آرزو
و من هر روز قطره قطره تیرهتر شدم و ذره ذره سختتر. من سنگ شدم و سد و دیوار. دیگر نور از من نمیگذر
بماند اینجا به یادگار از آخرین جلسه شیمی
من را وادار نکن خیال ببافم
من بعد از آن روز که خیال می کردم می آید و نیامد خیال بافتن را کنار گذاشته ام
من بر اساس آنچه که حقیقت دارد، فکر میکنم تصمیم میگیرم و رفتار میکنم
"خیالش هم قشنگه"
اما آن تنها یک خیال است
و هیچ چیز را در بیرون تغییر نمیدهد
من را وادار نکن خیال ببافم
من از خیال کردن بیزارم
آرزو
امسال اولین سالیه که به خاطر پایان مدارس به این شدت ناراحت هستم:(
و احتمالا تنها سال می ماند
دلم یک پادکست میخواهد
با لحنی آرام
و با سخنانی نورانی
دلم میخواهد باز کسی وجودم را از عشق به خدا لبریز کند
چونان کاری که عباس موزون در روز های آغازین فروردین با من کرد
باز انگار غریبه شدم با آن عشق
عادت کرده ام
گه گاهی فوران میکند و گاهی تماما از یاد میرود
اما روز هایی که بدون آن حس حال میگذرانم سخت می گذرد
خیلی سخت