زیرا که من
ریشههای تو را دریافتهام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست
«_آیدا...؟ آیدای من؟
این جا بود؟ کنار من بود؟
این طعم دبش که روی لبهای خودم احساس میکنم طعم آخرین بوسهی اوست؟
این لالایی سکرآوری که مرا این طور مرا به خواب فرو برد، نفس او بود؟
زانوی او بود که گذاشت سرم را بر آن بگذارم؟
باور نمیکنم. آخر این خوشبختی خیلی بزرگ است؛ این یک رویاست!
در فراسوهای عشق، تو را دوست میدارم
در فراسوهای پرده و رنگ
در فراسوهای پیکرهایمان...
احمدشـاملو
کتاب: مثل خون در رگ های من
حالمبهممیخورهازینکه
فیلم۴۰دیقهایو
جوریسانسورمیکننکه
۲۰دیقهازشمیمونه :|
همونقدر که شما به این فکر میکنید که بقیه
در مورد شما چی فکر میکنن،
بقیه هم به همین اندازه دارن به این فکر میکنن که شما و بقیه در موردشون چی فکر میکنید.
در واقع هیچکی به هیچکی فکر نمیکنه !
همه درگیر تصویر خیالی خودشون تو ذهن دیگرانن !
سخت نگیرید خلاصه، کسی زیاد اهمیت نمیده..