و غم عمیقی
که ناگهان
تمام وجودت را در بر میگیرد
و تو نمیدانی
که دقیقا از کجا
شروع شده است
و ریشه اش را نمی شناسی
و نمیتوانی حلش کنی
برای همین
مجبوری با اون زندگی کنی
و کنار بیایی
تا خود به خود حل شود
و فراموشش کنی
آرزو
و غم عمیقی که ناگهان تمام وجودت را در بر میگیرد و تو نمیدانی که دقیقا از کجا شروع شده است و ریشه
شاید هم میدانی
که دلیل غمت چیست
اما نمیخواهی باورش کنی
چون ریشه آن در دست افرادی است
که خودشان در شرایط مناسبی نیستند
و فعلا توانایی حلش را ندارند
و تو نمیخواهی که آنها شرمنده بشوند
از این که حالت را بد کرده اند
پ.ن: فلسفه ی بسیار پیچیده ای دارد :)
اما باید همیشه یادم بماند
که همان طور که با حال بد دیگران
انرژی منفی وارد وجودم میشود
من هم با حال بدم
انرژی منفی را به خیلی های دیگر انتقال میدهم
پس من باید مراقب خودم باشم
تا بتوانم در این زنجیره تغییر ایجاد کنم
پس سعی میکنم که
برای اطرافیانم
سرچشمه انرژی مثبت باشم
همیشه امیدی هست:
منفی در منفی میشود مثبت:)
آرزو
محدودیت ، خلاقیت میاره حین درست کردنش با مشکلات زیادی مواجه شد ولی باز نتیجه ی دلنشینی داشت
بر سر هر لقمه بنوشته عیان
کین بود رزق فلان ابن فلان
قرار بود نصیب معلم های گرام بشه
اما خودمون نوش جانش کردیم😂
به نظر من کارنامه یه چیز کاملا ناعادلانه است
چون یه دانش آموز ۹ ماه
درس میخونه
تلاش میکنه
امتحان میده
تمرین میکنه
اونوقت آخر سال یه امتحان میگیرن
و نصف نمره کارنامه مربوط به اون امتحان آخره
درحالی که ممکنه یه دانش آموز
کل سال رو عالی باشه
اما برای امتحان ترم
به خاطر مشکلات، استرس یا هر چیز دیگه ای
امتحان رو خراب کنه
و خب نصف نمره ی کارنامه اش خراب میشه
و این واقعا ظلمه که دانش آموزان رو فقط فقط بر اساس کارنامه قضاوت کنیم
ای کاش هواشون رو داشته باشیم
آرزو
چند نفر بهم گفتن مگه معدلت رو چند شدی که اینجور میگی معدلم رو کم نشدم اما داشتم عقیده ام رو میگفتم د
البته نه اینکه تلاش نکنیم
نه
باید تلاش کنیم
اونم تا جایی که توان داریم
ولی ای کاش
که کارنامه آخر سال
فقط نمره های امتحان های ترم نبود
نمره تلاشمون بود
نمره زحمت هامون بود
آرزو
و دوست عزیزم که هر چند وقت یک بار بهم اعلام میکنه که قراره بی چاره ام کنه و میکنه وقتی از این دوستا
یه استادی دارم
میگن که نباید سعی کنی که
دیگران رو کنترل کنی
حالا هم من دارم سعی میکنم
این دوست عزیزم رو کنترل نکنم
و اجازه بدم هر کاری میخواد بکنه:/
با این که کار سختیه
ولی خب چی کار میتونم بکنم دیگه
گاهی که در خاطراتم قدم میزنم
و اونها رو دوباره برای خودم یادآوری میکنم
روز هایی رو پیدا میکنم که از ته دلم شاد بودم
شاد، خوشحال، با انگیزه، با نشاط، پرشور ...
راستش هیچ کدوم از این کلمه ها نمیتونه اون حس و حال خوبم رو بیان کنه
[لذت بردن از همه چیز بدون دلیل ]
شاید بهترین توصیفم از اون حس و حال باشه
حس و حالی که چندین ساله دیگه هرگز تجربه اش نکردم
خیلی راه ها رو امتحان کردم تا دوباره پیداش کنم
فضای بیرونی اون لحظه ها رو دوباره برای خودم ساختم تا شاید باز هم بتونم اون حس رو تجربه کنم
اما نشد
اما نتونستم اون حس رو پیدا کنم
شاید استادم درست میگه
الان قضاوت ها و افکار ذهنم انقدر زیاد و غیر قابل کنترل شده که دیگه نمیتونم از لحظه هام لذت ببرم
وقتی بچه بودم کجا این افکار اذیتم میکردن؟
کجا نگران همه چیز و همه کس بودم که مبادا ناراحت بشن؟
به خاطر همین بود که بی دلیل شاد بودم
به خاطر همین بود...