: نیروی دریایی در خرمشهر، صص۸۴-۸۶:سازمان حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس ارتش) در همین زمینه ناخدا یکم «هوشنگ صمدی» از فرماندهان شجاع نیروی دریای ارتش جمهوری اسلامی ایران و فرمانده تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر در کتاب خاطراتش روایت می‌کند: «... بعد از ظهر روز سوم آبان سرهنگ حسنی سعدی با بیسیم به من دستور داد خرمشهر را تخلیه کنم و به آبادان عقب بنشینم. عین سخنان ایشان این بود:«جناب ناخدا صمدی! آماده باشید که عقب‌نشینی!»فرمان شفاهی و از طریق بیسیم به من ابلاغ شد. هیچ فرمان کتبی در کار نبود. دو سه روزی بود ارتباط ما با آبادان قطع شده و دیگر هیچ رفت و آمدی از طریق پل خرمشهر به آبادان صورت نمی‌گرفت. از سرهنگ حسنی سعدی پرسیدم: «برای چه عقب‌نشینی کنیم؟» فرمودند:«دستور این است!»، ادامه دادم: «با چه وسیله‌ای و چطور عقب‌نشینی کنیم؟» گفتند:«برایتان قایق می‌فرستم!» ...جناب سرهنگ حسنی سعدی هم به قولشان وفا کردند و حدود ساعت حدود 9 یا ۱۰ شب، ۱۰ فروند قایق هشت نفره برای تخلیه نیروهای مقاومت و مردم عادی به ساحل خرمشهر فرستادند. تخلیه از حدود ۱۱ شب شروع شد. کار تخلیه مردم عادی خیلی وقت‌گیر بود. اول مردم عادی و سربازهای سرگردان را ۱۰ نفر ۱۰ نفر سوار قایق کردیم و از رودخانه کارون عبور دادیم. نیروهای بومی گریه می‌کردند. از «گردان ۲۷۰» نفره ناخدا «داریوش ضرغامی» فقط ۱۷ نفر باقی مانده بودند که با خود ایشان که به شدت گریه می‌کرد، تخلیه شدند. نمی‌توانم آمار دقیق و حتی تخمینی درباره تعداد کسانی که شهر را تخلیه کردند، بدهم، اما فکر می‌کنم در مجموع حدود ۵۰۰ نفری را تخلیه کردیم. برخی از تکاوران با شنا و گریان، از کارون عبور کردند و به آن طرف رودخانه رفتند. من و فرماندهان گروهان و دسته‌ها و پرسنل، کنار اسکله ایستاده بودیم و به مردمی که شهر را ترک می‌کردند، کمک می‌کردیم. تخلیه نیروها تا حدود صبح ادامه پیدا کرد.»
«خرمشهر، دریایی از خون»‌ نیز از ثامر احمد الفلوجی است. او در عملیات اشغال خرمشهر، فرمانده گروهان سوم تانک لشکر سوم ـ‌ یکی از لشکرهای طلایی ارتش عراق ـ‌ بود؛ اولین روز حمله را این‌گونه بازگو می‌کند: «... تانک‌های ما کم‌کم از مرزهای بین‌المللی گذشتند. روستاهای بی‌پناه اهداف راهبردی تانک‌ها و توپخانه‌های ما شده بود. همه مردم در حالی‌که ترس و وحشت تمام وجودشان را گرفته بود، فرار می‌کردند و فریاد می‌زدند، عراقی‌ها ... عراقی‌ها... فرمانده لشکر دستور داد افراد غیرنظامی را با تانک هدف قرار دهند. ...» (صفحه‌ی 20). الفلوجی در ادامه‌ی خاطره‌اش در صفحه‌ی 22 می‌گوید: «...به خاطر دارم که ستوانیار «ترکی احمد» همراه با پنج سرباز در مقابل خانه‌ای ایستاد و با لگد به در خانه زد و با زور وارد خانه شد و فریاد زد:‌ دست‌ها بالا! زن جوانی گفت:‌ برای چه، چه می‌خواهید؟ ستوانیار گفت:‌ طلا می‌خواهیم. آن زن از دادن طلاهایش خودداری کرد. اما یکی از سربازان با قنداق تفنگ ضربه‌ای به سر آن زد و او را نقش بر زمین کرد. آنگاه همه افراد خانواده به بهانه این‌که با ارتش به مقابله برخاسته‌اند. دستگیر شدند. بالاخره پس از مدتی شروع به تحکیم مواضع‌مان در خرمشهر کردیم. ما برای ورود به خرمشهر با موارد زیادی از حالت‌های تمرد و مقاومت مواجه شدیم تا جایی که فقط با گذشتن از دریای خون توانستیم وارد این شهر شویم. این شهر از شدت جراحت‌های وارده بر آن شدیداً ناله می‌کرد.»
