گاهی که در خاطراتم قدم میزنم
و اونها رو دوباره برای خودم یادآوری میکنم
روز هایی رو پیدا میکنم که از ته دلم شاد بودم
شاد، خوشحال، با انگیزه، با نشاط، پرشور ...
راستش هیچ کدوم از این کلمه ها نمیتونه اون حس و حال خوبم رو بیان کنه
[لذت بردن از همه چیز بدون دلیل ]
شاید بهترین توصیفم از اون حس و حال باشه
حس و حالی که چندین ساله دیگه هرگز تجربه اش نکردم
خیلی راه ها رو امتحان کردم تا دوباره پیداش کنم
فضای بیرونی اون لحظه ها رو دوباره برای خودم ساختم تا شاید باز هم بتونم اون حس رو تجربه کنم
اما نشد
اما نتونستم اون حس رو پیدا کنم
شاید استادم درست میگه
الان قضاوت ها و افکار ذهنم انقدر زیاد و غیر قابل کنترل شده که دیگه نمیتونم از لحظه هام لذت ببرم
وقتی بچه بودم کجا این افکار اذیتم میکردن؟
کجا نگران همه چیز و همه کس بودم که مبادا ناراحت بشن؟
به خاطر همین بود که بی دلیل شاد بودم
به خاطر همین بود...
ناگهان به خودم اومدم
چقدر کینه ای شده ام
چند وقته که دیگه
کسانی رو که بی دلیل قلب کوچکم رو میشکنن
نمیتونم ببخشم
حتی اگر عذر خواهی هم بکنن
چه مستقیم و چه غیر مستقیم
شاید در ظاهر با اونها خوب هستم
اما قلبم اونها را نبخشیده
قلب من
خیلی وقت ها میشکست
اما بعدش خوب میشد
فراموش میکرد
ولی چند وقته که فراموش نمیکنه
نمیدونم چرا
اما
با این که فراموش نمیکنه
باید ببخشه
تا بتوانه خوشحال باشه
تا بتوانه از زندگی کردن لذت ببره:)
از من
به عنوان
دوست نادیده و مجازی
یاد میکنه
در حالی که خبر نداره
من همون هستم
که همدیگه رو می دیدیم
و با هم حرف میزدیم
و به هم پیام میدادیم
پ.ن : از جذابیت های ناشناش:)))
فقط کسی که ناشناس کانالش کویر شده میدونه که دیدن پیام جدید توی ناشناس چه لذتی داره😂
از اونجایی که دوست دارم اطرافیانم همیشه شاد باشن تا جایی که میتونم به صورت ناشناس براشون حرف میزنم دلشون باز شه یکم 😂♥️
بعضی وقتا انسان توی زندگیش باید یه لحظه استپ کنه
بشینه با خودش فکر کنه
ببینه چقدر از کاراش رو داره برای رضایت بقیه انجام میده
کدوم از کار هاش با علاقه قلبی خودش نیست و فقط و فقط برای تایید شدن از طرف دیگرانه
هر چقدر مقدار اینجور کار ها توی زندگی بیشتر باشه
میزان لذت بردن از زندگی کردن میاد پایین
نیاز نیست یهو همه ی اون کار ها رو بزاریم کنار
بیاید کم کم شروع کنیم
از چیز های کوچیک...