فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📹 استوری | یاران همه رفتند ..
افسوس که جامانده منم ...💔
#ماه_بندگی🌙
#شهیدانه🕊
شمادعوت شدید
•🕊🍃..🌷..🍃🕊•
https://eitaa.com/joinchat/4043112493C208995c093
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شرط بازگشت به زندگی برای او، رساندن این پیام به مردم بود....
برای آنان که میگویند آخرت و دنیای دیگری نیست!
#زندگی_پس_از_زندگی
#ماه_بندگی🌙
#شهیدانه🕊
شمادعوت شدید
•🕊🍃..🌷..🍃🕊•
https://eitaa.com/joinchat/4043112493C208995c093
4_6025932836769367995.mp3
10.09M
مداحی در دل مانده رویایت....
#میثم_مطیعی
#ماه_بندگی🌙
#شهیدانه🕊
شمادعوت شدید
•🕊🍃..🌷..🍃🕊•
https://eitaa.com/joinchat/4043112493C208995c093
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپ تقدیم می شود 🥀
به همه کسانی که قلبشان از فراق کربلا سخت گرفته است.
با ارسال این کلیپ برای دلتنگان کربلا، دل شکسته ی آنها را نیز روانه زیارت شش گوشه کنید.....
📷تصاویر صحن باصفای سیدالشهدا (ع)
#شب_زیارتی
#ماه_بندگی🌙
#شهیدانه🕊
شمادعوت شدید
•🕊🍃..🌷..🍃🕊•
https://eitaa.com/joinchat/4043112493C208995c093
#پوستر شهادت در راه فلسطین
🇪🇭ای قدس ! ظهور مُنتَظر نزدیک است
خورشید دمیده و سحر نزدیک است
🇪🇭در سنگر انتفاضه پا بر جا باش
یک سنگ دگر بزن ، ظفر نزدیک است
#مقاومت_در_برابر_استکبار
#قدس
#ماه_بندگی🌙
#شهیدانه🕊
شمادعوت شدید
•🕊🍃..🌷..🍃🕊•
https://eitaa.com/joinchat/4043112493C208995c093
4_6012768779187040051.ogg
20.22M
🎙فایل صوتی دعای پرفیض کمیل
🕌 حرم امام رضا(ع)
🎤 با صدای حاج منصور ارضی
⏱ زمان تقریبی : ۴۱ دقیقه
التماس دعا🤲🏻
#ماه_بندگی🌙
#شهیدانه🕊
شمادعوت شدید
•🕊🍃..🌷..🍃🕊•
https://eitaa.com/joinchat/4043112493C208995c093
🚩امام حسین(ع)؛
از این هواهای نفس بپرهیزید،که مجموعه ی آنها گمراهی و قرارگاه آنها آتش است.
📚احقاق الحق،ج11
#شب_جمعه_شب_زیارتی_ارباب
✨﷽✨
‼️استغفار
✨فرزند ٱیت الله بهجت (ره) : آقا می شود یک ذکری به ما بدید که دائمی باشد، خیلی بزرگ باشد؟! من فکر کردم ایشان یک دعاهای خیلی طویل و طولانی را می فرمایند.
فرمودند: «در قبال این ذکری که من دارم به شما می دهم، اگر تمام گنج های عالم را جمع کنید بیاورید، بروید داخل کوه ها هر چه جواهر وجود دارد جمع کنید، بروید در دریاها هر چه مروارید وجود دارد جمع کنید با این ذکری که به شما می دهم برابری نمی کند».
گفتم: آقا بفرمایید چه ذکری هست که اینقدر با همه جواهرات دنیا برابری نمی کند؟
📜ایشان فرمودند: «استغفار، استغفار، استغفار؛ اگر بدانید چه هست این استغفار ! چه گنج هایی در این ذکر استغفار نهفته هست ! باید بیابید که این استغفار چیست ؟!».