سومین خاطره از سروان سعدی فرحان الکرخی و با عنوان «جنایت‌های ما در خرمشهر»‌ است. او در ابتدای خاطره‌اش از چگونگی ورود به خرمشهر و جنایت‌های ارتش صدام سخن به میان می‌آورد و در صفحه‌ی 31 می‌گوید: «... سرهنگ خلیل شوقی از من پرسید: ابا سرمد! آیا چیزی هم برای منزل برداشته‌ای؟ گفتم:‌ در واقع چیزی به دست نیاوردم، اما خیلی دوست دارم. گفت: بازی در نیاور. گفتم: ‌شوخی نمی‌کنم، حقیقت را می‌گویم. گفت: ‌من همین دیروز یک کامیون پر از تلویزیون و یخچال دستگاه‌های تهویه‌ برای منزل فرستادم. ...». فرحان الکرخی در ادامه بازگو می‌کند: «... سه ماه از خرید خانه‌ای که من آن را با فروش اموال مسروقه از خرمشهر صاحب شده بودم گذشته بود که یک حادثه بزرگ مرا به خود آورد. خانه‌ام دچار یک آتش‌سوزی بزرگ شد و تمام زندگی‌ همسر و فرزندانم در آن سوختند. وقتی به منزل آمدم تنها مشتی خاکستر دیدم. تمام وسایل شخصی‌ام سوخته و باد آن‌ها را با خود برده بود. یکی از خانم‌ها گفت:‌ پسرم! بقای عمر خودت باشد. همسر و فرزندانت به محض این‌که به بیمارستان انتقال یافتند از دنیا رفتند. ما خیلی تلاش کردیم اما از سرنوشت نمی‌توان فرار کرد.» (صفحه‌ی 35).
دو خاطره «خرمشهر و آن دوران سیاه» و «چرا و چگونه خرمشهر اشغال شد؟» از سرهنگ دوم ستاد سلام دوری الدلیمی است. وی که در حمله به خرمشهر از افراد تیپ دهم زرهی بود؛ اولین ساعات حمله به ایران را این‌گونه تعریف می‌کند: «... به خاطر دارم هنگامی که دو پاسگاه هیلیه و مای خضر به تصرف درآمد، ماهر عبدالرشید که در آن زمان سرهنگ دوم بود و فرماندهی یک ستون زرهی را به عهده داشت از روی یک دستگاه تانک فریاد می‌زد: بر آن‌ها بتازید! به آن‌ها حمله کنید! امروز روز پیروزی‌های بزرگ است، از حرف و حدیث دیگران درباره آن‌ها نگران نباشید،‌ بکشید آن‌ها را!‌ سرشان را از بدن جدا کنید!... ». (صفحه‌ی 45). وی در صفحه‌ی 53 از جنایت‌های ارتش عراق در خرمشهر می‌گوید: «... کودکی در پی خانواده گم‌شده‌اش می‌گشت، گلوله‌ای از سلاح‌ سروان عبدالباقی السعدون به سویش شلیک شد. فرمانده‌ی سروان عبدالباقی، سرهنگ احمد الربیعی، به او گفته بود: دنیا برای او تیره و تار خواهد شد، با شلیک گلوله‌ای او را خلاص کن. در جای دیگری صحنه رقت‌بارتری رخ می‌داد: کودک خردسالی را دیدم که از شدت درد و رنج به خود می‌پیچید. آن‌چنان لگدی به او زده شد که برای همیشه نفسش بند آمد. آنگاه لودری مشتی خاک بر پیکرش مطهر و مقاوم او ریخت ...».
