میخواست پرواز کنه ؛
پروازی از جنس آزادی
از جنس رهایی
اما دریغ از اینکه بالهاشو چیده بودن !
محکم خورد زمین؛
اما هنوز داره با تن زخمی خودشو تیمار میکنه .
-@flying_without_wings1!
یه روز که از فرط سنگ دلی زمین خسته شده بود
بالا سرشو نگاه کرد
نگاهش گره خورد به آسمون؛
اون آبی قشنگش دلشو برد
و گره باز نشد که هیچ بلکه کور تر شد !
-@bluenight!
دفترچه خاطراتی که پره شده از خاطرههای تلخ و شیرین ..
دختری که بین شلوغیای دنیا یه گوشه مشغول نوشتنه و خودشو تو سلول تنهاییش رها کرده !
-@selol1188!
آرزو میکرد زندگی ِبعدیشو یه پروانه ی آبی باشه
جدای از این زندگی ِحوصله سر بر و خسته کننده
روحش جدا شه و بشه یه دونه پروانه که تو جنگل چرخ میخوره .
-@tanaasokh!
شروع کرد به تایپ کردن کمیک
یه کمیک جناییو شروع کرده بود
با علاقه و هیجان خالص تموم کلماتو تایپ میکرد
لبخند شرورانه ای رو لبش نشست و چاشنی خنده رو به کمیک اضافه کرد
ولی نه از اون خنده های معمولی
ازون خنده هایی که از سر ِوحشت زیادی بود ، مثل قهقهه های یه قاتل !
-@Espressooo!
گرمای دستاشو حس میکرد و صداش شده بود آرامشبخش روانش
خاطراتشون باهم مثل یه نقش برجسته ی تاریخی تو مغزش حفظ شده بود ؛
کاش تا آخرین لحظه با گرمای وجودش کنارهم بمونن .
-@tttt851!
انگار حبس شده تو سلول انفرادی وجودش ؛
سلول به سلول بدنش شده یه زندان تنگ و تاریک برای روحش ،
دیگه حتی هوایی برا تنفس وجود نداره ولی سعی میکنه قفس تنهایی رو بشکنه ،
ولی افسوس که حکم حبس ابد خورده !
-@enferadi39!
آرامجای .
گفتمش بیا عاشقتم هنوز ؛ خنده کرد و گفت: درغمم بسوز . #شعرگرافی
داديم ز كف نقد جوانی و دريغا ؛
چيزی به جز از حيرت و حسرت نستانديم !
#شعرگرافی
از یه جایی به بعد یه جوری نسبت به همه سرد و بی تفاوت میشی که خودتم کلافه میکنی ،
این سردی نتیجه همه گرم بودنایی بود که نادیده گرفته شد .