نمیدونم چرا بعد از ساعت مشخصی ، یهسری از درگیریهای ذهنی و مسائلی که مدتها پیش برای خودت حلشون کرده بودی دوباره با همون منطقهای قبلیشون بهت حمله میکنن .
من و جام می و معشوق الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله در تاخیر آفات است
مرا محتاج رحم این و آن کردی ملالی نسیت
تو هم محتاج خواهی شد جهان دار مکافات است
ز من اقرار با اجبار میگیرند باور کن
شکایت های من از عشق ازین دست اعترافات است
میان خضر و موسی چون فراق افتاد فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است
اگر در اصل دین حب است و حب در اصل دین بیشک
به جز دلدادگی هر مذهبی مشتی خرافات است
وقتی بارون میاد و بوی خاک می پیچه تو کوچه خیابونا همه لذت میبرن ،
میگن به به عجب هوایی !
همه دوس دارن اون لحظه بیرون باشن و بارون چیک چیک بریزه رو سرشون ...
اما یکم که بارون تند میشه ؛
میرن خونه هاشون !
یکی دوساعت که میگذره و پاهاشون میره تو گِل ؛
میگن ای بابا چه وقت بارون بود !
درواقع یادشون میره که چند دقیقه پیش داشتن لذت میبردن ..
خوبی کردن هم همینه،اگه بیشتر از یه حدی باشه،دلِ آدما رو میزنه !