ششمین خاطره از سرگرد هانی السامرائی و «قبل از آن‌که توفان بوزد، مرا تهدید به اعدام کردند» نام دارد. خاطره‌‌های بعدی با عناوین «خرمشهر چگونه آزاد شد؟»، «فصلی خاص درباره سرهنگ احمد زیدان» و «علل موفقیت نیروی اسلامی در آزادسازی خرمشهر و چگونگی آن» از سرهنگ ستاد فکری حسین است. او در خاطره‌هایش از چگونگی فتح خرمشهر توسط نیروهای ایران، تسلیم گروهی فرماندهان عراق به رزمندگان ایران، دست‌یابی نیروهای ایرانی به غنیمت‌های بسیار از جمله خودروهای‌ زرهی، انواع توپ، خمپاره، دستگاه‌های بی‌سیم و مهمات مختلف، سرهنگ احمد زیدان، فرمانده تیپ 113 پیاده، و فرار او از خرمشهر؛ وی همچنین در ادامه‌ی خاطراتش به نتایج آزاد‌سازی خرمشهر و اسامی فرماندهان عالی‌رتبه ارتش صدام که در عملیات آزادسازی خرمشهر به دست نیروهای ایران اسیر شده‌اند، اشاره می‌کند.
خاطره‌های بعدی با عناوین «قتل عام خانواده مؤمن»، «تغییر هویت و محور ارزش‌ها» از سرهنگ دوم سلمان صفر درویش است. در صفحه‌ی 116، جنایت‌های ارتش عراق را این‌گونه تعریف می‌کند:‌ «... از جمله موضوعاتی که مکرراً به اطلاع فرماندهی رسانده می‌شد تجاوز به ناموس مردم بود. یکی از این موارد مربوط به سروان وضاح احمد العسکری فرمانده گروهان اول تیپ 33 نیروهای مخصوص می‌شد. او به زنی به نام صیاده‌ی الزبیدی نظر داشت. این زن معلم یکی از مدارس بود. افرادی که شاهد بودند می‌گویند: این سروان او را تا دم در خانه‌اش تعقیب کرد. آن زن متأهل بود اما همسرش فرار کرده بود و با انقلابیون همکاری می‌کرد. هنگام شب سروان از فرصت استفاده کرد و همراه سه سرباز با ماشین به طرف خانه آن زن به راه افتادند. خانه را از هر طرف محاصره کردند. سروان از خودرو پیاده شد و به طرف خانه رفت. آن زن به او گفت:‌ شما شخص غریبه‌ای هستید و من یک زن تنها هستم،‌ چه کسی به تو این اجازه را داده است؟ سروان که کاملاً‌ مست بود، گفت:‌ چشمان تو، محبوب من! این خانم زیبا بود، او چشمان آبی داشت. این زن به دفاع از خود برخاست و با آهنی که در دست داشت دست سروان را به شدت مضروب کرد. سروان فریاد زد:‌ می‌خواهد مرا بکشد، قصد ترور مرا دارد. سروان کلت خود را کشید و سه گلوله به سر آن زن شلیک کرد. زن بیچاره جان سپرد. ...».
چهاردهمین خاطره در کتاب «جنایت‌های ما در خرمشهر» از سرهنگ دوم منیر مروان العبیدی و با عنوان «سرقت خودروها از خرمشهر» است. او خاطرات خود را این‌گونه بیان می‌کند: «... پس از ورود نیروهایمان به خرمشهر ما شاهد اتومبیل‌هایی از قصر [ریاست] جمهوری در این شهر بودیم. به دوستم سرهنگ دوم رفعت الخزرجی گفتم: عجیب است این خودروها اینجا چه می‌کنند؟! گفت:‌ این اتومبیل‌ها آمده‌اند تا از خودروهای غیرنظامی موجود در خرمشهر صورت‌برداری کنند. از او سوال کردم: بعداً می‌خواهند چه کنند؟ گفت:‌ این کار زیرنظر سرهنگ دوم حسین کامل (داماد صدام) و همچنین عدی پسر صدام حسین انجام می‌شود. گفتم: عجب، بعد چه می‌شود؟ سرهنگ رفعت که مسؤول استخبارات لشکر هشتم بود، گفت:‌ آن‌ها می‌خواهند کلیه خودروهای موجود در خرمشهر را تصرف کنند و برای این کار یک گروه را مأمور کرده‌اند این خودروها را به بغداد متنقل کنند ...». (صفحه‌ی 143). و در ادامه به خیانت‌های افسران عراقی به همدیگر برای جمع‌آوری غنائم و اعدام افسران اشاره می‌کند.
