آرزو
دو کودک که رفتند یکی بر روی دست های فرشتگان به سوی آسمان و یکی بر روی دست های بابا به سوی میدان و دو
میدونی
امشب رفتم تئاتر
از روم روایت کرد تا شهادت امام حسن عسکری
اما مکانش، فقط مکانش با مکان اون تئاتری که هر سال برای فاطمیه اجرا میکنن یکی بود
و صحنه همون بود و پرده همون بود و مسجد همون بود و خونه همون بود و در ...
و در همون بود
گهواره همون بود
فرشتگان همان بچه ها بودند با همان لباس ها که میگشتند به دور شبه قنداقه ای و گل میریختند و شادی و ...
اما فاطمیه یجور دیگه اجرا میشد
گهواره رو بر میداشتند و
دور گهواره میچرخیدند و
گهواره رو تشییع میکردند و ...
مولا جانم
من انقدر کوچک و بی ارزشم که شرم میکنم آمادنت را برای سامان یافتن خودم بخواهم
به خاطر اون کودک که متولد نشده شهید شد بیا
رها میکنم و به تو میسپارم آنچه میدانم و میدانی و میخواهم و میدانی و میجویم و میدانی
آرزو
برای هدیه ی ذره ای حال خوب:) ۱۱/۳۰
لطفا از من نخواهید که در اندک زمانی، زیبا جمله ای بنویسم
که نتیجه اش میشود همین که میبینید