ایشان فرمودند: «زبانتان وقتی به ذکر استغفار باز می شود، در حقیقت موانع همه بر طرف می شود و حوایج تان هم برآورده می شود. اصلاً استغفار صیقل دهنده روح است، شما را نزدیک می کند به خدا»
🌤اللّهمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَالفَرَج»
#ماه_بندگی🌙
#شهیدانه🕊
شمادعوت شدید
•🕊🍃..🌷..🍃🕊•
https://eitaa.com/joinchat/4043112493C208995c093
قسمت چهل و هشتم داستان دنباله دار بدون تو هرگز: کیش و مات
دست هاش شل و من رو ول کرد … چرخیدم سمتش … صورتش بهم ریخته بود …
- چرا اینطوری شدی؟ …سریع به خودش اومد … خندید و با همون شیطنت، پارچ و لیوان رو از دستم گرفت …
- ای بابا … از کی تا حالا بزرگ تر واسه کوچیک تر شربت میاره … شما بشین بانوی من، که من برات شربت بیارم خستگیت در بره … از صبح تا حالا زحمت کشیدی …رفت سمت گاز …
- راستی اگه کاری مونده بگو انجام بدم … برنامه نهار چیه؟… بقیه اش با من …دیگه صد در صد مطمئن شدم یه خبری هست … هنوز نمی تونست مثل پدرش با زیرکی، موضوع حرف رو عوض کنه … شایدم من خیلی پیر و دنیا دیده شده بودم …- خیلی جای بدیه؟ …
- کجا؟ …
- سومین کشوری که بهت پیشنهاد بورسیه داده …
- نه … شایدم … نمی دونم …دستش رو گرفتم و چرخوندمش سمت خودم …
- توی چشم های من نگاه کن و درست جوابم رو بده … این جواب های بریده بریده جواب من نیست …چشم هاش دو دو زد … انگار منتظر یه تکان کوچیک بود که اشکش سرازیر بشه … اصلا نمی فهمیدم چه خبره …
- زینب؟ … چرا اینطوری شدی؟ … من که …پرید وسط حرفم … دونه های درشت اشک از چشمش سرازیر شد …
- به اون آقای محترمی که اومده سراغت بگو … همون حرفی که بار اول گفتم … تا برنگردی من هیچ جا نمیرم … نه سومیش، نه چهارمیش … نه اولیش … تا برنگردی من هیچ جا نمیرم …اینو گفت و دستش رو از توی دستم کشید بیرون … اون رفت توی اتاق … من، کیش و مات … وسط آشپزخونه …
#قسمت چهل و نهم داستان دنباله دار بدون تو هرگز: خداحافظ زینب
تازه می فهمیدم چرا علی گفت … من تنها کسی هستم که می تونه زینب رو به رفتن راضی کنه … اشک توی چشم هام حلقه زد … پارچ رو برداشتم و گذاشتم توی یخچال …
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم …
- بی انصاف … خودت از پس دخترت برنیومدی … من رو انداختی جلو؟ … چطور راضیش کنم وقتی خودم دلم نمی خواد بره؟ …
برای اذان از اتاق اومد بیرون که وضو بگیره … دنبالش راه افتادم سمت دستشویی … پشت در ایستادم تا اومد بیرون… زل زدم توی چشم هاش … با حالت ملتمسانه ای بهم نگاه کرد … التماس می کرد حرفت رو نگو … چشم هام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم …
- یادته 9 سالت بود تب کردی …
سرش رو انداخت پایین … منتظر جوابش نشدم …
- پدرت چه شرطی گذاشت؟ … هر چی من میگم، میگی چشم …
التماس چشم هاش بیشتر شد … گریه اش گرفته بود …
- خوب پس نگو … هیچی نگو … حرفی نگو که عمل کردنش سخت باشه …
پرده اشک جلویدیدم رو گرفته بود …
- برو زینب جان … حرف پدرت رو گوش کن … علی گفت باید بری …
و صورتم رو چرخوندم … قطرات اشک از چشمم فرو ریخت … نمی خواستم زینب اشکم رو ببینه …
تمام مقدمات سفر رو مامور دانشگاه از طریق سفارت انجام داد … براش یه خونه مبله گرفتن … حتی گفتن اگر راضی نبودید بگید براتون عوضش می کنیم … هزینه زندگی و رفت و آمدش رو هم دانشگاه تقبل کرده بود …
پای پرواز … به زحمت جلوی خودم رو گرفتم … نمی خواستم دلش بلرزه … با بلند شدن پرواز، اشک های من بی وقفه سرازیر شد … تمام چادر و مقنعه ام خیس شده بود …
بچه ها، حریف آرام کردن من نمی شدن …
( شخصیت اصلی این داستان … سرکار خانم … دکتر سیده زینب حسینی هستند … شخصی که از اینبه بعد، داستان رو از چشم ایشون مطالعه خواهید کرد …)
#بدون_تو_هرگز
#ادامه_دارد
#ماه_بندگی🌙
#شهیدانه🕊
شمادعوت شدید
•🕊🍃..🌷..🍃🕊•
https://eitaa.com/joinchat/4043112493C208995c093