آخرین خاطره، «تعدی به زنان در خرمشهر» و از سرگرد کمال طه العامری است. او از جنایات و تجاوزاتش به دختران و زنان این شهر و همچنین اجازه فرماندهی و خود صدام حسین مبنی بر انجام هر گونه جنایت در این شهر حتی تعدی به زنان و غیرنظامیان سخن به میان‌ می‌آورد. در انتهای کتاب نیز اسناد و عکس‌هایی از جنایات ارتش صدام در طول اشغال خرمشهر آورده شده است. خاطرات این افسران دلالت بر مظلومیت این شهر دارد؛ جنایت‌های بسیاری در شب اشغال و طی گذشت ایام واقع شد و دستورات نظامی ارتکاب به جنایت را تشویق می‌کرد؛ حتی فرماندهی کل نسبت به وقوع این جنایت‌ها چشم‌پوشی می‌کرد و چنین برخوردی موجب تشویق افسران برای انجام اقداماتی شد که شایسته عرف و اخلاق اجتماعی نبود. به همین دلیل، این خاطرات منتشر‌شده اسناد انکارناپذیر علیه رژیم بعث عراق است که قصد داشت آن شهر را ویران کرده و حقوق آن را مصادره کند و همچنین قصد داشت تا واقعیت‌های تاریخی و جغرافیایی را انکار کند و مفاهیم و تاریخ جدیدی را بنیان گذارد.
* خرمشهر؛ از ارزنةالروم تا معاهده پاریس «ایران از سلیمانیه صرف نظر می‌‌کند و عثمانی متعهد می‌‌شود که شهر و بندر محمره (خرمشهر) و جزیرة‌الخضر (آبادان) و لنگرگاه و به‌طور کل اراضی ساحل شرقی اروندرود را که در تصرف ایران است، متعلق به ایران شناخته و در آن مداخله نکند.»۱ آن‌چه نقل شد بخشی از دومین بند عهدنامه‌ی مشهور «ارزنةالروم» است؛ عهدنامه‌‌ای که یکی از مشهورترین رجال ایران یعنی میرزا تقی‌‌خان امیرکبیر به عنوان نماینده‌ی ایران با دولت عثمانی منعقد کرد. هرچند میرزا تقی‌‌خان اتمّ تلاش و کوشش و همه‌ی استعداد و توان خود را به‌کار گرفت تا معاهده‌‌ای منطقی با همسایه غربی منعقد نماید، اما چنان‌‌که اشاره شد، ایران برای شناساندن حاکمیتش بر بخشی از سرزمین‌‌های خود مجبور شد فدیه دهد. این البته آخرین باری نبود که ایران در ازای حفظ خرمشهر تاوان پرداخت کرد. خرمشهر از تاریخ تأسیس خود در سال ۱۲۲۷ ه.ق تاکنون، چهار بار مورد اشغال نیروهای بیگانه قرار گرفته است. این شهر اولین‌بار در سال ۱۲۵۳ ه.ق از سوی علیرضا پاشا حاکم بغداد اشغال شد؛ ۲۰ سال بعد یعنی در سال ۱۲۷۳ ه.ق نیروهای انگلیسی خرمشهر را اشغال کردند؛ در سال ۱۳۲۰ه.ش نیز خرمشهر به اشغال نیروهای این کشور درآمد و نهایتاً در آبان‌‌ماه ۱۳۵۹ه.ش ارتش بعثی عراق خرمشهر را اشغال کرد.
وقتی عراق خرمشهر را اشغال کرد، مستشاران روسی و آمریکایی به پیشنهاد صدام، طرح ۲۰ ساله‌‌ی دفاع از شهر را طرح‌‌ریزی و اجرا کردند. در این طرح، میادین وسیع مین، احداث کانال‌‌ها و خندق‌‌ها و تمام پیش‌‌بینی‌‌های بازدارنده برای ادامه‌‌ی اشغال شهر انجام شده بود؛ به‌طوری که سه رده خاکریز (دژ اول، دژ دوم و خاکریز مارد از کارون تا جاده‌‌ی اهواز ـ خرمشهر) و از جاده‌‌ تا شلمچه هم یک خاکریز ممتد شرقی ـ غربی احداث شد. نخستین‌بار همان‌‌گونه که در مطلع بحث مورد اشاره قرار گرفت، ایران طی عهدنامه‌ی ارزنةالروم مجبور شد از ادعای حاکمیت خود بر سلیمانیه چشم‌‌پوشی کند تا در مقابل، عثمانی نیز حاکمیت ایران بر خرمشهر را به رسمیت بشناسد.۲ این تهاتر در حالی رخ داد که براساس اسناد و مدارک متقن، خرمشهر به ایران تعلق داشت. اشغال خرمشهر برای بار دوم هزینه‌‌ای بیشتر از دفعه‌ی نخست داشت. این‌بار دولت ایران برای رهایی خرمشهر [و البته بوشهر] که از سوی نیروهای انگلیسی اشغال شده بود، به عهدنامه‌ی «پاریس» تن داد. براساس این عهدنامه، ایران برای رهاندن بخشی از خاک خود (خرمشهر و بوشهر) از بخش دیگری از قلمروش (هرات) صرف نظر کرد.۳ سومین‌بار که در جریان جنگ جهانی دوم و باز هم از سوی نیروهای انگلیس خرمشهر اشغال شد، بیگانگان با دولت ایران به مثابه یک کشور هزیمت‌دیده در جنگ رفتار کردند و بیرون بردن نیروهای خود را به قیمت دخالت آشکار در امور حاکمیت و حکومت ایران انجام دادند.
* چهارمین اشغال خرمشهر اما برای چهارمین‌بار، پس از ۳۴ روز مقاومت قهرمانانه در دوم آبان‌ماه ۱۳۵۹ از سوی ارتش عراق اشغال و ویران شد. پس از استقرار نیروهای نظامی ارتش عراق در خرمشهر و تثبیت اشغال این شهر، به‌نظر می‌‌رسید برای خرمشهر و بخش‌‌هایی دیگری از خاک ایران که از سوی عراق مورد تجاوز و اشغال واقع شده بود، سرنوشتی مشابه و شاید فجیع‌‌تر از گذشته رقم خواهد خورد. واقعیت این است که علی‌‌رغم مقاومت‌‌های مردمی و تلاش‌‌های نیروهای مسلح در مقابل پیشروی‌‌های ارتش عراق و توقف این پیشروی‌‌ها، کوشش‌‌های اولیه در قالب عملیات‌‌هایی نظیر «۲۳ مهر»، «نصر» و «توکل» برای آزادسازی ۱۵۰۰۰ کیلومتر مربع از اراضی اشغال‌شده‌ی ایران ناکام بود.۴ در چنین وضعیتی ابوالحسن بنی‌‌صدر، رئیس‌جمهور و فرمانده‌ قوای مسلح ایران به این نتیجه رسیده بود که «این جنگ راهکار نظامی ندارد؛ ما باید از نظر سیاسی دنبال راه‌ حل باشیم».۵ وی در جای دیگری گفته بود: «یا باید به جنگ خاتمه داد و یا اگر بخواهیم به جنگ ادامه دهیم، باید طول زمان را بپذیریم و راهی به بازارهای اسلحه و مهمات باز کنیم.»۶ قاسمعلی ظهیرنژاد، فرمانده نیروی زمینی ارتش نیز معتقد به انجام حرکت نظامی از سوی ارتش نبود و معتقد بود وضعیت موجود (ادامه‌ی حضور نیروهای عراق در داخل خاک ایران) باید حفظ شود.۷ سردمداران حکومت عراق با مشاهده‌ی چنین مواضعی از سوی مقام‌‌های ارشد سیاسی و نظامی ایران تهدید کردند: «چنان‌چه حکام تهران سر عقل نیایند، دولت عراق ناگزیر است بر اقدامات خود بیفزاید و شکست‌‌های سخت‌‌تری را بر رژیم تهران وارد آورد.»